فقط می‌‌خواهم درس بخوانم

می‌خواهم خوب درس بخوانم، نمره‌های خوب بگیرم و تمام تمرکزم فقط روی درس و آینده‌ام باشد. می‌خواهم وقتی کتابم را باز می‌کنم، ذهنم فقط در همان صفحه‌ها باشد، نه درگیر نگرانی‌های دیگر و نه گرفتار فکرهایی که آرامشم را می‌گیرند. می‌خواهم وقتی در صنف نشسته‌ام، فقط صدای معلم را بشنوم و بتوانم در همان لحظه زندگی کنم، بدون اینکه ذهنم هزاران کیلومتر دورتر، میان مشکلات خانه سرگردان باشد.

دلم می‌خواهد وقتی درس می‌خوانم، برای چند ساعت هم که شده، همه‌چیز را فراموش کنم و فقط به آینده‌ای فکر کنم که سال‌ها برای رسیدن به آن آرزو داشته‌ام. دلم می‌خواهد بتوانم مثل خیلی‌های دیگر، تنها دغدغه‌ام امتحان، نمره و موفقیتم باشد، نه چیزهایی که هر روز آرام‌آرام بخشی از توانم را از من می‌گیرند.

می‌خواهم وقتی شب چشم‌هایم را می‌بندم، به رؤیاهایم فکر کنم، به روزی که بتوانم به آرزوهایم برسم، برای خانواده‌ام کاری انجام دهم و نتیجه تمام این تلاش‌ها را ببینم. می‌خواهم با همان خیال‌های شیرین بخوابم و صبح را با امید آغاز کنم؛ اما بیشتر شب‌ها همه‌چیز طور دیگری پیش می‌رود. سکوت شب برای خیلی‌ها آرامش است. اما برای من زمانی است که فکرها یکی پس از دیگری به سراغم می‌آیند و نمی‌گذارند ذهنم آرام بگیرد. هرچه بیشتر تلاش می‌کنم فقط به آینده فکر کنم، باز هم نگرانی‌های زندگی راه‌شان را به ذهنم پیدا می‌کنند و تمام رؤیاهایم را برای لحظه‌ای کنار می‌زنند.

نمی‌توانم به راحتی مثبت فکر کنم؛ چون ذهنم همیشه درگیر است. درگیر اینکه اگر آرد تمام شود چه می‌شود؟ اگر پدرم پول نداشته باشد، فردا چگونه خمیر آماده کنیم؟ اگر روغن تمام شود، غذای برادرم را چگونه درست کنیم؟ گاهی ساعت‌ها به این فکر می‌کنم که وقتی پدرم برای قرض گرفتن پول از دوستانش کمک می‌خواهد، چه حرف‌هایی می‌شنود و چگونه آن لحظه‌های تلخ را تحمل می‌کند. حتی تصور شنیدن آن حرف‌ها هم برای من سنگین است، چه برسد به اینکه او مجبور باشد همه آن‌ها را تحمل کند.

بعد با خودم فکر می‌کنم چرا با وجود تمام زحمت‌هایی که می‌کشد، هنوز هم نمی‌تواند کمی آسوده نفس بکشد. چرا هرچه بیشتر تلاش می‌کند، باز هم مشکلات تمام نمی‌شوند. آخر هر ماه، برق و آب به نگرانی تازه‌ای تبدیل می‌شوند، کرایه‌ی خانه روی هم جمع می‌شود و ناگهان می‌بینیم چیزی نمانده که بتوانیم آن را پرداخت کنیم. انگار هر مشکلی که تمام می‌شود، مشکل دیگری از راه می‌رسد و فرصت نفس کشیدن را از ما می‌گیرد.

حتی وقتی به مکتب می‌روم، ذهنم فقط درگیر درس نیست. بارها وسط صنف، بی‌اختیار به مادرم فکر می‌کنم؛ اینکه حالش چگونه است، آیا غذا خورده، دواهایش را به موقع مصرف کرده یا نه، آیا می‌تواند بدون کمک از جایش بلند شود یا هنوز درد امانش را بریده است. گاهی آن‌قدر ذهنم درگیر حال او می‌شود که دیگر نمی‌فهمم معلم چه می‌گوید. همیشه این پرسش در ذهنم می‌چرخد که آیا می‌توانم او را تنها بگذارم و با خیال راحت به کورس بروم؟ آیا اگر من نباشم، کسی هست که مراقبش باشد؟ همین فکرها باعث می‌شوند هرچقدر هم تلاش کنم روی درس تمرکز کنم، باز هم بخشی از ذهنم در خانه بماند.

گاهی حتی گفتن نیازهای خودم هم برایم سخت می‌شود. چگونه به پدرم بگویم که باید در کورس ثبت‌نام کنم؟ چگونه بگویم به کتاب جدید نیاز دارم؟ چگونه بگویم بوت‌هایم دیگر مناسب روزهای بارانی نیست؟ چگونه بگویم من هم به پول نیاز دارم، وقتی می‌بینم دستان پدرم آن‌قدر خالی است که برای به دست آوردن یک لقمه نان حلال، از صبح تا شب زیر آفتاب کار می‌کند و شب‌ها با ذهنی پر از نگرانی به خانه برمی‌گردد. هر بار که می‌خواهم چیزی از او بخواهم، حرفم در گلویم می‌ماند؛ چون می‌دانم خودش بیشتر از هر کسی دوست دارد همه خواسته‌های ما را برآورده کند، اما توانش از آرزوهایش کمتر شده است.

با وجود همه‌ی این نگرانی‌ها، هنوز هم یک آرزو بیشتر ندارم؛ اینکه درس بخوانم. می‌دانم شرایط زندگی همیشه آن‌طور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود و شاید هیچ‌وقت زمان کاملاً مناسبی برای شروع یا ادامه دادن وجود نداشته باشد؛ اما اگر امروز از یاد گرفتن دست بکشم، فردا چیزی برای تغییر دادن زندگی‌ام نخواهم داشت.

من مجبورم در همین شرایط سخت، میان تمام نگرانی‌ها، درس بخوانم؛ با ذهنی که گاهی خسته است، با قلبی که بار مشکلات خانواده را هم با خود حمل می‌کند؛ اما هنوز امیدش را از دست نداده است. شاید مسیرم نسبت به خیلی‌ها دشوارتر باشد؛ اما باور دارم هر صفحه‌ای که امروز می‌خوانم، مرا یک قدم به آینده‌ای نزدیک‌تر می‌کند که سال‌ها برایش جنگیده‌ام. به همین دلیل، با وجود همه سختی‌ها، باز هم انتخاب می‌کنم یاد بگیرم، تلاش کنم و امیدم را حفظ کنم؛ چون هنوز ایمان دارم که دانش می‌تواند راهی برای ساختن آینده‌ای بهتر باشد…

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000