اعتماد (۵۵)- مزاری: «ما برای حق و کرامت می‌جنگیم»!

در یادداشت پیشین، از تصویر مزاری در برابر قدرت سخن گفتم؛ تصویری که در باد حادثه اهتزاز داشت، اما نمی‌لرزید. آن تصویر، تنها در شیوه‌ی نشستن، برخاستن و سخن‌گفتن او در برابر رهبران دولت و تنظیم‌ها خلاصه نمی‌شد. معنای عمیق‌ترش را باید در زبان او با مردم دیگر و در شیوه‌ای دید که زخم جامعه‌ی خود را روایت می‌کرد، بی‌آن‌که آن زخم را به نفرت قومی تبدیل سازد.

این یادداشت، قسمت‌های آخر روایت «آرامش قبل از توفان» را جمع‌بندی می‌کند تا برای ورود به فصل سوم اعتماد که عنوانش را «توفان هزاره‌ها در کابل» گذاشته‌ام، آمادگی بگیریم. اما پیش از آن، می‌خواهم در این صحنه‌ی خاص بایستم و به سخنی گوش دهم که شاید مهم‌ترین صدای مزاری برای شرح بیشتر هشدارش به خاطر «آرامش قبل از توفان» باشد. این صدا نه در مقابل ربانی، نه در برابر مسعود، نه در میز مذاکره، بلکه در میان متنفذان و روشن‌فکران تاجیک شمالی بلند شد. صدایی که به جای مطالبه از دشمن یا گفت‌وگو با رقیب، به خودِ جامعه برمی‌گشت و از آن می‌پرسید: آیا این ملت می‌داند که حق دارد؟ آیا می‌داند که زخمش واقعی است؟ آیا می‌داند که اعتماد، نه از فراموشی، بلکه از حقیقت آغاز می‌شود؟

در یادداشت کنونی سخنان مزاری با متنفذان و روشن‌فکران تاجیک شمالی را مرور می‌کنم. تکه‌هایی از این سخنان را در مناسبت‌های لازم، در یادداشت‌های گذشته نیز استفاده کرده ام. در اینجا همه‌ی این سخنان را از زاویه‌ای دیگر و در بستری دیگر مورد کنکاش و فهم قرار می‌دهم تا حتی در صورت تکرار، بستری تازه‌ای از فهم و معنا را برای نسل‌های امروز و فردای ما فراهم کند.

زمان بیان این سخنان، سال ۱۳۷۲ است؛ یک سال بعد از هشداری که مزاری به ربانی در علوم اجتماعی داده بود؛ اما از لحاظ پیام و محتوا، یکی از مهم‌ترین صحنه‌هایی است که در آن می‌توان زبان مزاری در «آرامش قبل از توفان» را بهتر شناخت و بهتر درک کرد. در این زبان هم زخم است و هم استدلال، هم اعتراض است و هم دعوت به فهم مشترک. این سخنان در سال ۱۳۷۲ ایراد شده و بخش‌های نخست آن از ثبت و میکروفون جا مانده است؛ اما همان بخشی که باقی مانده، برای شناخت روح سیاست مزاری کافی است. من این متن را از کتاب «منشور برادری» نقل می‌کنم که مجموعه‌ای از سخنرانی‌ها و مصاحبه‌ها و سخنان مزاری را گردآوری کرده است. در فرصت مناسب، اصل گفت‌وگو را نیز در کانال یوتیوب و سایر صفحات اجتماعی به نشر می‌رسانیم تا ضمن فراهم کردن تصویری زنده از مزاری، یک سند مهم تاریخی نیز برای نسل‌های امروز و فردای جامعه همگانی شود.

***

مزاری سخن خود را با پرسشی ساده اما سنگین آغاز می‌کند: «ما چه رفتار می‌کردیم برای برادران و برادران با ما چه برخورد می‌کرد؟» سپس می‌پرسد: «آیا برای آقای ربانی، برای رهبران محترم صلاح بود که با یک ملت به همین شکل برخورد کند؟» او به روزهای نخست دولت دوماهه برمی‌گردد؛ به زمانی که مسعود در کنار خیرخانه ایستاده بود و می‌گفت اگر صبغت‌الله اجازه بدهد، وارد کابل می‌شود. مزاری یادآوری می‌کند که نیروهای حزب وحدت از مزار آمده بودند و در وزارت داخله شهید داده بودند. بعد می‌پرسد: «آیا اگر ما برای حق خود می‌جنگیدیم نمی‌توانستیم صبغت‌الله را منع کنیم که بیا وارد شو؟»

از همین‌جا، مزاری وارد بزرگ‌ترین داستان ناگفته می‌شود: توافقی که بود، اما به جایی نرسید. می‌گوید «ملت هزاره، ملت ازبیک و ملت ترکمن سمت شمال آمده با آقای صبغت‌الله توافق کرده بودند؛ آیا این‌ها نصف مردم افغانستان نیستند؟» این توافق در کابل امضا شده بود، اما از رادیوی افغانستان پخش نشد. چرا؟ چون به روایت مزاری، آقای مسعود جلوش را گرفت. می‌پرسد: «آیا این به حساب ملت ما فکر می‌کرد؟» و ادامه می‌دهد: «آقای سیاف که جنگ را بر ما تحمیل کرده، بعد هم از زبان او موضع گرفته شود که این توافقنامه قانونی نیست، چون در داخل افغانستان، در کابل امضاء شده! اگر در پاکستان امضا می‌شد همه چیز بود!»

این سخنان چنان بیان می‌شود که گویی مزاری می‌خواهد شاهدان تاریخ را فرا بخواند. او می‌گوید ما شریک نبودیم، اما دفاع کردیم. گفتند حرفش را بعداً می‌زنیم، ما پذیرفتیم. اما بعد چه شد؟ برخورد برادران با ما چگونه بود؟ این پرسش‌ها تنها گلایه نیستند؛ بازکردن پرونده‌ی اعتمادند. مزاری در واقع می‌پرسد: وقتی ما در لحظه‌ی ضرورت کنار شما ایستادیم، شما در لحظه‌ی تقسیم تصمیم با ما چه کردید؟ وقتی ما خون دادیم، چرا در میز قدرت غایب شمرده شدیم؟ چرا مشارکت ما در میدان قربانی پذیرفته شد، اما حضور ما در میدان تصمیم تحمل نشد؟

در بخشی دیگر از همین سخنان، مزاری از مردم تاجیک می‌پرسد که آیا کسانی که به نام تاجیک سخن می‌گویند و عمل می‌کنند، واقعاً هویت تاجیک را به سود مردم تاجیک نمایندگی کرده‌اند یا نه. او حساب مردم را از رهبران جدا می‌کند و از متنفذان تاجیک می‌خواهد ببینند عملی که به نام آنان انجام می‌شود، چه اثری بر رابطه‌ی ملت‌ها می‌گذارد. این تفکیک، در فضای جنگ، کار آسانی نبود. در جنگ، ساده‌ترین راه این است که رهبر و مردم را یکی بگیریم و زخم خود را بر نام یک قوم بزنیم. مزاری، با همه‌ی زخم‌هایی که داشت، تلاش می‌کرد مردم را از رهبران جدا ببیند. این، یکی از دشوارترین و در عین حال آموزنده‌ترین بخش‌های الگوی رهبری اوست.

اما شاید تلخ‌ترین روایت در این سخنرانی، داستانی است که کمتر به آن پرداخته شده. مزاری از ۳۰۰۰ مهاجری سخن می‌گوید که پس از ۱۴ سال زندگی مهاجرت در ایران، با خبر آزادی کابل، به وطن برمی‌گشتند. «بعد از این جنگ ۳۰۰۰ مهاجر ما بعد از ۱۴ سال مهاجرت از ایران حرکت کرده که کابل آزاد شده و می‌رویم دیدن کابل و دیدن اقوام. بین هلمند و قندهار ۳۰۰۰ نفر تار و مار می‌شود.» او از ربانی خواسته بود که یکی دو هلیکوپتر بدهند تا یک هیأت برود و بررسی کند که این مردم به چه جرمی کشته شدند. اما ربانی هلیکوپتر نداد. «تا امروز هم نمی‌دانیم که این ۳۰۰۰ نفر در کجا کشته شد و برای چه هم کشته شد.»

بعد می‌پرسد: «شما و خدا، ۳۰۰۰ گوسفند مردم در یک‌جا گم شود این را در سطح بین‌المللی پخش نمی‌کند؟» و سپس با تلخی آزاردهنده‌تری می‌پرسد: «ما مگر انسان نیستیم؟ جزء افغانستان نیستیم؟ پس چی هستیم؟»

این پرسش را باید آهسته خواند. «ما مگر انسان نیستیم؟» در سه کلمه، تمام تاریخ حذف، تحقیر و بی‌صدایی یک ملت خلاصه می‌شود. این پرسش تنها به ۳۰۰۰ مهاجر مربوط نمی‌شود؛ به صد سال سابقه‌ی نادیده‌گرفته‌شدن، طرد و محرومیت بازمی‌گردد. مزاری این پرسش را نه با خشم، بلکه با سکوتی سنگین می‌پرسد؛ سکوتی که از میکروفون هم شنیده می‌شود. گویی می‌خواهد بگوید: ببینید چه وقتی رسیده که ما مجبوریم از انسان‌بودن خود دفاع کنیم.

برای من، این پرسش در خط اعتماد جای می‌گیرد. اعتماد نمی‌توان ساخت اگر یکی از طرفین، حتی انسانیت طرف دیگر را به رسمیت نشناسد. اعتماد نمی‌توان ساخت اگر ۳۰۰۰ قربانی، آن‌قدر بی‌ارزش شمرده شوند که حتی هلیکوپتری برای جست‌وجو و پیدا کردن شان روانه نشود. مزاری در آن سخنرانی، نه تنها از زخم مردم خود سخن می‌گفت؛ از پایه‌های شکسته‌ی اعتماد ملی سخن می‌گفت؛ از این‌که چگونه ممکن است در کشوری وحدت ملی داشت، وقتی جان بخشی از مردم از ارزش گوسفند هم کمتر پنداشته می‌شود.

در همان سخنان، جمله‌ای می‌آید که هسته‌ی سیاست مزاری را در چند کلمه خلاصه می‌کند: «ما برای این نمی‌جنگیم که مسجد بزنیم. ما برای حق خود می‌جنگیم. ما برای کرامت خود می‌جنگیم. ما برای ملت‌مان می‌جنگیم.»

این جمله را نیز باید آهسته خواند. مزاری جنگ را تقدیس نمی‌کند. نمی‌گوید جنگ خوب است. نمی‌گوید ما برای نابودی دیگری می‌جنگیم. نمی‌گوید خون‌ریزی هدف ماست. او جنگ را به زبان نفرت توضیح نمی‌دهد؛ به زبان حق توضیح می‌دهد. می‌گوید ما برای حق، کرامت و ملت خود می‌جنگیم. در فضای جنگ‌های کابل، این سه کلمه ـ حق، کرامت، ملت ـ زبان تازه‌ای بودند. این زبان، سیاست هزاره را از خواهش، سهم‌گیری، دنباله‌روی و وابستگی بیرون می‌کرد و به زبان مطالبه، عزت و حضور تاریخی می‌رساند.

در همان سخنان، مزاری می‌افزاید: «ما طرفدار جنگ نیستیم، ولی یک نفر هم بمانیم در این جا دفاع می‌کنیم و ما هیچ برو برگرد هم نداریم در این مسأله.» این تفاوت ظریف اما مهم است. دفاع، با جنگ‌طلبی فرق دارد. کسی که برای حق می‌ایستد، جنگ‌طلب نیست. کسی که از کرامت دفاع می‌کند، دشمن وحدت نیست. اما کسی که از ترس، از بقای صرف، از تسلیم، از پذیرش حذف خود ساکت نشسته، سازنده‌ی اعتماد نیست؛ فقط سکوتی است که روزی تَرَک برمی‌دارد.

این جمله را باید در کنار جمله‌ی دیگری از همان سخنان گذاشت که می‌گوید: «هرکس بیاید و این حق مسلم مردم ما را که در تصمیم‌گیری مملکت شریک باشند و یک چهارم سهم داشته باشند، احترام بگذارد، عاشق قیافه‌ی هیچ کسی نیستیم با ایشان مذاکره می‌کنیم و مسایل را حل می‌کنیم.» این جمله نشان می‌دهد که مزاری هیچ‌وقت از گفت‌وگو نگریخت. او تنها یک شرط داشت: به رسمیت‌شناختن حق. نه دوستی، نه سیاست تعارف؛ تنها احترام به حق مردمی که سال‌ها از آن محروم مانده بودند.

در این جمله، همان «مزه‌ی قدرت» نیز نهفته است. قدرت، وقتی در کام یک جامعه‌ی محروم می‌نشیند، اگر سالم باشد، به صورت کرامت ظاهر می‌شود، نه انتقام. جامعه‌ای که مزه‌ی قدرت را تازه چشیده است، دو راه در پیش دارد: یا می‌تواند همان خشونت، تحقیر و حذف کاپیتول را تکرار کند؛ یا می‌تواند قدرت را به زبان حق، کرامت و مسئولیت تبدیل سازد. مزاری می‌خواست راه دوم را باز کند. او می‌گفت ما برای این نمی‌جنگیم که ویران کنیم؛ برای این می‌جنگیم که به رسمیت شناخته شویم. ما برای این نمی‌ایستیم که دیگری را حذف کنیم؛ برای این می‌ایستیم که حذف تاریخی ما پایان یابد.

از همین‌جا، کاریدور بدیل مزاری روشن‌تر می‌شود. این کاریدور، راه عبور از بی‌صدایی به سخن، از ترس به اعتماد، از سهم‌خواهی تحقیرآمیز به مطالبه‌ی حق، و از زخم به کرامت بود. مزاری در برابر متنفذان تاجیک شمالی، نه تنها از درد مردم خود سخن می‌گفت، بلکه زبان تازه‌ای برای رابطه‌ی ملت‌ها پیشنهاد می‌کرد: بیایید مردم را در رهبران‌شان خلاصه نکنیم؛ بیایید زخم‌ها را پنهان نکنیم، اما آن‌ها را به نفرت قومی تبدیل نسازیم؛ بیایید حق را به رسمیت بشناسیم تا اعتماد ممکن شود.

***

برای اینکه این لحظه را بهتر درک کنیم، باید خود را در آن سال تصور کنیم. سال ۱۳۷۲ در کابل، شهر میدان جنگ بود. هر محله خط تماسی داشت. هر روز کشته‌ای بود. در این فضا، یک رهبر که متنفذان و روشن‌فکران قوم دیگر را در خانه و آغوش خود می‌پذیرفت و از زخم خود سخن می‌گفت، اما همزمان راه گفت‌وگو را باز می‌گذاشت، کاری غیرمعمول می‌کرد. بسیاری از رهبران آن دوره، در چنین فضایی، یا به سنگر خود برمی‌گشتند و منتظر نتیجه‌ی میدان می‌شدند، یا به نشست‌های بین‌المللی می‌رفتند و از آنجا سخن می‌گفتند. مزاری به سراغ مردم رفت؛ به سراغ مردمی که جبهه‌ی آنان با جبهه‌ی او فاصله داشت.

این سخنان، برای من، یکی از ابعاد کمتر دیده‌شده‌ی رهبری مزاری است. او نه تنها در برابر دولت و رقیبان ایستاد؛ در برابر مردم عادی هم ایستاد و با آنان سخن گفت. نه از بالا، نه با زبان اعلامیه، بلکه با زبانی که می‌توانست بگوید: ما هر دو در این بازی بازنده‌ایم، مادامی که رهبران ما تصمیم می‌گیرند و ما فقط نظاره‌گریم. این صدا، آنقدر صادقانه بود که حتی در میان جنگ شنیده شد.

برای همین است که من این سخنان را، سی سال پس از وقوعش، هنوز مهم می‌دانم. نه تنها به عنوان سند تاریخی، بلکه به عنوان الگویی از کنش سیاسی در شرایط دشوار. الگویی که می‌گوید: حتی در جنگ، می‌توان با زبان حق سخن گفت. حتی در میان زخم، می‌توان راه گفت‌وگو را باز گذاشت. و حتی وقتی همه چیز در دود و آتش است، می‌توان تصویری ساخت که اهتزاز داشته باشد، نه لرزش. ما عنوان این سخنان را در «عصری برای عدالت» و «سخنانی از پیشوای شهید»، «اتمام حجت برای تاریخ» گذاشته بودیم. این عنوان در «منشور برادری» نیز تکرار شده است.

برای فهم عمیق‌تر این سخنان، باید به زمینه‌ای نگاه کرد که مزاری همیشه آن را پشت سر داشت. در سخنرانی خود در مزار، در راه آمدن به کابل، او از تاریخی سخن می‌گفت که جامعه‌ی هزاره آن را با پوست و گوشت خود حس کرده بود. می‌گفت که در دوران عبدالرحمن، «شصت نفر از علمای اهل تسنن را جمع کرد و فتوا گرفت که اینها رافضی و کافر اند.» فتوایی که در پی آن، کشتار، اسارت، فروش به عنوان غلام و کنیز، و از دست‌دادن زمین و خانه و هویت آمد. مزاری می‌گفت: «از اینجا تا هند به عنوان غلام و کنیز به فروش رسیدند. مالیات هنگفتی از این کنیز و غلام فروشی وارد خزانه‌ی دولت می‌شد.»

این تاریخ، صد سال پیش از آنچه در کابل سال ۱۳۷۲ اتفاق می‌افتاد، ریشه دوانیده بود. مزاری می‌دانست که این ریشه، هنوز زنده است؛ هنوز در هر «جوالی‌کشی»، هر «هزاره بودن عیب بود»، هر «بچه‌های هزاره و شیعه را در حربی پوهنتون نگیرند» تکرار می‌شود. وقتی در برابر متنفذان تاجیک می‌ایستاد و از افشار می‌گفت، پشت آن حرف‌ها صد سال تاریخ بود. وقتی می‌پرسید «ما مگر انسان نیستیم؟» آن پرسش از دل قرن‌ها بی‌انسانی برمی‌خاست.

اما نکته‌ی مهم این است که مزاری این تاریخ را برای توجیه نفرت نمی‌گفت. او در همان سخنرانی در مزار، به مردم گفت: «شما باید بدانید که در تاریخ بعد از محرومیت‌ها و رنج‌های زیاد، فقط یک بار برای مردم شانس داده می‌شود که خود شان سرنوشت‌شان را تعیین کنند و این شانس حالا برای شما داده شده است که نباید غفلت کنید.» تاریخ، برای مزاری، نه زندان بود و نه بهانه؛ آینه‌ای بود که می‌گفت از کجا آمده‌اید و به کجا می‌روید. و این تفاوت مهم است: کسی که از تاریخ برای اثبات حق یاد می‌کند، با کسی که از تاریخ برای توجیه انتقام یاد می‌کند، در دو مسیر کاملاً متفاوت قرار دارد.

در سخنان مزاری با متنفذان تاجیک شمالی، افشار نیز حضور دارد؛ نه به‌عنوان یک حادثه‌ی صرفاً نظامی، بلکه به‌عنوان زخمی در حافظه‌ی مردم. او می‌پرسد: «وقتی آقای مسعود در افشار آمد، مردم افشار چه گناهی داشتند؟» سپس یادآوری می‌کند: «مردم افشار مسلمان بودند. مردم افشار مجاهد بودند. مردم افشار با آن‌ها مبارزه کرده بودند.» بعد، پرسش را به نقطه‌ی اصلی درد می‌رساند: «جرم مردم افشار چه بود؟»

پاسخ، روشن و تلخ است: «جرم مردم افشار این بود که هزاره بودند. جرم مردم افشار این بود که شیعه بودند. جرم مردم افشار این بود که با حزب وحدت بودند.»

من این جمله‌ها را نه به‌عنوان ابزار تحریک، بلکه به‌عنوان سند زخم می‌خوانم. مزاری زخم مردم خود را پنهان نمی‌کند. از افشار با زبان تعارف سخن نمی‌گوید. نمی‌کوشد درد را آن‌قدر نرم و بی‌خاصیت کند که دیگر درد نباشد. او می‌داند جامعه‌ای که زخم خود را نام نبرد، حافظه‌ی خود را از دست می‌دهد؛ و جامعه‌ای که حافظه‌ی خود را از دست بدهد، دوباره در همان میدان تحقیر و حذف گرفتار می‌شود.

اما نکته‌ی شگفت‌انگیز این است که مزاری، در همان سخنان، راه گفت‌وگو را نیز نمی‌بندد. او به متنفذان تاجیک می‌گوید: «طرفدار جنگ نیستیم، شما هم هر پلان داشته باشید، بیایید خط حایل ایجاد بکنید، ناظر باشید، خصومت‌های بین مردم را پایین بیاورید.»

این ترکیب، برای من، یکی از ظریف‌ترین و آموزنده‌ترین جلوه‌های رهبری مزاری است: از یک‌سو فریاد افشار؛ از سوی دیگر، دعوت به خط حایل، نظارت و پایین‌آوردن خصومت‌ها. بسیاری از رهبران، وقتی زخم مردم خود را به زبان می‌آورند، آن را به نفرت عمومی تبدیل می‌کنند. بسیاری دیگر، به نام وحدت، زخم مردم خود را پنهان می‌کنند و از قربانی می‌خواهند که برای آرام‌ماندن مجلس، درد خود را فرو ببرد. مزاری هیچ‌کدام را نمی‌کند. او هم زخم را می‌گوید و هم راه گفت‌وگو را باز می‌گذارد.

در همین‌جا مفهوم اعتماد معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند. اعتماد به معنای فراموش‌کردن زخم نیست. جامعه‌ای که زخم خود را فراموش کند، اعتماد نمی‌سازد؛ فقط حافظه‌ی خود را قربانی می‌کند. اما جامعه‌ای که زخم خود را به نفرت کور تبدیل کند، باز هم اعتماد نمی‌سازد؛ فقط در بازی کاپیتول باقی می‌ماند؛ همان بازی‌ای که می‌خواهد ناحیه‌ها به جای شکستن قانون بازی، درون همان قانون به جان هم بیفتند. مزاری راه دشوارتری را انتخاب می‌کرد: زخم را به زبان می‌آورد، اما آن را به برنامه‌ی نابودی دیگری تبدیل نمی‌کرد. او می‌خواست حقیقت گفته شود، اما پل گفت‌وگو نسوزد.

در همین بخش، جمله‌ی دیگری از مزاری می‌آید که نشان می‌دهد او رابطه‌ی رهبران و ملت‌ها را چگونه می‌فهمید: «عمل آقای مسعود، عمل من، و عمل آقای حکمتیار خواهی نخواهی بین ما ملت اثر می‌گذارد.» این اعتراف، ساده اما بزرگ است. مزاری می‌داند که رهبران، با عمل خود، ملت‌ها را به هم نزدیک یا از هم دور می‌کنند. می‌فهمد که گلوله‌ی یک رهبر، گاهی بر حافظه‌ی یک ملت می‌نشیند؛ و یک تصمیم اشتباه، فقط یک جبهه را نمی‌سوزاند، رابطه‌ی نسل‌ها را زخمی می‌کند.

این نیز، یکی از درس‌های بزرگ مزاری برای امروز ماست. رهبری، فقط شجاعت در برابر دشمن نیست؛ مسئولیت در برابر حافظه‌ی مردم نیز هست. رهبر اگر زخم مردم خود را به نفرت تبدیل کند، شاید در لحظه کف بزند و احساسات را شعله‌ور سازد، اما آینده را می‌سوزاند. رهبر اگر زخم را پنهان کند، شاید مجلس را آرام کند، اما اعتماد را می‌کشد. مزاری می‌کوشید نه زخم را پنهان کند و نه آن را به نفرت کور بسپارد. حقیقت را می‌گفت، اما حقیقت را از مسئولیت جدا نمی‌کرد.

***

می‌خواهم یک بار دیگر یادآوری کنم که این سخنان در سال ۱۳۷۲ گفته می‌شود؛ یعنی دقیقاً در اوج درگیری‌های کابل. اما مزاری در همان لحظه‌ی حساس، نه تنها از جنگ جاری سخن می‌گوید؛ از تاریخ هم سخن می‌گوید. انگار می‌خواهد بگوید: آنچه الان می‌بینید، محصول یک لحظه نیست. ریشه در تاریخی دارد که باید فهمیده شود. «ما گفتیم ملیت‌های ازبیک و هزاره و ترکمن نصف مردم افغانستان نیستند؟ ثلثش هم قبول ندارید؟» این پرسش، در واقع، دعوتی است به ریاضیات ساده‌ی سیاست: چطور می‌توان از «ملت افغانستان» سخن گفت، وقتی نصفش در میز تصمیم غایب است؟

در همان سخنان، مزاری از تجربه‌ی تلخ دیگری هم یاد می‌کند: زمانی که هزاره‌ها در چهارده سال جهاد، با دست خالی جنگیدند. می‌گوید: «در اول انقلاب مردم شیعه و مردم هزاره جات منطقه‌ی خود را آزاد کردند، اما اکنون در این جمع از اینها کسی را نمی‌بینم.» چهارده سال مجاهدت، اما در هیچ کنفرانس بین‌المللی دیده نشدند. هفتاد ملیارد دالر برای افغانستان، اما برای مردم هزاره یک دالر هم نرسید. این تصویر، برای مزاری، تنها یک شکایت نبود؛ یک درس بود: جامعه‌ای که صدای خودش را نداشته باشد، حتی قربانی‌اش هم دیده نمی‌شود.

مزاری در سخنانش با متنفذان تاجیک شمالی، از طرح مجلس حل و عقد نیز یاد می‌کند. می‌گوید: «ما با ۷۰۰ نفر نشستیم… و طرح مجلس حل و عقد را ریختیم. این طرح را به آقای مسعود هم دادیم. به آقای ربانی هم دادیم. به همه دادیم. ولی آن‌ها نپذیرفتند.»

سپس روایت می‌کند که وقتی پرسیدند اگر این طرح را قبول ندارید، پیشنهاد شما چیست، پاسخ آنان، به روایت مزاری، چیزی جز این نبود که حزب وحدت باید تسلیم شود. مزاری در برابر این پاسخ، کوتاه و روشن می‌گوید: «ما گفتیم ما تسلیم نمی‌شویم.»

این بخش، برای من، از آن جهت اهمیت دارد که نشان می‌دهد مقاومت غرب کابل تنها با تفنگ تعریف نمی‌شد. در کنار سنگر، طرح هم بود؛ در کنار جنگ، بحث هم بود؛ در کنار ایستادگی، نشست و گفت‌وگو و راه‌حل سیاسی نیز وجود داشت. مزاری می‌گوید ما با جمع بزرگی نشستیم، طرح ریختیم، آن را به مسعود و ربانی و دیگران دادیم، اما پاسخ، پذیرش یک راه‌حل مشترک نبود؛ پاسخ، در نهایت، تسلیم بود.

این‌جا زبان دیگری از مقاومت آشکار می‌شود؛ زبانی که در میان دود و آتش کابل گم شده بود. بعدها بسیاری جنگ‌های کابل را در دو کلمه خلاصه کردند: جنگ تنظیم‌ها. این تعبیر، بخشی از واقعیت را می‌گوید، اما همه‌ی واقعیت را نمی‌گوید. از درون صحنه که نگاه کنیم، می‌بینیم میان گلوله و مذاکره، میان طرح و حمله، میان ترس و ایستادگی، راه‌های نیمه‌باز و نیمه‌بسته‌ی زیادی وجود داشت. از طرح جبل‌السراج تا طرح حکومت فدرالی تا حکومت چهارجانبه تا طرح انتخابات…. مقاومت غرب کابل، فقط واکنش نظامی نبود؛ تلاشی بود برای این‌که سیاست، از زبان تسلیم و حذف، به زبان حق، قرارداد و مشارکت برگردد.

مزاری در این‌جا نیز همان جمله‌ی اصلی خود را تکرار می‌کند: تسلیم نمی‌شویم. این جمله را نباید با عشق به جنگ اشتباه گرفت. او خودش می‌گوید: «جنگ طلب نیستیم. جنگ طلب در دنیا می‌گوید که من جنگ می‌کنم. ما نمی‌گوییم. ولی دفاع می‌کنیم.» برای مزاری، تسلیم‌نشدن به معنای جنگ‌طلبی نبود؛ به معنای نپذیرفتن بازگشت به بی‌صدایی بود. وقتی جامعه‌ای پس از سال‌ها تحقیر، تازه زبان مطالبه پیدا کرده است، تسلیم تنها پایان یک جبهه نیست؛ پایان نفس‌کشیدن است.

در این تصویر، مزاری باز همان رهبری است که اهتزاز دارد، نه لرزش. او در برابر پاسخ «تسلیم شو» فرونمی‌ریزد و به خشمی کور هم پناه نمی‌برد. طرح می‌دهد، استدلال می‌کند، گفت‌وگو می‌جوید، اما وقتی راه‌حل سیاسی به معنای حذف و تسلیم ترجمه می‌شود، می‌ایستد. این ایستادن، برای من، یکی از روشن‌ترین درس‌های اعتماد است: اعتماد یعنی جامعه‌ای که تازه صدای خود را یافته، آن صدا را با هیچ کرسی، وعده یا آرامش ظاهری معاوضه نکند. به خود صدا اعتماد کند…. و این درسی بزرگ است.

***

در آن روزها، کلمه‌ی «سهم» زیاد شنیده می‌شد: چند وزارت؟ کدام وزارت؟ چند معینیت؟ چه کسی وزیر شود؟ چه کسی در کابینه جا بگیرد؟ این زبان رایج سیاست افغانستان بود و هنوز هم هست. قدرت را مثل سفره‌ای می‌بینیم که فاتحان دور آن نشسته‌اند و دیگران باید از بیرون، با خواهش یا معامله، سهم خود را بخواهند.

مزاری سهم را نفی نمی‌کرد. وزارت، امنیت، اردو، قانون، اداره و حضور در ساختار دولت، همه مهم بودند. اما هرچه پیش‌تر می‌رفت، روشن‌تر می‌کرد که زیرِ همه‌ی این‌ها، چیزی بنیادی‌تر وجود دارد: نفسی برای حضور و مشارکت در تصمیم‌گیری. جامعه‌ی هزاره، پس از دهه‌ها حذف و تحقیر، تنها چند کرسی نمی‌خواست. می‌خواست در مرکز تصمیم حضور داشته باشد. می‌خواست کسی از بیرون برایش تعیین نکند که چقدر وجود دارد. می‌خواست حق داشته باشد خود را با نام خود تعریف کند و در سرنوشت خود، طرف تصمیم باشد، نه موضوع تصمیم.

بی‌صدایی هزاره، ریشه‌ای تاریخی داشت که مزاری در سخنرانی‌های دیگر نیز به آن اشاره کرده بود. او از دوران عبدالرحمن سخن می‌گفت؛ از زمانی که «شصت و دو فیصد مردم ما نابود شدند» و «از اینجا تا هند به عنوان غلام و کنیز به فروش رسیدند.» از آن زمانی که «هزاره بودن عیب بود، شیعه بودن عیب بود. تعمد داشتند که ما را به مکتب‌ها اجازه ندهند و به کار و تجارت نگذارند.» این تاریخ، پشت هر جمله‌ی مزاری در سال ۱۳۷۲ حضور دارد. وقتی می‌گوید «ما برای کرامت خود می‌جنگیم»، آن کرامت را در برابر صدها سال تحقیر تعریف می‌کند.

مزاری این انزوا را در سطح بین‌المللی هم توضیح می‌داد. در سخنرانی‌های خود، از چهارده سال جهادی سخن می‌گفت که در آن «هفتاد ملیارد دالر برای افغانستان مصرف شد» اما برای مردم هزاره «یک دالر کمک نکردند.» می‌گفت که در کنفرانسی، یک خارجی پشت بلندگو رفته و گفته بود که «در اول انقلاب مردم شیعه و مردم هزاره‌جات منطقه‌ی خود را آزاد کردند، اما اکنون در این جمع از اینها کسی را نمی‌بینم و از کمک‌هایی هم که برای افغانستان می‌شود، برای اینها نمی‌رسد.» و یک مسئول جهادی در پاسخ گفته بود که «اگر به اینها دوا کمک کنید، احیاناً مواد غذایی کمک کنید، من موافق هستم، ولی…» اینها ظرفیت تسلیحاتی را ندارند. یعنی با یک جمله، در سطح بین‌المللی نشانه داده بود که اینها وابسته‌ی ایران‌اند.

این روایت، یکی از تلخ‌ترین وجوه تاریخ جهاد افغانستان است. مردمی که زودتر از همه قیام کرده بودند، در هزاره‌جات منطقه‌ی خود را در ظرف سه ماه آزاد کرده بودند، با دست خالی جنگیده بودند، در کنفرانس‌های بین‌المللی دیده نمی‌شدند و در تقسیم کمک‌های جهادی سهمی نداشتند. مزاری این تصویر را نه برای گریه، بلکه برای آگاهی ترسیم می‌کرد. می‌خواست مردم بدانند که حذف، از قرن گذشته تا همین لحظه، یک الگوی مستمر بوده است؛ و شکستن آن الگو، به آگاهی، اتحاد و جرأت ایستادن نیاز دارد.

در چنین زمینه‌ای، «جنگ برای حق و کرامت» تنها یک شعار نبود. تعریفی بود از آنچه مقاومت غرب کابل به معنای واقعی کلمه دنبال می‌کرد: خروج از الگوی صدساله‌ی حذف و تحقیر، و ورود به زمانه‌ای که در آن هزاره بودن جرم نباشد، مجاهد بودن دلیل کشتار نباشد، و داشتن نظر سیاسی با «تسلیم شو» پاسخ داده نشود. این خروج، آسان نبود. اما مزاری می‌دانست که بدون آن، هر آرامشی موقتی است؛ هر توافقی شکننده است؛ و هر اعتمادی، بر شن بنا شده است.

«بگذار نفس بکشم» برای من خلاصه‌ی آن لحظه است. نفس یعنی حق حضور. نفس یعنی امنیت. نفس یعنی وقتی از هویت خود سخن می‌گویی، به تجزیه، آشوب و خیانت متهم نشوی. نفس یعنی وقتی از مذهب خود سخن می‌گویی، اصل موجودیت تو زیر سؤال نرود. نفس یعنی وقتی در دفاع از دولتی شهید داده‌ای، بعداً نگویند بیرون بایست تا ما درباره‌ات تصمیم بگیریم. نفس یعنی وقتی طرح می‌دهی، پاسخ تو فقط «تسلیم شو» نباشد.

در «بازی‌های گرسنگی»، کاپیتول می‌خواهد ناحیه‌ها فقط برای بقا بجنگند. کسی که تنها برای بقا می‌جنگد، هنوز در بازی کاپیتول است؛ هنوز قواعد همان میدان را پذیرفته است. اما وقتی کسی می‌گوید من تنها برای زنده‌ماندن نمی‌جنگم، بلکه برای تغییر قانون بازی می‌ایستم، معنا عوض می‌شود. مزاری در غرب کابل همین کار را کرد. او بقا را به کرامت پیوند زد. گفت ما فقط زنده نمی‌مانیم؛ ما با عزت می‌مانیم. ما فقط سهم نمی‌گیریم؛ ما در تصمیم شریک می‌شویم.

اینجا، کاریدور بدیل مزاری روشن‌تر می‌شود. کاریدور بدیل، راه فرار نبود؛ راه عبور بود. عبور از ترس به اعتماد؛ از سهم به حق؛ از حاشیه به متن؛ از سکوت به صدا؛ از زنده‌ماندن صرف به باکرامت‌ماندن. مزاری جامعه‌ی خود را دعوت می‌کرد که فقط قربانی نباشد، فقط تماشاگر نباشد، فقط منتظر امتیاز نباشد. او می‌گفت خودت را ببین، نام خود را بگو، حق خود را مطالبه کن؛ اما در همان حال، حساب مردم دیگر را از رهبران‌شان جدا کن و راه گفت‌وگو را نبند.

***

در زبان فلسفه‌ی سیاسی، آنچه مزاری دنبال می‌کرد، همان چیزی است که برخی از آن به «شناسایی» یا «به رسمیت شناختن» تعبیر می‌کنند. جامعه‌ی محروم، تنها به مواد غذایی، امنیت و سرپناه نیاز ندارد؛ به این نیاز دارد که دیده شود، نامش برده شود، هویتش به رسمیت شناخته شود. وقتی مزاری می‌گفت «ما مگر انسان نیستیم؟» داشت از همین نیاز سخن می‌گفت. نیازی که اگر پاسخ نگیرد، هیچ توافقی، هیچ سهمی، هیچ کرسی‌ای، آرامش پایداری نمی‌آورد. چون آنچه پایه‌ی اعتماد را می‌سازد، نه تقسیم منابع است، بلکه پذیرش انسانیت مشترک است.

همین پذیرش انسانیت مشترک بود که مزاری از متنفذان تاجیک می‌خواست. نه اتحاد ابدی، نه دوستی بی‌شرط، نه فراموش کردن افشار؛ فقط این: ببینید ما هم انسانیم، ببینید ما هم زخم داریم، ببینید ما هم حق داریم. این خواسته، در ظاهر ساده است. اما در فضای جنگ‌های کابل، جایی که هر گروه دیگری را تهدید می‌دید، این خواسته انقلابی بود. مزاری می‌گفت: نه از نفرت، بلکه از شناخت آغاز کنیم. نه از ترس، بلکه از اعتماد قدم بگذاریم. نه از تسلیم، بلکه از پذیرش متقابل حق.

اکنون اگر این صحنه‌ها را کنار هم بگذارم، سه تصویر در ذهنم شکل می‌گیرد؛ سه تصویر از سه نوع مواجهه با قدرت، دولت و جامعه.

تصویر نخست، استاد ربانی است: مردی نرم، ادیب، آرام، آشنا با زبان دین و سیاست. او در مقام رسمی دولت قرار داشت؛ اما دولت، در دست او، به قرارداد مشترک ملی تبدیل نشد. وقتی مرتضوی از او می‌خواهد نزد مزاری برود، نخست می‌گوید: «موقعیتم ایجاب نمی‌کند.» وقتی به علوم اجتماعی می‌آید، از آرامش و امنیت سخن می‌گوید؛ اما مزاری، در همان آرامش، توفان را می‌بیند. ربانی شاید می‌خواست دولت را نگه دارد، اما نتوانست آن را به خانه‌ی مشترک همه‌ی ملت افغانستان تبدیل کند. مقام داشت؛ اما مقام، وقتی بر اعتماد عمومی تکیه نکند، در درون خود شکننده است.

تصویر دوم، احمدشاه مسعود است: فرماندهی که حتی وقتی در اتاق حضور ندارد، سایه‌اش بر تصمیم‌ها افتاده است. در همین سخنرانی مزاری روشن می‌شود که توافق‌نامه‌ی جنبش و حزب وحدت با صبغت‌الله را مسعود از رادیو پخش نکرد؛ جنگ سوم را نیروهای جمعیت اسلامی آغاز کردند؛ و وقتی مزاری با ۳۰۰ نفر از مزار آمدند و در وزارت داخله شهید دادند، پاسخ، نه شراکت، بلکه انزوا بود. فرماندهی می‌تواند میدان را بگیرد؛ اما دولت‌سازی، به پذیرش شریک نیاز دارد. قدرت نظامی می‌تواند راه را باز کند؛ اما تنها اعتماد و مشارکت است که آن راه را به خانه‌ی مشترک تبدیل می‌کند.

تصویر سوم، مزاری است: مردی که در علوم اجتماعی، در برابر انتقاد از عکس خمینی، از حق هویت خود دفاع می‌کند؛ در اتاق شورا، از ضرورت حضور جنبش در مذاکره سخن می‌گوید؛ در برابر ربانی، آرامش را «آرامش قبل از توفان» می‌خواند؛ در برابر مسعود، دیدار را مشروط به حضور دوستم می‌کند؛ و در برابر متنفذان تاجیک، هم از افشار سخن می‌گوید و هم از خط حایل و پایین‌آوردن خصومت‌ها استقبال می‌کند.

مزاری در این تصویر، نه فرشته است و نه بی‌خطا. عصبانیت دارد، تندی دارد، تصمیم‌های پرخطر دارد، لحظه‌هایی دارد که می‌توان درباره‌ی آن‌ها بحث کرد و حتی نقد داشت. اما در دل همه‌ی این‌ها، نخ روشنی دیده می‌شود: او می‌خواهد مردمش نفس بکشند. سهم را می‌توان داد و گرفت؛ اما نفس را باید به رسمیت شناخت. کرسی را می‌توان تقسیم کرد؛ اما کرامت را نمی‌توان به‌صورت امتیاز بخشید. کرامت، زمانی معنا پیدا می‌کند که حضور یک جامعه در تصمیم، حق شناخته شود، نه لطف.

در این سه تصویر، تفاوت سه منطق نیز آشکار می‌شود: منطق مقام، منطق فرماندهی، و منطق اعتماد. ربانی مقام داشت، اما نتوانست اعتماد ملی بسازد. مسعود فرماندهی داشت، اما به مشارکت سیاسی واقعیت‌های دیگر تن نداد. مزاری، با همه‌ی ضعف‌ها و خطرهایش، نقطه‌ی ثقل قدرت را در اعتماد مردم می‌جست؛ در این‌که جامعه‌ای حذف‌شده خود را ببیند، نام خود را بگوید، از حق خود دفاع کند و از حاشیه به متن بیاید. همین بود که تصویر او را در ذهن ما ماندگار کرد: تصویری که در باد می‌جنبید، اما نمی‌افتاد؛ زخمی بود، اما فرو نمی‌پاشید؛ و از دل دود و توفان، راهی به سوی کاریدور بدیل می‌گشود.

***

در «بازی‌های گرسنگی»، «مرغ مقلد» از کنترل کاپیتول بیرون می‌رود. صدایی است که می‌چرخد، تکرار می‌شود و هر بار معنایی تازه می‌گیرد. کتنیس، وقتی به نماد تبدیل می‌شود، دیگر تنها دختری در آرینا نیست؛ صدای ناحیه‌هایی می‌شود که سال‌ها تحقیر، ترس و بی‌صدایی خود را تماشا کرده بودند. او به آنان نشان می‌دهد که می‌توان از درون همان میدانی که برای شکست‌دادن انسان ساخته شده است، نشانه‌ای برای برخاستن و تغییر قانون بازی آفرید.

در غرب کابل، «بابه» چنین نشانه‌ای شد. این عنوان از فرماندهی نظامی نیامد، از مقام رسمی نیامد، از مصوبه‌ی شورا نیامد. از دل مردم آمد. مردم در او صدای خود را شنیدند؛ صدای رنج، عزت، سرسختی، امید و حق. او برای آنان تنها رهبر حزب وحدت نبود؛ نشانه‌ی این بود که می‌توان با نام خود ایستاد، از نام خود شرم نکرد، و در برابر قدرت با قامتی راست سخن گفت.

آنچه این پیوند را عمیق‌تر می‌کرد، این بود که مزاری، در آخرین سخنرانی‌های خود، با صراحت می‌گفت: «من هیچ منافعی غیر از منافع شما مردم ندارم. اگر من می‌خواستم که روی منافع شخصی خود فکر کنم، در این دو سال و هشت ماه هم در کنار شما نمی‌نشستم.» این سخن، در فضایی گفته می‌شد که هر روز صداهایی شایع می‌شد: مزاری رفته، فرار کرده، تنهایتان گذاشته. و مزاری، در همان روزها، به مردم می‌گفت: «از خدا هیچ وقت نخواسته‌ام که من بدون شما، به جایی بروم تا جان خود را نجات دهم و شما را در معرکه تنها بگذارم. نه، این را از خدا نخواسته‌ام. خواسته‌ام که در کنار شما، خونم اینجا بریزد و در بین شما کشته شوم.»

این سخنان، در زبان سیاست مرسوم، شاید شعار به نظر برسد. اما در متن آن روزها، در فضایی که هر تیر و هر بمب می‌توانست در خانه‌ی همسایه بیفتد، این سخنان طعم دیگری داشتند. مردم می‌دیدند که مزاری هست. می‌دیدند که نرفته. می‌دیدند که در میان آنان مانده. این حضور، خودش شکل دیگری از اعتماد بود؛ نه اعتمادی که با سخن ساخته می‌شود، بلکه اعتمادی که با ماندن اثبات می‌شود.

قدرت رسمی و نظامی از چنین نمادی می‌ترسد؛ زیرا نماد را نمی‌توان تنها با تصرف قرارگاه یا شکست نظامی از میان برد. رهبری‌ای که فقط بر تفنگ استوار باشد، با از دست‌دادن تفنگ فرو می‌ریزد. رهبری‌ای که فقط بر مقام استوار باشد، با سقوط مقام پایان می‌یابد. اما رهبری‌ای که به اعتماد مردم وصل شود، حتی شکست ظاهری نیز آن را تمام نمی‌کند. مزاری در غرب کابل به چنین نقطه‌ای نزدیک شد. او نقطه‌ی ثقل قدرت را از میز مذاکره و قرارگاه نظامی به روان مردم منتقل کرد.

این همان چیزی بود که ما، نسل جوان آن روز، با تمام وجود حس کردیم. ما در کنار مزاری فقط فرمان سیاسی نمی‌شنیدیم؛ خود را می‌دیدیم. برای نخستین‌بار، تصویر ما در قامت کسی ایستاده بود که نمی‌لرزید. او نه با زبان تضرع سخن می‌گفت، نه با زبان عقده. نه خود را کم‌تر می‌دید، نه دیگری را ضرورتاً دشمن ابدی می‌ساخت. زبان او روشن بود: ما هستیم، حق داریم، زخم داریم، اما می‌خواهیم در تصمیم شریک باشیم.

برای من، این سه تصویر در مفهوم «اعتماد» نیز جمع می‌شوند. اعتماد، در یک جامعه‌ی پرتنش، تنها میان دو نفر یا دو گروه اتفاق نمی‌افتد. اعتماد، پدیده‌ای است که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود. وقتی یک رهبر در برابر ملتی که مدت‌هاست از حق محروم شده می‌ایستد و می‌گوید «ما برای کرامت خود می‌جنگیم»، این جمله تنها برای لحظه‌ی جنگ نیست؛ بذری است که در حافظه‌ی نسل‌های بعد می‌ماند. بذری که می‌گوید شما حق دارید، شما قابل دیده‌شدن هستید، شما می‌توانید از نام خود دفاع کنید.

وقتی ربانی در مقام دولت، اما بیرون از اعتماد مردم، می‌نشیند، آنچه به نسل بعد منتقل می‌شود، بی‌اعتمادی به دولت است. وقتی مسعود در میدان فرماندهی، اما بیرون از پذیرش شریک، می‌ایستد، آنچه به نسل بعد منتقل می‌شود، سوءظن به قدرت نظامی است. اما وقتی مزاری در مقام رهبری که از درون جامعه برخاسته، می‌گوید «من هیچ منافعی غیر از منافع شما مردم ندارم»، آنچه به نسل بعد منتقل می‌شود، الگویی از رهبری است که در آن قدرت و مسئولیت، هم‌زمان و جدانشدنی‌اند.

این انتقال، خط اتصال‌دهنده‌ی همه‌ی یادداشت‌های «اعتماد» است. اعتماد را نمی‌توان در یک معاهده نوشت؛ اما می‌توان در رفتار رهبر، در نحوه‌ی ایستادن او در برابر فشار، در شیوه‌ی گفتن زخم و باز گذاشتن راه گفت‌وگو، نهادینه کرد. مزاری در آن روزهای سخت، با همه‌ی محدودیت‌هایش، این کار را می‌کرد. و همین است که نسل ما، حتی پس از گذشت سال‌ها، هنوز از تصویر او می‌گوید؛ نه از تصویر کسی که میدان را گرفت یا مقامی را حفظ کرد، بلکه از تصویر کسی که اهتزاز داشت، اما نلرزید.

از همین‌رو، «بابه» در غرب کابل فقط یک لقب عاطفی نبود؛ نشانه‌ی اعتمادی بود که میان مردم و رهبری شکل گرفته بود. مردمی که سال‌ها از نام خود زخمی شده بودند، در این نام پناه و قامت پیدا کردند. بابه یعنی رهبری که از بالا بر مردم فرود نیامده بود؛ از درون درد، حافظه و عزت آنان برخاسته بود. بابه یعنی قدرتی که در دل مردم خانه می‌سازد، نه فقط در قرارگاه و دفتر و کرسی. و همین بود که تصویر مزاری را از یک رهبر سیاسی فراتر برد و به نشانه‌ای ماندگار تبدیل کرد: تصویری که در باد حادثه اهتزاز داشت، نه لرزش.

***

برای من، همین‌جاست که مفهوم اعتماد به معنای واقعی کلمه شکل می‌گیرد. اعتماد، در سطح جامعه، آن لحظه‌ای است که مردم احساس می‌کنند رهبرشان تنهاشان نگذاشته. نه به دلیل توافق رسمی، نه به دلیل اعلامیه‌ی کاغذی، بلکه به دلیل آنچه با چشم خود می‌بینند: او اینجاست. او مانده. او از حق ما سخن می‌گوید. و آنچه ما را نگه داشته، نه تفنگ است، نه قرارداد؛ همین اعتماد است.

در آخرین سخنرانی‌های مزاری، این پیوند میان رهبر و مردم به ساده‌ترین و صادقانه‌ترین زبان بیان می‌شد. او می‌گفت: «من در اینجا می‌گویم که من هیچ منافعی غیر از منافع شما مردم ندارم.» سپس می‌افزود که «کمک و یاری از خداست و ما به این خاطر پرگویی نمی‌کنیم، به امید شما و رحمت الهی، از خدا هیچ وقت نخواسته‌ام که من بدون شما، به جایی بروم تا جان خود را نجات دهم.» این سخنان در لحظه‌ای گفته می‌شد که دشمنان شایع می‌کردند رهبرشان رفته است. مردم می‌دانستند که نرفته… و همین دانستن، خودش اعتماد بود.

در «Social Change 2.0»، تغییر پایدار از آن‌جا آغاز می‌شود که مردم از «موضوع سیاست» به «فاعل سیاست» تبدیل شوند. مزاری این جابه‌جایی را نه با سخنرانی الهام‌بخش، بلکه با ماندن خودش در کنار مردم انجام می‌داد. او می‌گفت: «شما باید بدانید که اگر به این دو مسأله توجه نکنید» ـ یعنی توجه به خدا و جلوگیری از خیانت ـ «یک بار دیگر تاریخ تکرار می‌شود.» این هشدار، در عین حال، یک باور بود: باور به این‌که مردم می‌توانند سرنوشت خود را تعیین کنند. اگر بخواهند. اگر بمانند. اگر به هم خیانت نکنند.

اعتماد، در این تصویر، نه احساسی خودانگیخته است، نه توهمی خوشبینانه. اعتماد، پیامد تصمیم است؛ تصمیم رهبر که بماند، تصمیم مردم که بایستند، تصمیم هر دو که زخم را به نفرت تبدیل نکنند. در کابل سال ۱۳۷۲، این تصمیم هر روز از نو گرفته می‌شد؛ در میان دود، صدای تیر، خبر کشته‌ها و شایعه‌ی فرار. و مزاری، در میان این همه، هر روز با حضور خود می‌گفت: ما هنوز هستیم. ما هنوز می‌مانیم. ما هنوز برای حق می‌ایستیم.

اعتماد در آن روزها کلمه‌ی آسانی نبود. همه از همه می‌ترسیدند. دولت از حزب وحدت می‌ترسید؛ حزب وحدت از شورای نظار؛ شورای نظار از جنبش؛ جنبش از رهبران جهادی؛ و مردم، از همه. ترس، مثل دود، در فضای کابل پخش بود و بر هر گفت‌وگو، هر حرکت و هر تصمیم سایه می‌انداخت. در چنین فضایی، اعتماد نه با اعلامیه ساخته می‌شد، نه با شعار، نه با توافق‌های کاغذی. اعتماد با رفتار ساخته می‌شد؛ با این‌که رهبر، در روز سخت، همان باشد که در روز آرام می‌گوید.

مزاری در آخرین سخنرانی خود، به مردم می‌گفت: «اگر شما مردم هم‌چنان مصمم باشید که خودتان سرنوشت‌تان را تعیین کنید، از خدا رو نگردانید، هیچ‌کس توان آن را ندارد که بدون آن‌که سرنوشت شما تعیین شود و حق شما برای‌تان برسد، سلاح‌تان را بگیرد.» این جمله را باید در کنار سخن دیگری از او گذاشت: «ما نزد طلبه‌ها نفر فرستاده‌ایم که مذاکره کنیم… ما گفتیم حرف نداریم.» او همیشه، تا آخرین لحظه، دری برای گفت‌وگو باز می‌گذاشت. اما هیچ‌وقت آن در را با تسلیم‌شدن باز نمی‌کرد.

من در مزاری، پیش از هر تحلیل سیاسی، همین را دیدم. دیدم که گوش می‌دهد، اما از اصل خود عقب نمی‌نشیند. دیدم که از مذهب خود دفاع می‌کند، اما سیاست را به مذهب تقلیل نمی‌دهد. دیدم که از هزاره سخن می‌گوید، اما تاجیک را در مسعود خلاصه نمی‌کند. دیدم که از افشار سخن می‌گوید، اما راه گفت‌وگو با متنفذان تاجیک را باز می‌گذارد. دیدم که از حق سخن می‌گوید، اما از مردم می‌خواهد خودشان وارد عمل شوند. دیدم که به جای لرزیدن در برابر قدرت، تصویر تازه‌ای از ایستادن می‌سازد.

بیژن‌پور، یکی از روشن‌فکران تاجیک است که در روایت شفاهی خود با شیشه میدیا، از یک منظر دیگر، چهره‌ی دولت گمشده را برایم روشن کرد؛ دولتی که می‌توانست با حفظ کادرهای مسلکی و تجربه‌ی اداری، از سقوط به غنیمت‌سالاری نجات یابد، اما نتوانست. مرتضوی چهره‌ی درون حزب وحدت را نشان داد؛ جایی که نگرانی، رقابت، هشدار، اختلاف و دلسوزی درهم آمیخته بودند. سخنان مزاری با متنفذان تاجیک نیز چهره‌ی رهبری‌ای را آشکار کرد که در عین زخم، هنوز مخاطب خود را در میان مردم دیگر جست‌وجو می‌کرد و نمی‌خواست سیاست، به نفرت کور فروکاسته شود.

***

در پایان، من از این صحنه‌ها به یک حکم ساده و قطعی نمی‌رسم؛ به یک حس می‌رسم. حس می‌کنم کابل آن روزها آرینایی بود که در آن هر کس می‌کوشید دیگری را در قواعد خود نگه دارد. ربانی در مقام دولت، مسعود در مقام فرمانده، و مزاری در مقام رهبر جامعه‌ای که می‌خواست نفس بکشد، هر کدام در این آرینا ایستاده بودند. اما برای من، در خط یادداشت‌های «اعتماد»، مهم‌ترین لحظه آن‌جاست که جامعه‌ای از دل دود، گلوله، ترس و بی‌اعتمادی می‌گوید: بگذار نفس بکشم.

این جمله شاید ساده‌ترین و انسانی‌ترین تعریف سیاست باشد. سیاست، وقتی انسانی می‌شود، یعنی هیچ ملتی گلوی ملت دیگر را نفشارد. هیچ رهبری حق مردم را ملک شخصی خود نداند. هیچ فرماندهی شهر را غنیمت نبیند. هیچ دولتی مردم را بیرون از تصمیم نگه ندارد… و هیچ جامعه‌ای از نام، مذهب، زبان و زخم خود شرم نکند.

اعتماد، در این تصویر، نه فراموشی است، نه تسلیم، نه سکوت در برابر ظلم. اعتماد یعنی جامعه‌ای که نه تنها از زخم خود دفاع می‌کند، بلکه راه گفت‌وگو را نیز باز می‌گذارد. اعتماد یعنی رهبری که «بگذار نفس بکشم» را نه به‌عنوان یک شعار، بلکه به‌عنوان یک حق برای همه‌ی مردم می‌فهمد… و اعتماد، وقتی به نسل‌های بعدی منتقل می‌شود، خط اتصال‌دهنده‌ای می‌شود که نه بر پایه‌ی نفرت مشترک، بلکه بر پایه‌ی حق مشترک، کرامت مشترک و مسئولیت مشترک بنا شده است.

در جنگل‌سوخته‌ی کابل، ما همه چیز را در دود دیدیم. اما گاهی در میان دود، تصویری روشن‌تر از همه می‌درخشید؛ تصویری که از ترس نمی‌لرزید، بلکه در باد حادثه اهتزاز داشت. آن تصویر، برای ما، تصویر مزاری بود؛ رهبری که به ما آموخت قدرت را نه در تحقیر دیگری، بلکه در حفظ کرامت خود بچشیم؛ اعتماد را نه در اطاعت، بلکه در آگاهی و حضور بسازیم؛ و مقاومت را نه فقط برای بقا، بلکه برای حق، کرامت و نفس‌کشیدن معنا کنیم.

برای اینکه این تصویر را کامل‌تر ببینیم، باید از لحظه‌ی کنونی به آن روزها نگاه کنیم. سال‌ها گذشته است. کابل بارها آتش گرفته، سوخته، بازسازی شده و دوباره سوخته است. اما آنچه از آن روزهای غرب کابل در حافظه‌ی ما مانده، تنها خاطره‌ی جنگ نیست. چیزی عمیق‌تر مانده است: تصویری از یک رهبر که از حق مردمش سخن گفت، زخم را پنهان نکرد، اما راه گفت‌وگو را هم نبست. این تصویر، برای نسل ما، نشانه‌ی چیزی ممکن بود؛ نشانه‌ی اینکه می‌توان قدرت داشت و مست قدرت نشد؛ می‌توان زخم داشت و به نفرت پناه نبرد؛ می‌توان در برابر تسلیم ایستاد، اما راه مذاکره را نبست.

این درس، امروز هم زنده است. در هر جامعه‌ای که پس از سال‌ها حذف، تازه صدایی یافته، این پرسش پیش می‌آید: قدرت را چگونه بچشیم؟ از زخم چه بسازیم؟ از حافظه چه کنیم؟ مزاری، در آن روزهای سخت کابل، یک پاسخ عملی به این پرسش‌ها داد: قدرت را به کرامت وصل کن، نه به انتقام؛ زخم را به شاهد تبدیل کن، نه به سلاح نفرت؛ و حافظه را نه برای ماندن در گذشته، بلکه برای ساختن آینده‌ای به‌کار ببر که در آن «هزاره‌بودن» دیگر جرم نباشد.

در خط «اعتماد»، این یادداشت پلی است میان «آرامش قبل از توفان» و آنچه در یادداشت‌های بعدی می‌آید: توفانی که کابل را دگرگون کرد. اما پل‌های اعتماد، حتی در توفان هم پایدار می‌مانند؛ اگر بر ستون‌های درست بنا شده باشند. ستون‌هایی که مزاری در آن روزها می‌ساخت: حق، کرامت، حافظه، و جرأت گفتن آنچه باید گفته شود، حتی وقتی دنیا نمی‌خواهد بشنود.

در آن روزها، صدای او هنوز از دل دود بلند است:

«ما برای حق خود می‌جنگیم. ما برای کرامت خود می‌جنگیم. ما برای ملت‌مان می‌جنگیم.»

شاید اعتماد، از همان‌جا آغاز شد؛ از لحظه‌ای که تصویر یک رهبر، در برابر کاپیتول کابل، نلرزید، بلکه اهتزاز یافت.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000