بعضی آدمها را نمیشود با یک نسبت معرفی کرد. نه فقط به آدم نزدیکند، نه فقط همخون و نه فقط دوست، بلکه سالهاست بخشی از خاطراتِ آدماند، مانند کسانی که سکوتشان را هم میفهمی. شبهایی بوده که ساعتها کنارِ هم نشستهایم و از هر چیزی حرف زدهایم؛ از رویاها، ترسها، آینده و چیزهایی که هیچوقت جرأت نکردهایم برای دیگران بگوییم.
آن شب آسمان صافتر از شبهای دیگر بود. ماه و ستارهها در آن خودنمایی میکردند. بادِ خنک و ملایمی میوزید و ما هم در سکوت به تماشا نشسته بودیم. بعد از مدتها فرصتی پیش آمده بود تا ما دو تا در خلوت با هم حرف بزنیم. او از آن آدمهایی است که حرفهای واقعیاش را فقط شبها میشود شنید؛ در سکوت و وقتی همه خوابند. در میانِ صحبتهای ما گاهی با صدای بلند میخندیدیم و گاهی هم سکوت میکردیم.
همینطور که از هر گوشه و کنار صحبت میکردیم، از من پرسید: «میخواهی در آینده چه کسی باشی؟» سؤالش ناگهانی بود. بعد از یک مکثِ کوتاه در جواب گفتم: «راستش هنوز تصمیم نگرفتهام… چطور؟» در جوابِ سؤالم اول برای لحظهای سکوت کرد و بعد با لحنی آرام گفت: «هیچ… از روی کنجکاوی پرسیدم…» سرم را به نشانهی تأیید بالا و پایین کردم. اما میدانستم سؤالش فقط از روی کنجکاوی نیست؛ حتماً چیزی برای گفتن دارد یا هم میخواهد از من چیزی بشنود.
اینبار از خودش پرسیدم: «تو چه؟ میخواهی در آینده چه کسی باشی؟ فکر کنم یکبار گفته بودی میخواهی در آینده طب بخوانی، هنوز رویای داکتر شدن را در سر داری؟» گفت: «بله، چطور میتوانم رویایم را فراموش کنم؟ میدانی وقتی دروازههای مکاتب بسته شدند، درست است ناامید شدم و مدتی سردرگم بودم، اما هرگز رویایم را فراموش نکردم و امیدم را از دست ندادم. در این پنج سال خودم را مصروفِ کارهای دیگری کردم و سعی کردم خیلی چیزها را یاد بگیرم، اما همیشه به رویای داکتر شدن فکر میکنم؛ به اینکه اگر اجازهی درس خواندن داشتم، حالا سالِ دومِ دانشگاه بودم و چند سالِ بعد هم یک داکترِ خوب و ورزیده میشدم. هنوز هم میخواهم بورسیه بگیرم و ادامه تحصیل بدهم. میخواهم روزی چپنِ سفید بپوشم، اما…»
من به حرفهایش هیچ شکی نداشتم؛ چون تا جایی که او را میشناختم، دخترِ خیلی بلندپرواز، پرتلاش، سرزنده و مشتاقی است. اما او همانجا مکث کرد. گفتم: «اما چه؟» نفسِ عمیقی کشید و ادامه داد: «اما هر زمان که در موردِ درس خواندن و رویایم با پدر و مادرم صحبت میکنم، حس میکنم حرفهایم برایشان اصلا مهم نیست. مادرم میگوید هر کاری بکنی شرایط برایت همین است؛ حالا اگر هم زمینهی درس و تحصیل برایت فراهم شود، فکر کن چند سال باید درس بخوانی تا داکتر شوی؟ وقتِ شما برای درس خواندن گذشته است. اگر درس بخوانی که چه؟ آخر که باید شوهر کنی، به خانهی بخت بروی و اولادهایت را بزرگ کنی. سرنوشتِ هر دختری همین است…»
باز ادامه داد: «نمیدانم، اما آنها درکم نمیکنند. از من میخواهند متوقف شوم و شرایطِ فعلی را بپذیرم. انگار دختر فقط با ازدواج است که خوشبخت میشود. چطور میتوانند اینطور فکر کنند؟ چطور نمیتوانند دخترِ خودشان را درک کنند؟ در حالی که من هر زمان که دیگر داکتران را با چپنِ سفید سرِ وظیفه میبینم، قلبم به تپش میافتد؛ آنهایی که فرصتِ درس و تحصیل داشتهاند و حالا وقت و انرژیشان را صرفِ درمان و خوب کردنِ حالِ دیگران میکنند؛ آنهایی که صادقانه به مردم خدمت میکنند. چون این شغلِ مقدس را دوست دارم و میخواهم روزی من هم یکی از آنها باشم.»
حرفهایش تمام شد، اما سکوتش ادامه داشت. انگار منتظر بود کسی بگوید هنوز دیر نشده است؛ کسی پیدا شود که بگوید رویاهایت ناچیز و بیارزش نیستند. من حرفهایش را میفهمیدم و خیلی خوب درکش میکردم؛ نه فقط چون سالهاست او را میشناسم، بلکه چون من هم دخترم. دردِ بعضی جملهها را فقط کسی میفهمد که خودش بارها آنها را شنیده باشد. میدانم چه حسی دارد مردد و بلاتکلیف باشی. میدانم چه حسی دارد وقتی مجبور هستی میانِ آرزوها، اهداف و خانواده یکی را انتخاب کنی؛ وقتی هرچه بزرگتر میشوی، توقعات و ذهنیتِ مردم نسبت به تو تغییر میکند و از تو انتظار دارند تابعِ این فرهنگ باشی و رویاهایت را فراموش کنی.
آن شب حرفهای زیادی میانِ ما رد و بدل شد، اما چیزی که بیشتر از همه در ذهنم ماند، برقِ چشمانش بود وقتی از چپنِ سفید حرف میزد. فهمیدم تا وقتی کسی هنوز میتواند خودش را در لباسِ رویایش تصور کند، هنوز همهچیز تمام نشده است. در کشورِ من دخترانِ زیادی هستند که قربانیِ عقایدِ سنتیِ خانوادهها و فرهنگِ نادرستِ جامعه میشوند؛ فرهنگ و باورهایی که ریشه در ناآگاهیِ مردم دارد: اینکه دختران و زنان فقط برای ازدواج و به دنیا آوردنِ فرزند هستند، اینکه باور دارند دختر ضعیف است و آنها را لایقِ رویاهایشان نمیدانند و برای همین به جای امید دادن، ناامیدشان میکنند. چقدر سطحِ توقعات و آرزوهایشان را پایین میآورند! اینکه دختر همیشه باید به چیزهای کم قانع باشد، مطیع باشد و هر تصمیمی که در موردِ زندگیاش میگیرند را بیچون و چرا قبول کند.
بعد از شنیدنِ حرفهایش، فهمیدم که به یک همصحبت نیاز دارد؛ کسی که بدونِ قضاوت حرفهای دلش را بشنود. به همین خاطر به او اجازه دادم تا اینبار او حرف بزند و من بشنوم. اما نگرانش شده بودم؛ میترسیدم او هم روزی تسلیم و قربانی شود. جوابِ همهی سؤالهایش را نداشتم؛ فقط میدانستم هیچ دختری نباید به خاطرِ زن بودن، آرزوهایش را کوچک کند. شاید نتوانستم در همان شب آینده را برایش تغییر دهم، اما به او گفتم: «امیدوارم هیچوقت باور نکنی که برای رویاهایت دیر شده است. تلاش کن، درس بخوان و روزی همان چپنِ سفید را بر تن کن. شاید نتوانی همه را قانع کنی، اما میتوانی ثابت کنی که رویاهایت ارزشِ جنگیدن داشتند.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه