احساسات از کجا پیدا میشوند؟ از جایی که فقط انسان آن را تجربه کند؟ یا نه، فقط ببیند، فقط بشنود یا حسش کند؟ متنی که میخواهم بنویسم دربارهی باران و ابراز احساسی است که به آن دارم. باران برای من یک پدیدهی عادی نیست، بلکه امیدی است که از آسمان به دل زمین با اشتیاق میبارد. باران فقط باریدن دانههای آب نیست؛ وجودی لبریز از احساسها، صداها، خندهها و حرفهاست که تنها با دیدن نمیشود باورش کرد. گاهی باید با حس کردن و گوش دادن، آن را باور کنیم.
وای! بوی باران بهاری و تیرگی ابرهای آسمان، نوایی دیگر به انسان میدهد. رعدوبرق و غرش ابرهای آسمان، دلها را باخبر از گلها، شکوفهها، صداها و آوازهای بهاری میکرد تا همگان باخبر از آمدنِ بهار شوند. در حالی که باران با صدایی آرام بر زمینِ مهربان میبارید، صدایش خیلی دلنشین و زیبا بود؛ درست مثل آوازِ زنگ مکتب که خبر از شروع ساعت جدیدِ درس میدهد.
چشمانم را بستم و فقط به صدای باران گوش دادم. اول چیزی حس نکردم اما بعد متوجه شدم که شنیدنها معنی خاصی به زندگی انسانها میدهد؛ مثل کودکی که فقط باید حرفش را شنید، یا انسانی که برایش تنها لبخند کافی نیست و حرفهایش را هم باید به گوش گرفت.
آه! لحظهای حسی به من گفت قدم بردار و روانه شو سوی دریای دل. از دروازهی خانه بیرون شدم و بر روی حویلی، زیر باران، شروع به دیدنِ باران و حرکتِ دانههای آن بالای سرم کردم. نوای باران اگرچه سرد بود، اما احساسِ خاص و عجیبی به من داد؛ حسی که فقط با شنیدن و احساس کردن میتوان به آن رسید.
ایستاده شدم. آسمان، ابرهای تاریک و حالتِ قطرههای باران… چرا اینگونه است؟ آیا این تاریکی و صدای نالهی باران و رعدوبرق، غرشِ خودِ آسمان است یا نه، صدای هزاران انسان؟ انسانی که دیگر نمیتواند کاری جز این انجام دهد. آیا حرفی را میخواهد بر دلِ زبان بیاورد، یا نه، فقط دلش، هوایش و احساسش را تبدیل میکند؟
در آن لحظات، خاطرهی دختری به ذهنم آمد؛ دختری که با چشمهای گریان و حالتی پریشان، پشت درِ بسته ایستاده بود و فقط دلش را خالی میکرد و اشکهایش نمایانگرِ حالتِ درونش بود. آری، آری، خوب از پشت صفحهی موبایلم او را دیدم اما افسوس که کسی احساسش نکرد؛ آنقدر صدای فریادِ چشمهایش زیاد بود که کسی قادر به دیدن و شنیدنِ آن نبود.
درنگِ صدای باران مرا از احساسم جدا کرد. برگشتم، در حالی که از باران به خوبی لذت میبردم. دیگر آسمان سیاه نبود و دانههای باران رو به اتمام بود. کمکم هوا و زمین آرام شدند، آرامِ آرام… گلها تازهتر شدند، درختان لبخند میزدند و زمین و آسمان قادر به شنیدن صدایم بودند؛ درست مانند ما دختران. دخترانی که امروز اگر کسی صدایشان را نمیشنود، اما بعد از تمامیِ تاریکیِ این شبها، جهان به صدایشان گوش خواهد کرد.
از آن روز به بعد فهمیدم این آسمان و باران تنها برای این نبودند که به ما دانههای آب را هدیه بدهند؛ آنها بهترین حرفها، ارزشمندترین صداها و پرفروغترین و پرسوزترین گریهها را به ما یادآوری میکنند، اگر کسی گوشِ شنوا داشته باشد…
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه