کسی هست، صدای افغانستان را بشنود؟

و در میان هرج‌ومرج بزرگ دنیا، دخترکی پنج سال بزرگ‌تر شد. دخترکی پنج سال تمام شکست، دخترکی پنج سال فرو ریخت، دخترکی پنج سال لت‌وکوب شد، دخترکی پنج سال اشک ریخت، دخترکی پنج سال رویاهایش را به خاک سپرد، دخترکی پنج سال پیر‌تر شد، دخترکی پنج سال برای ۳۶۵ روز درسی‌اش گریست، دخترکی پنج سال در آتش حسرت سوخت و دخترکی پنج سال برای کتابچه و قلم‌هایش نامه نوشت.

در این پنج سال چیزی را به‌خوبی فهمیده‌ام؛ این‌که حالا حتی زمان هم بی‌رحم‌تر از همیشه سپری می‌شود. این‌که طلوع آفتاب هم دیگر از تابانیدنِ اندک نوری که به اتاق‌های تاریکِ دلِ دخترانم نمایان می‌شد، دریغ می‌کند. این‌که گرمای آفتاب از سردیِ قلب‌های دختران من می‌ترسد، این‌که رویا و آرزو از شکستن بال‌های‌شان در دست‌های کبودِ دخترانم هراس دارند. این‌که امیدهای کوچکِ دلِ دخترانم زودتر از حد معمول در حال فروپاشی است و این‌که من هر روز با دیدن اشک‌های دخترانم، برای یک‌بار دیگر زخم برمی‌دارم.

من از همان مادران داغ‌دیده‌ام. هر سال شاهد از دست دادن دختران و پسرانم بوده‌ام و هستم. من برای سال‌های متمادی عزیزانم را از دست دادم؛ چه در مراکز آموزشی، چه در مکاتب دولتی و شخصی، چه در اعتراضات مردمی، چه در خشونت‌های جنسی و چه در مساجد. زخم‌های من بیشتر از آن‌چه فکر می‌کنید عمیق است. در هر گوشه‌ای از وجود من، زخمی طغیان نموده است که به همان سال‌های قبل برمی‌گردد. من از همسایگانم نیز زخم دیده‌ام. مرزهای من پر است از جسد مردمانم. با هر بار برپا شدن جنگ، این منم که بیشتر از همه آسیب می‌بینم. دیدن جسم‌های خونینِ کودکانم که در میان خاک‌ها غلت می‌خورند، بیشتر از شلیک مستقیم گلوله‌ها مرا مجروح می‌کند.

من خودم را فراموش نموده‌ام، دیگر به فکر خودم نیستم، اما هر از گاهی دلم برای تکه‌ای از وجودم که به خاک یکسان شد، به‌شدت تنگ می‌شود. تمام لحظه‌هایی که به «شمامه» فکر می‌کنم، دلتنگ می‌شوم، سپس یاد همان روزهای نخستینی می‌افتم که داشتند او را در من می‌ساختند؛ اما همه‌چیز با یک صدای بلند به اتمام رسید و من شمامه را دیدم که شکست و تبدیل به خاک‌وباروت شد. چه می‌توان کرد؟ من در آغوشم دختران و پسران زیادی را پرورانده‌ام و اقوام مختلفی را در خودم جا داده‌ام؛ اما همین افراد به من آسیب می‌رسانند. من از فرزندان خود گله دارم؛ زیرا من صدای تمام گلوله‌ها، انتحاری‌ها و زخم‌های فرزندانم را می‌شنوم که به دست برادرانشان صورت می‌گیرد.

حالا کشتن و زخم برداشتن را به‌عنوان بخشی از وجود خودم قبول کرده‌ام. نظام‌های مختلفی در من حکم‌فرمایی نموده‌اند و با هر بار فروپاشیِ حکومت حاکم و به قدرت رسیدن نظام‌های جدید، این منم که به غم‌هایم افزوده می‌شود. پنج سال است که نظام جدیدی در من به قدرت رسیده است؛ نظامی با پرچم‌های سفید که روی آن «لا إله إلا الله محمد رسول الله» نوشته شده است، یعنی «هیچ معبودی جز خدا نیست و محمد فرستاده خداست.» با هر بار بر زبان آوردن این جمله، آرامشی را در خود حس می‌کردم که از زمان پیدایش، وجودش را در خلقتِ خودم دریافته بودم؛ اما حالا دیگر خبری از آن آرامش نیست. من دیگر چیزی از آرامش نمی‌دانم؛ زیرا من شاهد اتفاقاتی بوده‌ام که زیر همین پرچم و همین جمله رخ داده است. من دیدم که چطور با استفاده از دین و مذهب، عزیزانم را از من جدا کردند، آن‌ها را کشتند و به حلقه‌های دار آویزان نمودند. دختران من زیر همین پرچم و زیر همین جمله، مورد تجاوزهای جنسی قرار گرفتند. دختران من زیر همین پرچم از میان حلقه‌های دار سر درآوردند. پدران من زیر همین پرچم سفید، به‌خاطر نداشتن کار و بی‌پولی خود را به آتش کشیدند. مادران من زیر همین پرچم، لقمه نانی را که در نبود شوهرانشان پیدا می‌کردند، از دست دادند. در وجود من و در میان گوشه و کنارهای من، یتیم‌هایی زندگی می‌کنند که داغِ رنج و عذاب‌های‌شان چنان بر دلم سنگینی می‌کند که گاهی از وجود خودم شرمسار می‌شوم؛ و حالا این داغ زیر همین پرچم سفید بیشتر شده است. من این روزها در زیر همین پرچم، شاهد پدرانی هستم که از دست‌تنگی و شرم بسیار، خود را به آتش کشیدند و فرزندانشان را یتیم کردند. من شاهد مادرانی هستم که دیگر حق کار را ندارند و مجبور به تماشای فرزندان یتیمشان هستند که چطور با شکم‌های گرسنه به خواب می‌روند.

رنج و عذابی که دختران من در این پنج سال کشیدند، چنان مرا از پا درآورده که گاهی از این‌همه استقامت خسته می‌شوم. از زمانی که این نظام حکم‌فرما شده است، فرزندانم را می‌بینم که هر روز مرا ترک می‌کنند و برای همیشه با من خداحافظی می‌نمایند. با این حال خوشحالم؛ خوشحالم برای این‌که دیگر نیاز نیست برای یک لقمه نان حلال دنبال کار بگردند، برای این‌که دیگر نیاز نیست با ترس و وحشت از انتحاری‌ها و جنگ‌های داخلیِ من زندگی کنند، و برای این‌که می‌توانند فرزندانشان را در یک محیط بهتر بزرگ کنند.

هیچ‌وقت برای خودم سخن نگفتم و هیچ‌وقت طعم خوشی‌های خالص را نچشیدم؛ اما با این حال امیدوارم و می‌دانم که روزی دختران من، پسرانم، مادران و پدرانم، و همه همان یتیم‌های معصوم خودم، خوشحال خواهند بود و مرا بیشتر از هر زمان دیگر دوست خواهند داشت و دیگر مرا تنها نخواهند گذاشت؛ یا حتی دیگر از گفتن این جمله که «من از افغانستان متنفرم» دریغ می‌کنند. بله، من منتظر همان روزی هستم که فرزندان پیر و جوانم مرا دوست داشته باشند و به جای جمله‌هایی مثل: «کاش متولد جای دیگری بودم»، «کاش می‌توانستم به جای دیگری بروم»، «کاش یک افغان نبودم» و کاش‌های دیگر… جملات بهتری بشنوم. آری، من هنوز امیدوارم؛ امیدوارِ روزی که بتوانم برای فرزندانم جای بهتری باشم؛ جایی که آن‌ها بتوانند آزادانه زندگی کنند، آزادانه آرزو کنند، آزادانه راه بروند و حرف بزنند و آزادانه و بدون هیچ خطری برای رویاهایشان تلاش کنند. و فقط یک چیز دیگر! من امیدوارم برای روزی که فرزندانم مرا بیشتر از همیشه دوست بدارند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000