وقتی صلح را تصور میکنم، فقط سکوت را تصور نمیکنم؛ جهانی را تصور میکنم که در آن سکوت دیگر از ترس به وجود نمیآید، بلکه از آرامشِ یک شبِ امن سرچشمه میگیرد. کودکانی را تصور میکنم که پیش از آموختنِ زبانِ امید، زبانِ جنگ را یاد نمیگیرند. دخترانی را تصور میکنم که با کتابهایی در دست و رویاهایی در دل واردِ صنف میشوند. جامعهای را تصور میکنم که در آن اختلافها با گفتوگو پاسخ داده میشوند، نه خشونت و هر انسانی با کرامت و ارزشِ انسانیِ خود موردِ احترام قرار میگیرد.
افغانستان کشوری است که دههها درگیری و بیثباتی را تجربه کرده است. در اینجا صلح یک مفهومِ انتزاعی نیست که فقط در کنفرانسها دربارهی آن صحبت شود یا در توافقهای سیاسی روی کاغذ نوشته شود. برای بسیاری از مردم افغانستان صلح چیزی عمیقاً شخصی است. صلح یعنی بتوانی بدونِ ترس به مکتب بروی، یعنی بتوانی برای فردا برنامهریزی کنی، یعنی مادری بداند که فرزندش آیندهای دارد، یعنی دختری بتواند درس بخواند و خودش تصمیم بگیرد که در آینده چه کسی میخواهد باشد.
به همین دلیل باور دارم که ساختنِ جهانی فراتر از جنگ باید با چیزی آغاز شود که جنگ به آسانی نمیتواند آن را نابود کند؛ مثلاً آموزش، آرامش، اتحاد و همبستگی…!
آموزش چیزی فراتر از آموختنِ اطلاعات است. آموزش به ما یاد میدهد چگونه گوش بدهیم، پرسش کنیم، تفاوتها را درک کنیم، مشکلات را حل کنیم و امکانهایی فراتر از خشونت را تصور کنیم. کودکی که یاد میگیرد یک اختلاف را از طریقِ گفتوگو حل کند، مهارتی را میآموزد که میتواند بسیار فراتر از صنف، به ساختنِ صلح کمک کند.
اما آموزش باید برای همه در دسترس باشد. جهانی فراتر از جنگ نمیتواند ساخته شود در حالی که به میلیونها دختر گفته میشود رویاهایشان باید تا امرِ ثانی منتظر بماند. در افغانستان، دختران با محدودیتهای شدید در دسترسی به آموزش روبهرو شدهاند. برای من، این فقط یک مسالهی آموزشی نیست؛ این پرسشی دربارهی نوعِ آیندهای است که میخواهیم بسازیم.
اگر میخواهیم جامعهی صلحآمیز داشته باشیم، باید به جوانان دانش و فرصتِ مشارکت در ساختنِ آن جامعه را بدهیم. دختران نباید فقط به عنوانِ قربانیانِ درگیری دیده شوند، آنها باید به عنوانِ مشارکتکنندگان در ساختنِ صلح شناخته شوند. جوانان نباید فقط نسلی دیده شوند که پیامدهای جنگ را به ارث میبرند، باید به آنها فرصت داده شود نسلی باشند که مسیرِ آینده را تغییر میدهد.
من باور دارم گذار به جهانی فراتر از جنگ از هزاران انتخابی آغاز میشود که افراد و جوامع انجام میدهند. این مسیر زمانی آغاز میشود که ما گفتوگو را به جای نفرت انتخاب کنیم. زمانی آغاز میشود که به کودکان بیاموزیم اختلافِ نظر، دیگری را به دشمن تبدیل نمیکند. زمانی آغاز میشود که دولتها و نهادها روی آموزش، برابری، عدالت و فرصتهای جوانان سرمایهگذاری کنند.
زمانی آغاز میشود که جوامع به زنان، کودکان، اقلیتها، افرادِ آواره و دیگر کسانی که تجربههایشان اغلب نادیده گرفته میشود، گوش بدهند و زمانی آغاز میشود که درک کنیم صلح فقط نبودِ خشونت نیست. صلح به عدالت، کرامت، فرصت و حفاظت از حقوقِ انسانی نیاز دارد.
برای من صلح همچنین به معنای بازسازیِ اعتماد است. جنگ به مردم میآموزد که از یکدیگر بترسند. صلح از ما میخواهد دوباره یاد بگیریم چگونه به یکدیگر اعتماد کنیم. این اعتماد را نمیتوان مطالبه کرد؛ باید آن را با عمل ساخت. اعتماد زمانی رشد میکند که با مردم عادلانه رفتار شود، وعدهها محترم شمرده شوند، جوامع فرصتِ التیام پیدا کنند و هر انسان احساس کند که زندگیاش ارزشمند است.
فناوری و شبکههای اجتماعی نیز میتوانند در این تحول نقش داشته باشند. یک جوان در افغانستان میتواند داستانی بنویسد و آن را به کسی در قارهای دیگر برساند. یک دانشآموز میتواند از طریقِ یک صنفِ آنلاین آموزش ببیند، حتی زمانی که صنفِ فیزیکی در دسترس نیست. افرادی که هرگز یکدیگر را ندیدهاند میتوانند کشف کنند که امیدهای مشترکی دارند. این ارتباطها به ما یادآوری میکنند که مرزها نباید حدودِ همدلیِ انسانی را تعیین کنند.
اما ساختنِ صلح همچنین نیازمندِ شنیدنِ صدای کسانی است که مستقیماً جنگ را تجربه کردهاند. صلح نمیتواند فقط از دیدگاهِ کسانی طراحی شود که هرگز مجبور نبودهاند با پیامدهای جنگ زندگی کنند. صدای بازماندگانِ جنگ، زنان، کودکان، پناهندگان، معلمان و جوانان باید بخشی از گفتوگو دربارهی آینده باشد.
من جهانی را تصور میکنم که در آن آموزشِ صلح به اندازهی آموزشهای معمول اهمیت داشته باشد؛ جایی که کودکان نه تنها ریاضی و علوم انسانی، بلکه همدلی، ارتباط، حقوقِ بشر، حلِ منازعه و همکاری را نیز بیاموزند. مکاتبی را تصور میکنم که در آن تفاوتها ترسناک نیستند، بلکه درک میشوند. جوانانی را تصور میکنم که پشتِ میزهایی مینشینند که در آن دربارهی آیندهیشان تصمیم گرفته میشود. دخترانی را در افغانستان تصور میکنم که دوباره به صنفها، دانشگاهها، آزمایشگاهها، کتابخانهها و محیطهای کاری بازمیگردند؛ نه به عنوانِ استثنا، بلکه به عنوانِ بخشی عادی از جامعه. جهانی را تصور میکنم که در آن هیچ کودکی مجبور نباشد فقط به دلیلِ جایی که در آن متولد شده، یک درگیری را به ارث ببرد.
شاید نتوانیم تمامِ جهان را یکشبه تغییر دهیم؛ اما میتوانیم آغاز کنیم: یک صنف در هر بار، یک گفتوگو در هر بار، یک جوان در هر بار، یک اقدامِ شجاعانه در هر بار. صلح لازم نیست در قالبِ یک رویدادِ عظیم از راه برسد؛ میتوان آن را به تدریج و از طریقِ بیشمار رفتارِ کوچکِ انسانی ساخت.
معلمی که کتابی را باز میکند، یک تکه از این صلح است. دختری که به یادگیری ادامه میدهد، تکهای دیگر است. کودکی که از او محافظت میشود، تکهای دیگر است. جامعهای که گفتوگو را انتخاب میکند، تکهای دیگر است. جوانی که برای عدالت صدایش را بلند میکند، تکهای دیگر است. در کنارِ هم، این تکهها میتوانند به چیزی قدرتمند تبدیل شوند؛ آنها میتوانند به آیندهای فراتر از جنگ تبدیل شوند.
من هنوز به چنین آیندهای باور دارم؛ نه به این دلیل که جنگ و درگیری را ندیدم، بلکه به این دلیل که دیدم مردم حتی در سختترین شرایط چه کارهایی میتوانند انجام دهند. جوانانی را دیدم که به یادگیری ادامه دادهاند، نویسندگانی را دیدم که همچنان نوشتهاند، خانوادههایی را دیدم که همچنان امیدوار ماندهاند و انسانهایی را دیدم که حتی در شرایطی که میتوانست آنها را به مسیرِ دیگری سوق دهد، مهربانی را انتخاب کردهاند.
به باورِ من، صلح از همینجا آغاز میشود: نه با کامل بودن، نه با یک نفر، بلکه با همهی ما، تکهتکه، انتخاب به انتخاب، نسل به نسل. اگر واقعاً جهانی فراتر از جنگ میخواهیم، باید چیزی را به مردم بدهیم که ارزشِ محافظت کردن داشته باشد: آموزش، کرامت، برابری، فرصت و امید.
شاید روزی کودکی بپرسد: «جنگ چه بود؟» نه به این دلیل که آن را تجربه کرده است، بلکه چون جنگ فقط متعلق به کتابهای تاریخ است. این جهانی است که من تصور میکنم؛ جهانی که در آن صلح فقط نبودِ جنگ نیست، بلکه حضورِ آزادی، کرامت، آموزش، عدالت و امید است. جهانی که ما آن را میسازیم، تکهتکه.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه