در این روزها که وضعیت دختران در افغانستان بدتر از همیشه است، طبیعی است که در اخبار و رسانههای اجتماعی با خبرهایی راجع به این موضوع مواجه شویم. از همان روز اولی که دربارهی جمعآوری دختران از ولایت زیبا و باستانی هرات شنیدهام، هر شب خبرها را دنبال میکنم. میدانم حال روحیام به منحیث یک نوجوان هجدهساله چنان که باید باشد نیست و از شور و شوق بزرگ شدنم لذت نمیبرم. بزرگترین مانعم هم همین دختر بودنم هست؛ پس به یقین شنیدن خبرها حالم را بد میکند. اما گاهی فکر میکنم مجبورم بشنوم تا بنویسم و آگاه شوم.
شب ساعت هشت بود. کانال خبر را گرفتیم تا راجع به اتفاقات امروز بدانیم. نه تنها من، بلکه پدر و کاکایم نیز میخواستند هرچه زودتر خبرها شروع شود. در خبرها گفته شد که سازمانهای بینالمللی راجع به این کار طالبان ابراز نگرانی کردهاند و خواستار توقف فوری چنین جنایتی شدند. همینقدر و بس! گویا با همین حرف، چنین میشود و همهچیز حل میگردد. حالا تقریباً بیش از دو هفته میشود که چنین اتفاقاتی رخ داده است. تعداد کمی از هراتیان برخاستند تا با خواهرانشان صدا بلند کنند، آن هم به گونهی مسالمتآمیز؛ اما در نتیجه به اسارت گرفته شدند، مورد ظلم و ستم قرار گرفتند، شهید دادند و خیلی از دختران توسط خانوادههایشان طرد شدند. با گلوله بر آنان شلیک شد و سیاستمداران از مردم خواهان صدا بلند کردن هستند. آیا چنین چیزی نزد چنین کسانی، نتیجهای جز مرگ دارد؟
راست است که میگویند جان آدمی شیرین است. این مردم سالها درد و رنج کشیدهاند و دیگر نمیخواهند حداقل حالا جانشان را از دست بدهند. ای کاش چیزی به دست داشتند. مردم بدون اسلحه و قدرت، در مقابل چنین کسانی که چیزی از سخن و صلح نمیدانند، چیزی گفته نمیتوانند. اینجا افغانستان است و اسلحه و قدرت حرف اول را میزند. مردم بارها دست به تظاهرات زدند و کاری از دستشان برنیامد جز به جان خریدن دردهایی تازه، و در مقابل، تنها واکنش جهان ابراز نگرانی کردن بود. آیا این کار، جوانِ رفته را بازمیگرداند؟ دخترانِ طردشده و بیپناه را پناه میدهد؟ آیا زخمهایی را که بر روح و روان خورده است، مداوا میکند؟ فعالان حقوق بشر راجع به کرامت انسانی و پایمال شدنش میگویند و جهان فقط ابراز تأسف میکند.
من بعد از شنیدن همهی اینها، آن هم هر شب، بغض چون غدهی سرطانی آهسته آهسته میپیچد و گلویم را فرا میگیرد. قلبم فشرده میشود و دلم میسوخت برای این بیتوجهی و بیکسی. خسته میشوم و دلم میخواهد دیگر ادامه دادن را بس کنم؛ اما ناگهان در ذهنم بر خودم فریاد بلندی میزنم که: «نباید جا بزنی! حالا وقتش نیست، حالا زمان تلاش کردن است. همین سختیها باید چون سوهان، موجودی الماسگونه چون تو را صیقل دهد.»
من حتی فکرش را هم نمیکردم که یک واژهی سادهی پنجحرفی، حال آدم را چنین منقلب کند. این روزهایم با بغض همراه است و نمیدانم کجای کلمهی «کرامت» با بغض عجین شده است. حالا نه تنها کرامت انسانی و حقشان، بلکه خودشان هم پایمال شدند. من خستهام، همه خستهاند؛ اما چارهای جز این نفس کشیدن و زنده بودن نداریم. شاید ما نمونههای بارزی از مردگان متحرکی هستیم که تعداد ما کم نیست و یک بخش بزرگی از نفوس این جهان را تشکیل دادهایم؛ ولی نامرئی هستیم؛ کسی نه صدای ما را میشنود و نه درد ما را میبیند و فقط از روی خطی که نوشته شده است و از پشت پرده، ابراز تأسف میکنند. اما اینها هیچ دردی را درمان نمیکند.
مثلاً تصور کنید مبتلا به بیماری سرطان هستید و در حالی که داکتران گفتهاند وقتتان کم مانده است، پژوهشگران بگویند دارویی در حال ساخت است که مدت سه سال طول میکشد تا تولید گردد و آن هم باید بعد از ساختِ کامل، آزمایش صورت بگیرد که این کار مدتها را دربرمیگیرد. فکر نکنم این دارو پس از تولید و آزمایش هم بتواند تأثیری بر این شخص داشته باشد؛ گفتارهای جهان نیز شبیه به همین است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه