برای اینکه فکرهایم مرا نخورند

بعضی روزها در افغانستان، زنده ماندن فقط به این معنا نیست که نفس می‌کشی؛ گاهی یعنی صبح از خواب بیدار می‌شوی، پرده را کنار می‌زنی، به آسمانی نگاه می‌کنی که هنوز همان آسمانِ دیروز است و بعد با خودت می‌گویی: «خب، امروز را هم باید به‌طریقی بگذرانم.»

من یک دخترِ افغانستانی‌ام؛ دختری که یاد گرفته برای خیلی چیزها برنامه داشته باشد، جز آینده‌اش. صبح‌ها که بیدار می‌شوم، اولین چیزی که به سراغم می‌آید صدای زنگِ ساعت نیست؛ فکر است: فکرِ مکتب، فکرِ دانشگاه، فکرِ فردا، فکرِ دوستانی که هر کدام‌شان به شکلی از زندگی عقب مانده‌اند، فکرِ کتاب‌هایی که هنوز نخوانده‌ام و فکرِ سال‌هایی که قرار بود جورِ دیگری باشند. برای همین سعی می‌کنم خودم را مشغول نگه دارم.

کتاب می‌خوانم؛ نه همیشه چون حوصله‌اش را دارم، گاهی فقط برای این‌که چند ساعت در زندگیِ شخصِ دیگری زندگی کنم. در کتاب‌ها دخترهایی هستند که از خانه بیرون می‌روند، دانشگاه می‌روند، کار پیدا می‌کنند، عاشق می‌شوند، شکست می‌خورند و دوباره بلند می‌شوند. گاهی که کتاب را می‌بندم، چند ثانیه طول می‌کشد تا یادم بیاید من در کجای قصه‌ام ایستاده‌ام.

گاهی اتاقم را مرتب می‌کنم؛ کتاب‌ها را روی هم می‌چینم، لباس‌ها را جمع می‌کنم، میز را پاک می‌کنم و گلدانِ کوچکِ کنارِ پنجره را آب می‌دهم. شاید از بیرون کارهای ساده‌ای به نظر برسند؛ اما برای من معنای دیگری دارند. وقتی نمی‌توانم جهانِ بیرون را مرتب کنم، حداقل گوشه‌ی کوچکی از جهانِ خودم را مرتب می‌کنم.

گاهی موسیقی می‌گذارم؛ صدایش را آن‌قدر بالا نمی‌برم که کسی اعتراض کند، فقط به اندازه‌ای که صدای فکرهایم را کمی عقب بزند. چند دقیقه چشم‌هایم را می‌بندم و تصور می‌کنم در شهری هستم که دخترها برای رفتن به یک کافه لازم نیست هزار بار توضیح بدهند کجا می‌روند و چرا می‌روند.

گاهی می‌خندم؛ این شاید عجیب‌ترین قسمتِ زندگیِ من باشد. در روزهایی که خیلی چیزها برای خندیدن وجود ندارد، هنوز می‌توانیم به یک شوخیِ ساده بخندیم، هنوز می‌توانیم کنارِ خانواده چای بخوریم و چند دقیقه درباره‌ی چیزهای بی‌اهمیت حرف بزنیم، هنوز می‌توانیم با دوست‌ خود تماس بگیریم و بی‌دلیل بخندیم. و من فکر می‌کنم همین خنده‌های کوچک نوعی مقاومت‌اند؛ نه از آن مقاومت‌هایی که در کتاب‌های تاریخی درباره‌شان می‌نویسند، بلکه مقاومت‌های کوچک و شخصی. این‌که اجازه ندهی شرایط تمامِ شخصیتت را تعریف کند؛ این‌که اگرچه خیلی چیزها از تو گرفته شده؛ اما هنوز بتوانی چیزی برای خودت نگه داری: یک کتاب، یک آهنگ، یک دوست، یک رویا.

گاهی ورزش می‌کنم؛ نه برای این‌که قوی‌ترین آدمِ دنیا شوم، فقط برای این‌که بدنم یادش نرود هنوز متعلق به خودم است: چند حرکتِ ساده، کمی خستگی، چند نفسِ عمیق. بعد می‌نشینم و با خودم فکر می‌کنم چقدر عجیب است که انسان گاهی برای آرام کردنِ ذهنش باید بدنش را خسته کند.

بیرون رفتن هم داستانِ خودش را دارد. در افغانستانِ امروز، برای یک دختر بیرون رفتن همیشه فقط بیرون رفتن نیست؛ گاهی پشتِ آن مجموعه‌ای از سؤال‌ها، محدودیت‌ها و نگرانی‌ها وجود دارد: کجا می‌روی؟ با چه کسی؟ چرا؟ چه وقت برمی‌گردی؟ اما هر وقت فرصتی پیدا کنم، می‌روم. در سرک‌های کابل قدم می‌زنم و به آدم‌ها نگاه می‌کنم؛ به دکاندار، به پیرمردی که کنارِ سرک نشسته، به کودکی که دستِ مادرش را گرفته و به دخترانی که آرام از کنارم می‌گذرند. هرکدام‌شان قصه‌ای دارند که شاید هیچ‌وقت نوشته نشود.

کابل برای من فقط شهری پر از دیوار و دود و ترافیک نیست؛ کابل شهری است که با وجودِ تمامِ خستگی‌هایش هنوز صبح می‌شود، هنوز نانواها نانِ تازه می‌پزند، هنوز چای در پیاله‌ها ریخته می‌شود، هنوز مادرها برای فرزندان‌شان لباس مرتب می‌کنند، هنوز کسی برای کسی دعا می‌کند و هنوز دخترهایی هستند که شب‌ها کتاب باز می‌کنند و در دل‌شان رویای فردایی بهتر را زنده نگه می‌دارند. من هم یکی از همان دخترها هستم.

گاهی البته هیچ‌کدام از این کارها جواب نمی‌دهد؛ گاهی کتاب را باز می‌کنم و چیزی نمی‌فهمم، موسیقی را روشن می‌کنم و باز فکر می‌کنم، اتاق را مرتب می‌کنم و باز ذهنم شلوغ است، می‌خندم و چند دقیقه بعد دوباره دلم می‌گیرد. آن روزها دیگر سعی نمی‌کنم وانمود کنم همه‌چیز خوب است؛ می‌پذیرم که خسته‌ام، می‌پذیرم که بعضی آرزوهایم دیر شده‌اند، می‌پذیرم که بعضی روزها از آینده می‌ترسم و می‌پذیرم که دختر بودن در جایی که فرصت‌های یک دختر می‌تواند به اندازه‌ی یک درِ بسته محدود شود آسان نیست.

اما نمی‌خواهم تمامِ زندگی‌ام را صرفِ غصه خوردن برای چیزهایی کنم که از اختیارم بیرونند؛ چون اگر تمامِ روز بنشینم و به آنچه ندارم فکر کنم، شب که برسد فقط یک روزِ دیگر را از دست داده‌ام.

پس دوباره کتابم را باز می‌کنم، دوباره اتاقم را مرتب می‌کنم، دوباره موسیقی می‌گذارم، دوباره ورزش می‌کنم، دوباره با دوستم می‌خندم و دوباره برای فردا برنامه می‌ریزم، حتی اگر فردا هنوز معلوم نباشد. شاید این تمامِ کاری باشد که فعلاً از من ساخته است: این‌که در میانِ این همه «نمی‌شود»، برای خودم چند «می‌شود»ِ کوچک بسازم.

من نمی‌توانم تمامِ افغانستان را تغییر بدهم، نمی‌توانم همه‌ی درهای بسته را باز کنم، اما می‌توانم نگذارم درِ درونِ خودم بسته شود. می‌توانم بخوانم، یاد بگیرم، بنویسم، فکر کنم، امیدوار بمانم و خودم را برای روزی آماده کنم که شاید فرصت‌ها دوباره به زندگی‌مان برگردند. چون من نمی‌خواهم فقط دختری باشم که در یک دوره‌ی سخت از تاریخِ افغانستان زندگی کرده است؛ می‌خواهم دختری باشم که با وجودِ آن دوره‌ی سخت، هنوز خودش را گم نکرد.

و شاید گاهی زنده ماندنِ امید، همین باشد: این‌که صبح با تمامِ سنگینیِ دیروز باز از جا بلند شوی و به خودت بگویی «امروز را هم زندگی می‌کنم، حتی اگر زندگی فعلاً شبیهِ رویاهایم نباشد.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000