ای‌کاش حداقل حق انتخاب می‌داشتم

وقتی کودک بودم، همه‌چیز فرق داشت. آن روزها کسی هیچ‌وقت به من نمی‌گفت نخند، بلند حرف نزن یا ساکت باش. کسی برای خنده‌هایم مرز نمی‌کشید و برای رویاهایم سقفی تعیین نمی‌کرد. هیچ‌کس به من نمی‌گفت موهایت را بپوشان، کمتر بیرون برو یا چون دختر هستی باید بیشتر مراقبِ رفتارت باشی. آن روزها هنوز کسی به من به چشمِ یک دختر با محدودیت‌های بی‌شمار نگاه نمی‌کرد. من فقط یک کودک بودم؛ کودکی که عاشقِ درس خواندن بود. هر صبح با شوق از خواب بیدار می‌شدم، لباسِ مکتبم را با عشق می‌پوشیدم، چادرِ سفیدم را مرتب می‌کردم و کیفم را با ذوق روی شانه‌هایم می‌انداختم. مکتب برای من فقط یک ساختمان با دیوارهای بلند و صنف‌های کوچک نبود، جایی بود که رویاهایم در آن رشد می‌کردند. هر روز که واردِ حویلیِ مکتب می‌شدم، احساس می‌کردم یک قدمِ دیگر به آینده‌ای که برای خودم ساخته بودم نزدیک شده‌ام.

صنف‌ها را یکی‌یکی پشتِ سر می‌گذاشتم: صنفِ اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم و بعد صنفِ ششم. با هر سالی که می‌گذشت، باورم بیشتر می‌شد که روزی من هم دانشگاه خواهم رفت، روزی لباسِ فارغ‌التحصیلی خواهم پوشید و مدرکی را در دست خواهم گرفت که تمامِ شب‌های درس خواندن و تمامِ صبح‌های زود بیدار شدنم ارزشش را داشته باشد. هر سال که سالِ جدیدِ مکتب شروع می‌شد، با شوقِ زیادی خودم را آماده می‌کردم. کتاب‌هایم را می‌خریدم و روی جلدِ هر کدام با خوشحالی اسمم را می‌نوشتم. هنوز هم یادم هست که چقدر از نوشتنِ اسمم روی کتاب‌ها لذت می‌بردم؛ انگار با همان چند حرف، به همه‌ی دنیا اعلام می‌کردم که این کتاب‌ها متعلق به من و این رویاها متعلق به آینده‌ی من هستند.

من درس می‌خواندم، تلاش می‌کردم و آینده‌ام را در ذهنم می‌ساختم. تا صنفِ ششم، آن‌قدر با علاقه درس خوانده بودم که بسیاری مرا به عنوانِ یک شاگردِ کوشا می‌شناختند. فکر می‌کردم مسیرِ زندگی‌ام همین‌قدر ساده و روشن است: مکتب، دانشگاه، کار و بعد ساختنِ زندگی‌ای که خودم انتخابش کرده باشم. اما چه می‌دانستم که قرار است خیلی زودتر از آنچه باید، دست از رویاهایم بکشم؟

سالِ اولِ آمدنِ طالبان بود و ما تازه واردِ صنفِ هفتم شده بودیم. هنوز باور نمی‌کردم که ممکن است مکتب برای من تمام شده باشد. در یکی از روزهای آرامِ بهاری، جمله‌ای را شنیدم که در چند ثانیه تمامِ دنیایم را تغییر داد: «دخترانِ بالاتر از صنفِ ششم حقِ تحصیل ندارند.» همین یک جمله کافی بود تا چیزی درونم فرو بریزد. من آن روز شاید هنوز کودک بودم، اما همان لحظه فهمیدم که دیگر قرار نیست زندگی‌ام شبیه چیزی باشد که برایش رویا دیده بودم. مکتبم را از من گرفتند؛ اما فقط مکتب نبود که از من گرفته شد؛ بخشی از آینده‌ام، بخشی از امیدم و بخشی از خودم را هم از من گرفتند. از آن روز به بعد، زندگی رنگِ دیگری گرفت.

خانه‌نشین شدم. پدرم هم کم‌کم تغییر کرده بود؛ نگاهش، حرف‌هایش و حتی نگرانی‌هایش دیگر شبیه گذشته نبود. مادرم نیز به جای اینکه درباره‌ی درس‌هایم از من بپرسد، ظرف شستن، لباس شستن، آشپزی و کارهای خانه را به من یاد می‌داد. می‌گفت: «وقتی این کارها را یاد داشته باشی، برای آینده‌ات خوب است.» و من در دل می‌پرسیدم: «مادر جان، پس درس‌هایم چه می‌شود؟ رویاهایم چه؟ آن دانشگاهی که هر شب در ذهنم تصور می‌کردم چه؟» اما فقط سکوت می‌کردم. گاهی جرات می‌کردم و می‌پرسیدم: «مادر جان، پس من دوباره به مکتب نمی‌روم؟» او آهی می‌کشید و می‌گفت: «دخترم، حالا دیگر برای درس خواندن دیر شده است.»

دیر شده بود؟ چطور ممکن بود برای درس خواندنِ یک دختر، در حالی که هنوز تمامِ زندگی‌اش پیش رویش قرار داشت، دیر شده باشد؟ مادرم یک‌بار گفت: «ما هیچ‌وقت حقِ انتخاب نداشتیم و نداریم. تنها کسی که برایت انتخاب می‌کند، پدرت است.» آن زمان شاید معنای کاملِ حرفش را نمی‌فهمیدم؛ اما بعدها فهمیدم منظورش از آینده چه بود: آینده‌ای که در آن من یک زنِ خانه باشم؛ زنی که وظیفه‌اش نگهداری از خانه، پختنِ غذا، شستنِ لباس‌ها، پاک‌کاری و بزرگ کردنِ کودکان باشد. آینده‌ای که دیگر جایی برای کتاب‌ها، قلم‌ها، دانشگاه و رویاهای کودکیِ من نداشت.

پدرم هم هر روز بیشتر از گذشته می‌گفت که باید کمتر از خانه بیرون شوم، باید همیشه چادرم را بر سر داشته باشم، نباید زیاد حرف بزنم؛ چون دختر هستم. انگار در نگاهِ او، سکوت برای یک دختر ارزشمندتر از صدای او بود. پدرم خوشبختیِ مرا در سکوت می‌دید، اما من در همان سکوت، هر روز بیشتر از درون زخمی می‌شدم.

هرچه بزرگ‌تر می‌شدم، نگاهِ اطرافیانم نیز تغییر می‌کرد. دیگر مثلِ دورانِ کودکی، فقط یک کودک نبودم. در کوچه‌ها نگاه‌هایی را احساس می‌کردم که باعث می‌شد بیشتر از گذشته از بیرون رفتن بترسم. حرف‌ها و رفتارهایی را می‌دیدم که به من یادآوری می‌کردند دختر بودن در جامعه‌ای که برای دختران مرزهای زیادی ساخته، گاهی چقدر سنگین است. بعد، روزی رسید که فهمیدم پدرم برای آینده‌ی من تصمیمِ دیگری گرفته است. من هنوز همان دختری بودم که در گوشه‌ای از قلبش رویای دانشگاه را زنده نگه داشته بود. هنوز وقتی کتابی می‌دیدم، دلم می‌لرزید. هنوز گاهی کیفِ مکتبم را نگاه می‌کردم و خیال می‌کردم دوباره آن را روی شانه‌هایم می‌اندازم. اما حالا قرار بود رویاهایم را زیرِ خاک دفن کنم و واردِ راهی شوم که خودم انتخابش نکرده بودم.

بعد از مدتی، من به عقدِ مردی بیست‌وهشت‌ساله درآمدم. هیچ‌کس از من نپرسید آیا راضی هستم یا نه. هیچ‌کس نپرسید آیا این زندگی را می‌خواهم یا نه. هیچ‌کس از من نپرسید که برای آینده‌ام چه تصوری دارم؛ چون من دختر بودم. انگار دختر بودن یعنی دیگران حق داشته باشند به جای تو تصمیم بگیرند. آن روزها همه‌چیز برایم شبیه خوابی بود که نمی‌توانستم از آن بیدار شوم. خانه پر از رفت‌وآمد شده بود و همه برای آینده‌ای آماده می‌شدند که من هیچ نقشی در انتخابش نداشتم. اما من فقط به گذشته فکر می‌کردم: به مکتبم، به صنفم، به کتاب‌هایم، به آن روزهایی که با شوق از خواب بیدار می‌شدم و می‌دانستم مقصدی دارم.

در میانِ آن همه شلوغی، به اتاقِ قدیمی‌ام رفتم؛ اتاقی که سال‌ها شاهدِ رویاهای من بود. کتاب‌هایم هنوز همان‌جا بودند، خاک‌گرفته و خاموش. لباس‌های مکتبم هنوز گوشه‌ای قرار داشتند. کیفِ آبی‌رنگِ یونیسفم هم همان‌جا بود؛ کیفی که زمانی با افتخار روی شانه‌هایم می‌انداختم. برای چند لحظه به آن نگاه کردم و با خودم فکر کردم شاید هنوز منتظر است دوباره آن را بردارم. اما نه، دیگر دیر شده بود؛ خیلی دیر. کتابم را برای آخرین بار در دست گرفتم. آرام قلمم را روی صفحه گذاشتم و نوشتم: «برای همه‌چیز دیر شده است.» اشک‌هایم دانه‌دانه روی صفحه افتادند و نوشته‌ام را تر کردند. چشم‌هایم را بستم و برای آخرین بار بوی کتاب‌ها و مکتبم را به خاطر سپردم؛ بویی که سال‌ها برای من بوی زندگی، امید و آینده بود. کتابم را بوسیدم؛ نه برای خداحافظی با یک کتاب، بلکه برای خداحافظی با دختری که زمانی فکر می‌کرد می‌تواند آینده‌اش را خودش بسازد. آرام گفتم: «ای‌کاش حداقل حقِ انتخاب می‌داشتم.» بعد کتاب را سرِ جایش گذاشتم، از اتاق بیرون آمدم و در را پشتِ سرم بستم.

شاید آن روز از یک اتاق بیرون آمدم، اما در حقیقت از دنیایی بیرون می‌رفتم که در آن هنوز می‌توانستم خودم را دانش‌آموز، دانشجو و صاحبِ رویاهایم تصور کنم. شاید تلخ‌ترین بخشِ ماجرا همین بود: این‌که من رویاهایم را از دست نداده بودم، بلکه فرصتِ دنبال کردن‌شان را از من گرفته بودند. من هنوز همان دختر بودم؛ همان دختری که عاشقِ کتاب و مکتب بود، همان دختری که هر سال اسمش را با شوق روی جلدِ کتاب‌هایش می‌نوشت، فقط دیگر اجازه نداشتم آینده‌ام را با دست‌های خودم بنویسم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000