یونیفورمی که بر تن دخترک کوچک بود…!

امروز صبحِ وقت، در نسیم ملایمِ هوا، بادهای خنک و صدای کودکانی که صورت و گوش‌هایم را نوازش می‌کردند، داشتم از کوچه‌های محله‌ام رد می‌شدم. پنج سال پیش در یک مکتب خصوصی درس می‌خواندم؛ یونیفورم مکتب ما رنگ سبز و سفید داشت: مقنعه‌ها و شلوارها سفید و مانتوها سبز بودند. وقتی آن لباس را می‌پوشیدم، حس خیلی خوبی داشتم.

امروز وقتی در حال گذر از کوچه‌ی نزدیک مکتب ما بودم، ساعت‌های هفت صبح بود که دختری را دیدم که همان یونیفورمی را بر تن داشت که من سال‌های قبل می‌پوشیدم؛ یونیفورمی که صبحِ وقت، بعد از خوردن صبحانه آن را می‌پوشیدم و صاف اتو می‌کشیدم. وقتی آن را بر تن می‌کردم، لحظه‌ای جلوی آیینه خودم را نگاه می‌کردم و تبسم بر لب می‌آوردم.

مقنعه‌ی سفید، مانتوی سبز به نماد صلح، شلوار سفید، جوراب‌های سفید، بکس و کفش‌های سیاه، ساعت زرد، موهای بافته… و بعضی اوقات هم که یک چپتر در بکسم جا نمی‌شد، آن را در دست می‌گرفتم و از خانه بیرون می‌شدم تا با دوستم به مکتب برویم. همه‌ی این‌ها انگار خیلی زود گذشت! آن قلم‌ها، هایلایت‌ها، رنگه‌ها، کتاب‌های جغرافیه، تاریخ، ادبیات، هنر و حرفه… همه‌ی این‌ها وقتی به یادم می‌آیند، گریه‌ام می‌گیرد. امروز من دختری را دیدم که داشت سال‌های قبلِ مرا زندگی می‌کرد.

نمی‌دانم او نیز مثل من مجبور خواهد شد از خواسته‌ها و مکتبش دست بکشد یا خیر؛ اما آن تبسم و نشاطی که امروز در صورت او دیدم، در دلم جرقه‌ای شد تا به خاطر او هم که شده دست از تلاش برندارم. اگرچه مکتبم بسته است؛ اما باید درس را به گونه‌ی دیگری بخوانم. امروز دیدن او مانند دیدن آیینه‌ی گذشته‌ام بود؛ یعنی هانیه‌ای که سال‌ها قبل با همین نشاط و خوشی از خانه بیرون می‌شد و به سمت مکتب می‌رفت.

امروز شاید آن دختر به مکتب می‌رود، درس می‌خواند، تلاش می‌کند و به خودش قولِ رسیدن به آرزوهایش را می‌دهد؛ اما فردای او چه خواهد شد؟ آیا او نیز مانند من خواهد شد؟ من وقتی دردِ تلخِ دوری از مکتب را تجربه کردم، نمی‌خواهم حتی دشمنم هم آن را تجربه کند؛ درد دوری از خواسته‌ها و دست کشیدن از رویاها خیلی سخت است.

امروز او با لبِ خندان به مکتب می‌رفت و در محیط مکتب و خانواده‌اش بزرگ می‌شد؛ اما نمی‌دانم آیا او فردا نیز با خنده به مکتب خواهد رفت؟ یک روز پیش از چاشت، داشتم کارخانگی‌ام را انجام می‌دادم؛ اما بعد از چاشت، مکتب‌ها تعطیل شد و به دخترانِ بالاتر از صنف ششم اجازه‌ی رفتن ندادند. آیا او نیز صنف ششم بود؟ سوال‌های زیادی در دلم ایجاد شد و خیلی دلم برایش سوخت؛ چون می‌دانم فردا او هم ممکن است با گریه از مکتب بازگردد، یعنی دیگر آن یونیفورم را در آن کوچه کسی بر تن نخواهد داشت و آن قلم‌ها و کتاب‌ها را کسی حمل نخواهد کرد.

خیلی ترسناک است که فردای افغانستان این‌گونه شود؛ کسی نباشد درس بخواند، کسی نباشد با دیگران همکاری کند و کسی نباشد که آزادانه و بدون ترس و محرومیت به آینده‌اش فکر کند.

اما من امیدوارم! با درس خواندنِ ما دختران در مکاتب آنلاین و کورس‌ها، می‌شود به آینده‌ی روشن امید بست. من امروز امیدوارم که بتوانیم آینده‌ی آن دختر و آینده‌ی فرزندان افغانستان را دوباره بسازیم؛ تا دخترانِ فردا بتوانند خوش و خندان، بدون ترس و بدون شنیدنِ این جمله که «شما حقی ندارید»، به سمت علم و دانش بروند. به امید روزی که همه‌ی دختران بتوانند دوباره به مکاتب و تحصیل‌شان برگردند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000