اعتماد (۳۸) – غرب کابل؛ ناحیه‌ای که ایستاد

در یادداشت پیشین، از صادق سیاه، نصیر سوز و فرمانده شفیع یاد کردم؛ از انسان‌هایی که جوهر انسانی‌شان در پرتو نور مزاری آشکار شد. اما این انسان‌ها در خلأ زندگی نمی‌کردند. آنان به یک زمین، یک کوچه، یک خانه، یک سنگر و یک مردم تعلق داشتند. آن زمین، غرب کابل بود. بدون فهم غرب کابل، فهم آن‌چه بر آنان گذشت و آن‌چه آنان آفریدند، ناقص می‌ماند.

وقتی از «غرب کابل» سخن می‌گویم، منظورم تنها یک محدوده‌ی اداری یا جغرافیایی نیست. غرب کابل، برای من، نام یک جهان است؛ جهانی ساخته از کوچه‌های خاک‌آلود، خانه‌های محقر، چهره‌های خسته، صداهای آشنا، ترس‌های هرروزه، امیدهای سرسخت و مقاومتی که در سال‌های ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۳، در فاصله‌ی دو سال و ده ماه، از دل محاصره، جنگ و بی‌پناهی سر برآورد.

در همان جهان بود که یک مردم، از حاشیه‌ی تاریخ به متن آمدند. در همان کوچه‌ها و سنگرها بود که نام هزاره، نه فقط به‌عنوان یک هویت قومی، بلکه به‌عنوان نشانه‌ای از ایستادگی، کرامت و مطالبه‌ی حضور، وارد حافظه‌ی جمعی شد. غرب کابل تنها میدان جنگ نبود؛ صحنه‌ای بود که در آن، رنج یک جامعه به زبان مقاومت ترجمه شد و اعتماد، با همه‌ی بهایی که داشت، به یکی از درخشان‌ترین خطوط تاریخ معاصر ما بدل گردید.

***

در «بازی‌های گرسنگی»، ناحیه‌ی دوازده فقیرترین ناحیه است. مردمانش در گرد و غبار معدن زندگی می‌کنند، دست‌شان به کپیتول نمی‌رسد، نام‌شان در فهرست‌های رسمی قدرت نیست. اما همین ناحیه است که کتنیس را می‌پرورد؛ همین ناحیه است که جرقه‌ی شورش را می‌زند. غرب کابل، در آن سال‌ها، چیزی از این جنس بود.

غرب کابل شامل مناطقی می‌شد که بیشتر ساکنان‌شان هزاره بودند: کوته‌سنگی، افشار، دشت برچی، قلعه‌ی شاده، سه‌راه‌علاالدین، کارته سه و کارته چهار، کارته سخی و حومه‌های دارالامان. البته، وقتی از جغرافیای مقاومت حرف می‌زنیم، چنداول و تایمنی و چارقلعه‌ی وزیرآباد نیز در همین خطه قرار می‌گیرند. این مناطق، نه تصادفی، که از نسل‌ها پیش خانه‌ی هزاره‌های کابل بودند. مردمی که در فقر زیسته بودند، از دسترسی به قدرت و امکانات محروم بودند، نه در تصمیم‌گیری‌های کشور سهم داشتند و نه در بودجه‌های دولتی جایی برای‌شان گذاشته می‌شد. اما در همین محرومیت، یک چیز داشتند که از بیرون نه می‌شد خرید و نه تحمیل کرد: پیوند.

پیوند میان مردم، پیوند میان محله‌ها، پیوند میان فرماندهان جوان و پیر، پیوند میان مسجد و سنگر، پیوند میان کسی که اسلحه داشت و کسی که داس داشت. این پیوند، در زبان «بازی‌های گرسنگی»، همان چیزی بود که کپیتول از آن می‌ترسید. کپیتول می‌تواند مردم را محاصره کند، اما نمی‌تواند پیوندشان را بخرد. می‌تواند آنان را گرسنه نگه دارد، اما نمی‌تواند ریشه‌ی‌شان را از هم بکند.

اولین بار که با چشمانم غرب کابل را به قصد آشنا شدن، گشت زدم، روزهای اول ورودم در این شهر در نیمه‌ی دوم ماه ثور سال ۱۳۷۱ بود. عصمت امین، پسر کاکایم مرا همراهی می‌کرد. اغلب جاها را با هم پیاده می‌رفتیم. برخی جاها را با استفاده از موتر و وسایط نقلیه‌ای که آن زمان در کابل وجود داشتند. چارراهی قنبر را دیدم. افشار و کارته وزیر و خوشحال خان را. کوته‌سنگی را دوباره دیدم. به قلعه‌ی شاده و پل سوخته و دشت برچی رفتیم. همه جا خیابان‌ها تنگ بودند، خانه‌ها فشرده بودند، مردم با احتیاط راه می‌رفتند. اما در میان همین فضا، زندگی جریان داشت. بچه‌ها بازی می‌کردند. زن‌ها در نانوایی‌های محله صف ایستاده بودند. جوانانی که اسلحه بر دوش داشتند، از کنار بچه‌های هم‌سن و سال خود می‌گذشتند. دو جهان موازی، در یک کوچه. این تصویر، از همان لحظه‌ی اول، چیزی به من گفت که بعدها بهتر فهمیدم: این جا هم میدان است؛ اما میدانی که مردمش هنوز زندگی را از یاد نبرده‌اند.

آنچه غرب کابل را از سایر مناطق متفاوت می‌کرد، تنها ترکیب جمعیتی‌اش نبود. تفاوت در نوعی از هویت جمعی بود که در سال‌های فشار و محرومیت شکل گرفته بود. هزاره‌های کابل، در دوره‌های مختلف، از قبیله‌ی خودشان از حکومت‌های مرکزی آزار دیده بودند. نه از این جهت که از لحاظ فرهنگی یا اخلاقی کمتر بودند، بلکه از این جهت که قدرت، ابزارهای خود را داشت و آنان ابزار نداشتند. اما این تاریخ فشار، به جای آنکه آنان را متلاشی کند، نوعی همبستگی را در آنان پروراند. همبستگی‌ای که نه از روی انتخاب ایدئولوژیک، بلکه از روی تجربه‌ی مشترک درد بود… و این نوع همبستگی، محکم‌تر از همبستگی‌هایی است که از روی کاغذ و برنامه ساخته می‌شوند.

***

در «بازی‌های گرسنگی»، مرکز آموزش مسابقات جایی است که شرکت‌کنندگان برای نشان دادن مهارت‌های‌شان رقابت می‌کنند؛ هر کدام به دنبال توجه ارزیابان، هر کدام به دنبال امتیاز بیشتر، هر کدام برای دیده شدن. ساختمان علوم اجتماعی در دامنه‌ی کوه افشار، در نخستین روزهای پیروزی مجاهدین، دقیقاً چنین صحنه‌ای داشت. اما تفاوت اینجا بود که در «بازی‌های گرسنگی» هر کس می‌داند که وارد میدانی می‌شود که در آن باید بجنگد. در علوم اجتماعی، اکثر کسانی که دنبال وزارت می‌گشتند، هنوز فکر می‌کردند که میدانِ جنگ دیگری در پیش نیست؛ که پیروزی آمده و حالا وقتِ تقسیم غنیمت است. این خطای محاسباتی، گران تمام شد.

علوم اجتماعی مقر رهبری حزب وحدت شد. رهبران و فعالان این حزب، در نخستین روزها، در کاروان‌های عظیم وارد کابل شدند؛ صدها تن با هواپیما از ایران، هزاران تن از ولایات دیگر. هشتاد نفر از اعضای شورای مرکزی حزب وحدت که در چهار سال عمر حزب حتا یک بار سی نفرشان در یک جا جمع نشده بودند، حالا همه در علوم اجتماعی بودند. همه وزارت می‌خواستند؛ از وزارت پایین‌تر قانع نبودند. مزاری بعدها در یکی از صحبت‌هایش گفت:

«انقلاب چهارده‌ساله‌ی مردم پیروز شده بود… از آن‌طرف برادران اهل تسنن ما را حذف کرده بودند، و از این طرف این‌ها هشتاد نفر آمده و همه وزارت‌خانه می‌خواستند؛ یعنی از وزارت پایین‌تر قانع نبودند.»

ازدحام و شلوغی در علوم اجتماعی به اندازه‌ای بود که اگر کسی می‌خواست از راه‌زینه بالا و پایین برود، باید خودش را در کناره‌ی دیوار محکم می‌گرفت تا با فشار کاروان روحانیون خرد نشود. هر کسی که زودتر می‌رسید، ورقه‌ای بر هر دروازه‌ی بسته‌ای می‌زد که کس دیگری مزاحمت نکند. در یادداشت‌های پیشین گفتم که یکی از مسؤولان فرهنگی، بر دروازه‌ای رو به روی اتاقی که من و سید محمد سجادی در آن اقامت داشتیم، نوشت: «دفتر استاد علوی‌نژاد بلخی.» وقتی کلید پیدا کرد و دروازه را گشود، معلوم شد که راه به تشناب داشت، نه به دفتر. این تصویر کوچک، استعاره‌ای بود از وضعیتی که همه در آن گرفتار بودند: همه دنبال دفتر بودند؛ همه به تشناب می‌رسیدند.

این را هم گفتم که دقیقاً یک روز بعد از شروع جنگ، علوم اجتماعی چهره‌ی واقعی‌اش را نشان داد. موج گریز از این ساختمان آن‌چنان سریع اتفاق افتاد که در چند ساعت، در تمام آن ساختمان بزرگ، کسی جز عده‌ی معدودی به چشم نمی‌خورد. من از دفتر فرهنگی بیرون شدم؛ مزاری را دیدم که وضو گرفته، آستین‌هایش هنوز تا آرنج‌ها بَر زده بود، سر برهنه، ریش انبوهی که از آب وضو مرطوب بود. در دهلیز خالی علوم اجتماعی، سیمای آرام او برجسته می‌نمود. هیچ‌کس دیگری نبود. تنها یک محافظ دم دروازه‌ی دفترش ایستاده بود.

در «بازی‌های گرسنگی»، وقتی میدان شروع می‌شود، کسانی که دنبال مقام بودند از هم می‌پاشند. اما آن‌که واقعاً آمده بود، می‌ماند. مزاری در آن دهلیز خالی ایستاده بود. نه به این خاطر که جایی برای رفتن نداشت؛ بلکه به این خاطر که رفتن، در فرهنگ اعتماد او، معنا نداشت.

تغییر وضعیت در علوم اجتماعی شاهد خوبی بر غافل‌گیر شدن اکثر رهبران بود. جبهه‌ی جنگ، خارج از کنترل همه، برای خود مدیریت و فرماندهی خلق کرده بود. اما مزاری، به‌عنوان رییس شورای تصمیم‌گیری، نقش محوری را برای همه بازی می‌کرد. نه از پشت میزِ دفتر مجلل، نه از پشت محافظان متعدد، بلکه از همان دهلیز ساده‌ای که دیگران رهایش کرده بودند. این حضور ساده، در آن فضای خالی، پیامی داشت که هیچ خطابه‌ای نمی‌توانست جایش را بگیرد: من اینجایم. در سخت‌ترین لحظه، اینجایم و اینجا می‌مانم. صورت ریزتر این تصویر را در یادداشت‌های بعدی که نقش گام‌هایم را در زمین غرب کابل دنبال می‌کنم، خواهم آورد.

***

اما غرب کابل فقط سنگر، علوم اجتماعی، دهلیزهای خالی‌شده و جاده‌های جنگ‌زده‌ی نبردهای تن‌به‌تن و چشم‌به‌چشم نبود. غرب کابل، در همان حال، قاب بزرگی از زندگی نیز بود؛ زندگی‌ای که در دل محاصره، جنگ، گرسنگی و ترس، هنوز نفس می‌کشید و از خاموش‌شدن سر باز می‌زد.

یکی از تصویرهایی که از آن دوران هیچ‌گاه از ذهنم نمی‌رود، صحنه‌ای است که در سال ۱۳۷۲، در جمنازیوم ورزشی دانشگاه کابل دیدم؛ صحنه‌ای که برایم نشان می‌داد غرب کابل، با همه‌ی زخم‌هایش، هنوز تنها میدان مرگ نبود، بلکه میدان پافشاری بر زندگی نیز بود.

در آرامش نسبی میان دو موج جنگ، استاد افضل عزیزی جشنواره‌ای ورزشی ترتیب داده بود. ورزشکاران تکواندو با لباس‌های سفید و ورزشکاران ووشو با لباس‌های سرخ و زرد در میدان حاضر بودند. در گوشه‌ای، دیگ‌های بزرگ شیر روی اجاق‌ها گرم می‌شد. صفدر توکلی نیز آن روز آهنگ زیبا و حماسی خواند. بابه مزاری نیز آمده بود. نمی‌دانم در تمام دوران غرب کابل، هیچ‌گاه به اندازه‌ی آن روز خندیده باشم. تنها من نبودم؛ همراهانم، کسانی که در کنارم نشسته بودند و تقریباً همه‌ی تماشاچیان جشنواره می‌خندیدند.

این تصویر برای من فراموش‌نشدنی است: مردمی در محاصره، در میان جنگ، سرما و گرسنگی، جشن می‌گیرند و می‌خندند؛ نه از سر بی‌خیالی، بلکه از سر اصرار بر زندگی. این اصرار، یکی از عمیق‌ترین صورت‌های مقاومت است؛ مقاومتی که می‌گوید: شما می‌خواهید ما فقط بترسیم و بمیریم، اما ما هنوز می‌توانیم بخندیم، جمع شویم، ورزش کنیم و زندگی را از زیر آوار جنگ بیرون بکشیم.

در «بازی‌های گرسنگی»، کپیتول می‌خواهد ناحیه‌ها فقط بترسند، بجنگند و بمیرند. اما هر بار که در ناحیه‌ای لبخندی شکل می‌گیرد، هر بار که مردم کنار هم می‌ایستند، هر بار که درد یکدیگر را می‌بینند و باز هم زندگی را انتخاب می‌کنند، قدرت کپیتول تَرَک برمی‌دارد. وقتی کتنیس برای رو گل می‌گذارد، دیگر در منطق بازی کپیتول نمی‌ماند. وقتی مردم غرب کابل در آن تالار می‌خندیدند، دیگر تنها قربانیان محاصره نبودند؛ انسان‌هایی بودند که با همه‌ی سختی‌ها، زندگی را انتخاب می‌کردند.

این تعبیر و تصویر نمادین را امروز است که روشن‌تر، دقیق‌تر و زیباتر می‌فهمم و می‌توانم در قالب کلمات بیان کنم. آن روز، بیشتر از آن‌که آن را تحلیل کنم، حس می‌کردم؛ یا به تعبیری که با همراهانم به کار می‌بردم، آن را «بو می‌کشیدم». بوی زندگی بود؛ بوی مقاومتی که از دل ترس و گرسنگی برمی‌خاست.

از این زاویه، مقاومت غرب کابل تنها مقاومت نظامی نبود؛ مقاومتی فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی نیز بود. مدارس و مکاتب، حتی در روزهای جنگ، باز می‌ماندند. نشریه‌ی روزانه‌ی حزب وحدت، با وجود کمبود کاغذ و امکانات، چاپ می‌شد؛ نشریه‌ای که در آن روزها تنها صدای چاپی غرب کابل بود. مجالس فرهنگی در میان صدای راکت برگزار می‌شد. دو سیمینار برای بررسی مسائل سیاسی افغانستان دایر کردیم؛ یکی در خزان ۱۳۷۱ و دیگری در خزان ۱۳۷۲، هر دو در دانشگاه کابل. پیک، در انجمن جوانان کابل، نمایشگاه عکس برگزار کرد. در خزان ۱۳۷۳، در مساجد فیلم‌های مقاومت را نمایش دادیم و از مناره‌های مساجد و بر جاده‌های غرب کابل، آهنگ‌های داوود سرخوش پخش می‌شد. دو انجمن خواهران فعال بود و ده‌ها مکتب و مدرسه، با صدها و هزاران دانش‌آموز و طلبه، هنوز نفس می‌کشیدند و کار می‌کردند.

همه‌ی این‌ها نشانه‌های جامعه‌ای بود که می‌خواست زنده بماند؛ نه فقط از نظر جسمی، بلکه از نظر معنوی. در میدانی که بازی‌سازان می‌خواستند همه چیز را به هم بریزند، مردم غرب کابل اصرار داشتند که بخشی از زندگی هنوز در جای خود بماند؛ درس در جای خود، فرهنگ در جای خود، صدا در جای خود، خنده در جای خود و امید در جای خود. زندگی، مانند زمان، باید جاری می‌ماند.

این مقاومت فرهنگی، خود شکلی از اعتماد بود؛ اعتماد به این‌که حتی اگر جنگ خانه‌ها را ویران کند، آن‌چه در ذهن و دل انسان ریشه گرفته، به آسانی از او گرفته نمی‌شود. کودکی که در میان صدای راکت به مکتب می‌رفت، دیگر فقط یک دانش‌آموز نبود؛ حامل پیامی بود که به دشمن می‌گفت: شما می‌توانید خانه‌ی ما را خراب کنید، اما نمی‌توانید آینده‌ی ما را از ما بگیرید.

این پیام شاید هرگز در هیچ خبرنامه‌ای نیامد و در هیچ گزارش رسمی ثبت نشد؛ اما در کوچه‌های غرب کابل زنده بود. در قدم‌های شاگردانی که به مکتب می‌رفتند، در صدای نشریه‌ای که چاپ می‌شد، در لبخند ورزشکاری که روی میدان می‌چرخید، در دیگ شیری که برای جشنواره گرم می‌شد و در خنده‌ی مردمی که در دل محاصره هنوز می‌خواستند انسان بمانند.

***

مقاومت غرب کابل با چالش‌هایی روبه‌رو بود که حتی در «بازی‌های گرسنگی» نیز به آن شدت و پیچیدگی تصویر نشده است. گفتن این نکته لازم است تا تصویر آن روزها رنگ کامل‌تری بگیرد.

غرب کابل، از نظر جغرافیایی، در محاصره بود. از دامنه‌ی کوه شیردروازه و پل آرتل تا کوه‌های تلویزیون، کافرکوه و قله‌های افشار، شورای نظار و نیروهای احمدشاه مسعود حضور داشتند. از شمال‌غرب تا غرب و جنوب‌غرب، در کنترل نیروهای سیاف بود و در جنوب و شرق، حوزه‌ی نفوذ حزب اسلامی حکمتیار آغاز می‌شد. همه‌ی راه‌های ورودی و خروجی در کنترل نیروهایی بود که با هزاره و غرب کابل «دشمن» بودند و در پی حذف آن از بازی قدرت. این معبرها نیز همیشه در تیررس آتش قرار داشتند.

محاصره‌ی غرب کابل، اتفاقی و تصادفی نبود؛ نتیجه‌ی همان چینش قدرتی بود که در یادداشت‌های پیشین از آن سخن گفته‌ام: اسپانسرهایی که پشت سر هر طرف ایستاده بودند و بازی‌سازانی که از پشت پرده، صحنه را مدیریت می‌کردند. حزب وحدت، که در آن روزها زبان سیاسی و آدرس مقاومت تاریخی هزاره‌ها شده بود، از نظر اسلحه، امکانات و منابع در موقعیتی نابرابر قرار داشت. طرف‌های دیگر، هر کدام، به پشتوانه‌ی اسپانسرهای قوی‌تری تکیه داشتند. این همان وضعیت میدانی بود که گروه‌های کم‌برخوردارتر را زیر فشار بیشتر قرار می‌داد تا یا بشکنند یا به حاشیه رانده شوند.

فشار اقتصادی نیز کمتر از فشار نظامی نبود. در برخی دوره‌ها، محاصره چنان شدید می‌شد که قیمت گندم در غرب کابل چند برابر مرکز شهر می‌رسید. مردم گرسنگی می‌کشیدند. سوخت نبود. برق نبود. دواخانه‌ها خالی می‌شدند. کودکان در سرما می‌لرزیدند و مادران، با دست‌های خالی، چشم به راه لقمه‌ای نان، جرعه‌ای دوا یا اندکی گرمی بودند. در همان حال، بیرون از این محاصره، جهان بی‌اعتنا به چرخش معمول خود ادامه می‌داد.

در «بازی‌های گرسنگی»، میدان دیوار دارد تا کسی نتواند از آن بیرون شود. محاصره‌ی غرب کابل نیز همین نقش را داشت؛ با این تفاوت که دیوارهای آن از فلز ساخته نشده بود، از خط آتش ساخته شده بود.

یکی از دردناک‌ترین چیزها در آن دوران این بود که بیرون از آن محیط، کمتر کسی داستان غرب کابل را درست می‌دانست. رسانه‌های بین‌المللی یا نمی‌آمدند، یا اگر می‌آمدند، بیشتر از زاویه‌ی دید دیگران می‌نوشتند. برای جهان، این ماجرا تنها «جنگ داخلی» بود؛ گاهی حتی آن را «جنگ قبیله‌ای» می‌خواندند؛ گویی مردمی بی‌دلیل و بی‌ریشه، خود به جان هم افتاده‌اند. کمتر کسی می‌پرسید چرا یک ناحیه از چهار طرف محاصره شده است. کمتر کسی می‌پرسید اسلحه از کجا می‌آید، پول از کجا می‌رسد و کدام استخبارات در آتش جنگ می‌دمد.

خوب است این را نیز بگویم: ما در آن روزها آن‌چنان در حسرت و انتظار یک خبرنگار خارجی می‌تپیدیم که برای‌ ما مهم نبود او کیست، از کجا آمده و چه هدفی دارد. مهم این بود که از مرزهای آشنای ایران، پاکستان و هند فراتر باشد؛ چشم آبی و موی زرد داشته باشد و بتواند خبری از غرب کابل به جهانی دورتر بفرستد. حضور یک خبرنگار فرانس‌پرس، صدای امریکا یا بی‌بی‌سی برای ما حکم هدیه‌ای نادر را داشت. به زبان امروز بگویم، حضور او برای ما مثل رسیدن چشم و گوشی بود که شاید در کپیتول امکان شنیدن و دیدن را فراهم کند. ما از گم‌نامی و بی‌صدایی می‌سوختیم.

در «بازی‌های گرسنگی»، کپیتول روایت را کنترل می‌کند. تماشاگران همان چیزی را می‌بینند که کپیتول می‌خواهد ببینند. همین کنترل روایت، یکی از ابزارهای اصلی سلطه است. در غرب کابل نیز صدای مردم به جهان نمی‌رسید؛ نه به این دلیل که صدایی وجود نداشت، بلکه بیشتر به این دلیل که کسی گوش نمی‌داد. این سکوت جهانی، خود بخشی از محاصره بود. به همین دلیل بود که ما تا آن اندازه تشنه‌ی دیدن یک خبرنگار از «خارج» بودیم. «خارج» و «جهان خارج» نیز برای ما، درست مانند تمام مردم عادی افغانستان، جایی دورتر از مرزهای آشنای پاکستان و هند و ایران بود. جایی که در تصور ما، زندگی و اعتبار همه‌ چیز معنادارتر به نظر می‌رسید.

بی‌صدایی مقاومت غرب کابل در داخل نیز حس می‌شد. رادیو و تلویزیون در اختیار گروه‌های دیگر بود. روزنامه‌های معدودی که در کابل چاپ می‌شدند، اغلب روایت و دیدگاه طرف‌های دیگر را بازتاب می‌دادند. مردم غرب کابل در میدانی می‌جنگیدند که حتی حق نام‌گذاری جنگ خود را نیز نداشتند. آن‌چه آنان «دفاع» می‌دانستند، دیگران «تجاوز» می‌نامیدند. آن‌چه برای آنان «مقاومت» بود، در زبان دیگران «جنگ داخلی» خوانده می‌شد.

این بازی با روایت، یکی از تلخ‌ترین ابعاد آن سال‌ها بود؛ همان قصه‌ای که در یادداشت‌های بعدی «اعتماد» بیشتر به آن خواهم پرداخت و خواهم گفت که محاصره برای ما فقط بستن راه نان، دوا و رفت‌وآمد نبود؛ محاصره‌ی روایت نیز بود. مردمی که صدای‌شان شنیده نشود، حتی اگر زنده بمانند، در حافظه‌ی عمومی نیز زخمی و تنها می‌مانند.

***

با این همه، غرب کابل ایستاد. این ایستادگی، با همه‌ی محدودیت‌ها، کمبودها و ضعف‌هایش، یکی از فصل‌های مهم و تأمل‌برانگیز تاریخ معاصر افغانستان است. پرسش اصلی این است: چرا غرب کابل ایستاد؟

رکن اول مزاری بود؛ رهبری که نه فرار کرد و نه مردم را به فرار دعوت نمود. او در سخت‌ترین لحظه‌ها در میان مردم ماند: در دهلیز خالی علوم اجتماعی، در تالار جشنواره، در روزهای محاصره، در میان ترس، گرسنگی و آتش. همین حضور، خود یک اعلامیه بود: «اینجا هستم. کنار شما هستم. نمی‌روم.»

در «بازی‌های گرسنگی»، کپیتول هرگز تصور نمی‌کند که قدرت واقعی ممکن است از ناحیه‌ی دوازده برخیزد؛ زیرا در منطق کپیتول، قدرت همیشه در مرکز است. مزاری این منطق را وارونه کرد. او نشان داد قدرتی که از اعتماد مردم برمی‌خیزد، با قدرتی که از اسلحه، پول یا اسپانسر خارجی می‌آید، تفاوت دارد.

مزاری در سخنرانی ۱۵ جدی ۱۳۷۱، پس از شرح حوادث دردناک هفت هشت ماه گذشته و شش جنگی که تحمیل شده بود، خطاب به مردمی که در مسجد امام خمینی دشت برچی گرد آمده بودند یا از طریق بلندگوها، در صحن مسجد و جاده‌ی برچی سخنانش را می‌شنیدند، با لحنی تلخ اما استوار گفت: «خدا را شاهد می‌گیرم و شما را هم شاهد می‌گیرم که طرفدار جنگ نبودم و نیستم و بعد از این هم نخواهم بود؛ ولی این افتخار را دارم و تعهد گذاشته‌ام از مردم خود دفاع کنم. این تعهد را به شما سپرده‌ام که تا آن روزی که زنده‌ام، از شما دفاع کنم. من تعهد کرده‌ام که از مردم خود دفاع کنم و حتی اگر یک مرمی هم داشته باشم، برای دفاع مردم می‌دهم. حالا اگر کسی، یا کسانی بیاید و تبلیغ کند، مرا جنگ‌طلب بگوید، هیچ باکی ندارم. من این افتخار را دارم و شما این افتخار را به من دادید. ما این تعهد را به شما سپردیم که جنگ را آغاز نمی‌کنیم؛ ولی اگر کسی بر سر حیثیت مردم ما تجاوز کند، دفاع می‌کنیم و جواب می‌دهیم، چنان‌که در این شش جنگ جواب دادیم.»

در جای دیگری از همان سخنرانی، با تمجید از هوشیاری سیاسی مردم، آنان را به تشخیص خادم از خائن فراخواند و گفت: «شما از نگاه سیاسی پیش هستید، درک می‌کنید و می‌فهمید. حالا هم از شما تقاضا می‌کنم که بین خادم و خائن فرق بگذارید. کسانی بودند که به نام دفاع از شما خیانت کردند، با دشمن شما ساختند، توافق کردند، ولی از شما دفاع هم نکردند. حالا هم جوسازی‌های‌شان را قبول نکنید. بین خادم و خائن‌تان فرق قائل شوید که چه کسی برای شما خدمت می‌کند و چه کسی خیانت.»

سپس، با صراحت بیشتر، به مسأله‌ی معامله بر سر حقوق مردم اشاره کرد و گفت: «تعدادی از مسئولین جهاد رفتند و با برادران تسنن ما نشستند و گفتند که حق هزاره را از شما نمی‌خواهیم؛ بیایید با من کنار؛ ولی با حزب وحدت که مسئولش فلانی است و او حق هزاره‌ها را می‌خواهد، هیچ‌وقت شما جور نمی‌آیید. بلی، من این افتخار را دارم و با این افتخار خود به شما مردم تعهد کردم که حق شما را می‌خواهم و تعهد کردم که در رابطه با حقوق سیاسی و مذهبی شما مردم هیچ‌وقت وارد معامله نشوم و خیانت نکنم. حالا هم این حرف را به شما می‌گویم و تعهد می‌سپارم که با این بیداری که در شما می‌بینم، امیدوارم در آینده هیچ‌کسی نتواند سر شما معامله کند و حق شما را ضایع نماید. جلو همچون نفر را هم، ان‌شاءالله، با بازوان پرتوان شما می‌گیرم.»

رکن دوم مردم بودند؛ مردمی که پس از قرن‌ها تحقیر، طرد و حاشیه‌نشینی، احساس می‌کردند برای نخستین‌بار کسی در کنار آنان ایستاده است. این احساس، در دشوارترین شرایط، به منبعی بزرگ از انرژی، امید و مقاومت بدل می‌شد.

زن‌کاکایم، همان زنی که در روز ورودم به کابل با نقل، شیرینی، خنده و اشک شوق از ما استقبال کرد، چند هفته بعد ناچار شد از خانه‌ی ما به دشت برچی بگریزد تا در میان هزاره‌ها احساس امنیت کند. همان‌جا، در خانه‌ی تنگ عاریتی، با طنزی تلخ به من گفت: «خدا شمو سگ‌سکورا ره سلمت نمی‌آورد. ای چه بلایه که سر مردم آوردین؟» اما با همه‌ی این تلخی، باز هم ماند؛ … و نه تنها ماند، بلکه برای من و بسیاری دیگر، پشت‌وپناه شد.

وقتی عصمت امین، پسر کاکایم، تصمیم گرفت به جمع ما در بخش فرهنگی بپیوندد، به سنگرهای اول برود و در کنار رزمندگان دیگر بایستد، زن‌کاکایم مانعش نشد. او را با دعا، خیرخواهی و دل‌نگرانی مادرانه بدرقه کرد؛ همان‌گونه که هزاران مادر، خواهر و زن دیگر در غرب کابل، عزیزان خود را با قلبی لرزان اما قامتی استوار به میدان می‌فرستادند.

حتی امروز، وقتی عصمت را در ویدیویی از جنگ ماه ثور ۱۳۷۲ می‌بینم؛ با همان جاکت زردش، در میانه‌ی آتش و گلوله، که تفنگش را برمی‌دارد، از سر نبش کوچه برمی‌خیزد و برای دفاع از هم‌رزمانش به سوی دشمن نشانه می‌رود، بی‌اختیار زن‌کاکایم در برابر چشمانم ظاهر می‌شود. او برای من تنها یک فرد از خانواده نبود؛ نماد یکی از هزاران زن و مردی بود که تصمیم گرفته بودند بمانند، چون ماندن برای آنان معنا داشت. آنان می‌دانستند که برای نخستین‌بار کسی هست که آنان را می‌بیند، برای آنان می‌ایستد و در کنار آنان می‌ماند. آنان با خود، با فرزندان خود و با زخم‌های خود ماندند تا قصه‌ی غرب کابل، به یکی از قصه‌های ماندگار تاریخ ما بدل شود.

این احساس که «کسی هست که ما را می‌بیند و برای ما می‌ایستد»، در کتاب‌های سیاسی معمولاً دست‌کم گرفته می‌شود. سیاست‌مداران بیشتر با منابع مادی حساب می‌کنند: اسلحه، پول، موقعیت جغرافیایی، نیروی نظامی. اما انسان‌ها تنها با منابع مادی نمی‌جنگند. گاهی یک احساس ساده، مثل این‌که «کسی مرا می‌بیند»، از بسیاری اسلحه‌ها نیرومندتر می‌شود. مزاری این را خوب می‌دانست. به همین دلیل، حتی وقتی نمی‌توانست برای صادق سیاه لباس بفرستد، با همان پاسخ ساده و انسانی‌اش به او فهماند که دیده می‌شود؛ نه در حاشیه، بلکه در میان جمع، در متن مقاومت و در قلب رهبری.

مزاری خطاب به همین مردم، بارها بی‌تعارف می‌گفت: «هوشیاری سیاسی شما از ما مسئولین بیشتر است» یا «شما از لحاظ هوش سیاسی از ما مسئولین جلوتر هستید.» این سخنان، تنها تعریف و تمجید نبود؛ سنگین‌ترین سپاس او از آگاهی، ایستادگی و مقاومتی بود که مردم در دشوارترین لحظه‌ها نشان دادند؛ مردمی که میدان را خالی نکردند و با ماندن خود، معنای اعتماد را در دل محاصره زنده نگه داشتند.

رکن سوم فرماندهان پایه بودند؛ صادق سیاه‌ها، نصیر سوزها، شفیع‌ها، نصیر رضایی‌ها، طاهر توفان‌ها، قنبر لنگ‌ها، عباس پایدارها، ضابط اکبرها، هاشمی‌ها، جنرال سخی‌ها، ذوالفقارها، پهلوان حرها، طاهرها و ده‌ها چهره‌ی دیگر؛ کسانی که نه برای مقام می‌جنگیدند، نه برای پول، بلکه برای باوری که در دل‌شان ریشه داشت. آنان، به تعبیر یادداشت پیشین، اسپانسرشان اعتماد مردم بود.

این نوع اسپانسر، در لحظه‌های سخت کمتر عقب می‌نشیند. اسپانسر مالی و استخباراتی وقتی حساب کند که ادامه‌ی حمایت دیگر صرف نمی‌کند، کمک را قطع می‌کند. اما اسپانسر اعتماد، اگر ریشه‌دار باشد، در سخت‌ترین لحظه‌ها نیز از میان نمی‌رود. از نمونه‌های این چهره‌ها در یادداشت پیشین گفتم و در یادداشت‌های بعدی، روایت‌های بیشتری از آنان خواهم آورد.

این سه ریشه، یا سه رکن مقاومت غرب کابل، در کنار هم بودند که غرب کابل را نگه داشتند. هیچ‌کدام به‌تنهایی کافی نبود. مزاری بدون آن مردم، تنها یک فرد بود. آن مردم بدون رهبری که بماند و نگریزد، شاید زودتر پراکنده می‌شدند. فرماندهان پایه نیز بدون آن مردم و آن رهبری، ممکن بود در منطق قدرت، معامله و اسپانسر گم شوند.

اما این سه، با هم، شبکه‌ای از اعتماد ساختند؛ شبکه‌ای که محاصره نمی‌توانست از بیرون آن را بشکند. تنها از درون می‌شد آن را زخمی کرد. همان شکست‌های درونی، که در فصل‌های بعدی این کتاب از آن‌ها سخن خواهم گفت، دردناک‌ترین بخش‌های این داستان‌اند.

***

سه رکن مقاومت غرب کابل را اگر در چارچوب «بازی‌های گرسنگی» ببینیم، می‌فهمیم که غرب کابل چرا از ناحیه‌های دیگر متفاوت بود. در آن بازی، ناحیه‌ی دوازده نه بهترین اسلحه را داشت و نه قوی‌ترین تریبون‌ها را. اما کتنیس از همان ناحیه آمد؛ چون آن ناحیه چیزی داشت که کپیتول نمی‌توانست در مرکز آموزشی‌اش به شرکت‌کنندگان بیاموزد: باور به یکدیگر. غرب کابل نیز همین را داشت. نه بیشترین اسلحه، نه پرقدرت‌ترین اسپانسر، نه محکم‌ترین موضع جغرافیایی. اما از یک چیز مالامال بود: اعتمادی که ریشه داشت.

می‌دانیم که ایستادگی غرب کابل هزینه داشت. هزینه‌ی گزافی داشت. فاجعه‌ی افشار، شکست‌های پی‌درپی، آوارگی هزاران خانواده؛ همه بخشی از همین داستان است. در «بازی‌های گرسنگی» نیز ناحیه‌ی دوازده در نهایت پیروز می‌شود، اما نه بدون قربانی. قهرمانی بدون قربانی، در دنیای واقعی، مفهومی ندارد. غرب کابل نیز قهرمانانه ایستاد، اما با قیمت سنگینی که تاریخ باید آن را درست بنویسد.

بااین‌هم، حتا آن پایان دردناک هم نمی‌تواند آنچه را که در آن سال‌ها ساخته شد، نفی کند. در دل همان میدان، اعتمادهایی ساخته شد که هنوز، پس از سی سال، نام دارند و زنده‌اند. جامعه‌ای که در میدان بازی‌سازان تلاش کرد اعتماد را حفظ کند. مقاومتی که نه فقط از اسلحه، بلکه از رابطه ساخته شده بود؛ جشنواره‌ای که در محاصره برگزار شد، مدرسه و مکتبی که در بمباران باز ماند، انسان‌هایی که در سنگر، بدون لباس، بدون خوراک، اما با پیوند ماندند.

یادداشت‌های آینده‌ی این کتاب، به درون همین سرزمین خواهند رفت؛ به کوچه‌ها، به مردم، به لحظه‌هایی که در آن‌ها اعتماد ساخته یا شکسته شد. اما پیش از آن رفتن، لازم بود که این ناحیه را به عنوان یک تصویر کلان ببینیم. ببینیم که این جا کجا بود، چه داشت، چه نداشت و با چه چیزی ایستاد.

از همان روزهای اول ورودم به کابل، با تصویری روبرو شدم که همیشه با خودم حملش کرده‌ام: روزی که ابوذر غزنوی با کاروان فرماندهان از غزنی وارد کابل شد، من در میان آن جمع استقبال‌کننده بودم. از موتر تا ازدحام مردم هیجان‌زده بند افتاده بود. از پل کمپنی که گذشتیم، فیرهای شادیانه آغاز شد. شب همان روز، آسمان کابل در سمت شرق و شمال و غرب چراغ‌باران مرمی‌های شادیانه بود. اما در همان روز، دختر برادر قایدزاده، یکی از فرماندهان قره‌باغ غزنی، در اثر اصابت مرمی شادیانه جان داد. این تصویر – خوشی و مرگ در یک روز، در یک لحظه – چکیده‌ی همه‌ی آن دورانی بود که باید در آن زیست.

غرب کابل از همان ابتدا این دوگانگی را با خود داشت: امید و خطر، زندگی و مرگ، جشن و سوگ. این دوگانگی، در طول همه‌ی آن سال‌ها، رفتنی نبود. مردم در آن زندگی می‌کردند؛ نه با انکارش، بلکه با پذیرش و ادامه دادن. این پذیرش خودش نوعی شجاعت بود.

غرب کابل، در «بازی‌های گرسنگی»، ناحیه‌ی دوازده‌ی تاریخ افغانستان بود: فقیرترین، محاصره شده‌ترین، کمترین در فهرست‌های رسمی. اما با همان پیوند ساده‌ای که کپیتول نمی‌توانست آن را بخرد، ایستاد. این ایستادن، نه با مقایسه‌ی اسلحه‌ها، نه با شمارش ناحیه‌ها، بلکه با معیار اعتماد باید سنجیده شود. اعتمادی که صادق سیاه با جانش پشتیبانی کرد. اعتمادی که نصیر سوز در همان خاکی که دفاعش می‌کرد، گم شد. اعتمادی که فرمانده شفیع از مسیر وردک آورد تا در لحظه‌ی آخر، کنار بابه مزاری باشد.

به همین دلیل است که می‌گویم غرب کابل فقط نام و خاطره نیست. غرب کابل آزمایشگاهی بود که در آن، مفهوم اعتماد به شکل عینی محک خورد. در میدانی که قواعدش برای شکستن طراحی شده بود، برخی ایستادند و برخی نایستادند. برخی ماندند و برخی رفتند. برخی با مردم بودند و برخی از مردم رفتند. این تفاوت‌ها را تنها با نور جوهره‌سنج می‌توان دید؛ نوری که مزاری با خود آورد و پس از خود به ما گذاشت. یادداشت‌های آینده، این آزمایشگاه را از درون خواهند کاوید.

اعتمادی که در غرب کابل از آن سخن می‌گویم، ریشه‌ی همه چیز بود. درک آن، کلید فهم آنچه در این ناحیه گذشت. کابل میدان بود، اما غرب کابل ناحیه‌ای بود که در دل همان میدان، هنوز اعتماد را به مثابه‌ی اسلحه‌ی خود نگه داشت. این کتاب، در جستجوی همان اعتماد است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000