پرواز به سوی آینده

در سرزمینی که روزگاری کوهسارانش به بلندیِ اراده‌ی مردمانش بود، روزگاری فرا رسید که سایه‌ی سنگینی به کوچه‌ها و خانه‌هایش چنگ انداخت. در این دوران، آسمان برای دختران کوتاه شده بود و دیوارهای خانه، مرزهای دنیای‌شان شده بود.

اما در این میان، در این سکوت اجباری، دختری به نام «رویا» با چشمانی که هنوز در آن برقِ جست‌وجوگری می‌درخشید، با خودش عهد بست که اجازه ندهد چراغ ذهنش خاموش شود.

رویا و دوستانش پشت خانه‌ای قدیمی که دیوارهایش ترک خورده بودند، مکتبی کوچک برپا کردند؛ مکتبی که صنف درسش چند کتاب کهنه و کتابچه‌های کاغذی بود که با وسواس پنهان می‌کردند. آن‌ها می‌دانستند هر کلمه‌ای که می‌خوانند، تیری است به قلب تاریکی.

وقتی خورشید غروب می‌کرد و شهر در خاموشی فرو می‌رفت، شمع‌های کوچک آن‌ها در دل تاریکی روشن می‌شد. آن‌ها نه تنها ریاضی و تاریخ، بلکه درس قوی بودن را با هم زمزمه می‌کردند. آن‌ها یاد گرفتند چگونه از میان صخره‌های بلندِ ممنوعیت عبور کنند.

رویا و دوستانش می‌گفتند: «این کتاب‌ها بال‌های ما هستند. حتی اگر درهای مکتب بسته باشد، درهای ذهن‌های ما باز است و هیچ‌کس نمی‌تواند آن را ببندد.»

روزها به سختی می‌گذشت و ترس در سرک‌ها راه می‌رفت، اما آن‌ها در خفا، دانه های امیدی را در خاک ناامیدی می‌کاشتند. آن‌ها می‌دانستند که این روزهای سخت برای همیشه ماندنی نیست و خودشان را برای آینده می‌ساختند.

سال‌ها گذشت. در این مدت، آن‌ها در خفا به داکتران، مهندسان و نویسندگانی تبدیل شده بودند که جهان درون‌شان را وسیع‌تر از مرزهای دنیا کرده بودند. آن‌ها نه تنها دانش می‌آموختند، بلکه یاد گرفته بودند که چگونه یک ملت را با کلمات و دانش خود از نو بسازند.

و بالاخره آن روز فرا رسید؛ روزی که درهای بسته‌ی مکاتب و دانشگاه‌ها به روی آن‌ها باز شد. نه با زور، بلکه با مطالباتِ نسلی که دیگر نمی‌توانست نادیده گرفته شود.

دختران خورشید از خانه‌ها بیرون آمدند؛ نه به عنوان قربانیان، بلکه به عنوان سازندگان آینده. آن‌ها در پیشانی صنوف علم و بازسازی کشور ایستادند. رویا حالا داکتر جوانی بود که در همان جایی که روزگاری حق درس خواندن نداشت، شفاخانه‌ای درست کرده بود تا به مردمش خدمت کند. دوستانش هر کدام در گوشه‌ای از سرزمین‌شان بذر دانش می‌کاشتند.

آن‌ها فهمیدند آن سال‌هایی که شب‌ها را با شمع مطالعه می‌کردند، عمر خویش را تلف نکرده بودند؛ بلکه دورانی برای آمادگی بود. آن‌ها در دوران تاریکی، شخصیت خود را صیقل دادند.

سرزمین آن‌ها با دست‌های همین دخترانِ مقاوم دوباره شکوفا شد. آن‌ها نه تنها خانه‌ها، بلکه روح جامعه را دوباره ساختند. در میدان اصلی شهر مجسمه‌ای نساختند، بلکه مکتبی ساختند که نامش «آینده» بود. آن‌ها به تمام دنیا ثابت کردند که هیچ‌کس نمی‌تواند نوری را که در دل یک دختر مشتاقِ یادگیری شعله‌ور است، خاموش کند.

پیام داستان:

سخت‌ترین شرایط گاهی بهترین بستر برای شکوفایی درونی است؛ همان‌طور که دانه در دل خاک تاریک و سنگین جوانه می‌زند و برای سربلند کردن و رسیدن به نور، خودش را به سطح زمین می‌رساند. نسل آینده‌ساز افغانستان نیز در پس این روزهای سخت، در حال ریشه‌دواندن در دل‌هایشان و قوی‌تر شدن از قبل هستند. آن‌ها موفق می‌شوند، زیرا آینده متعلق به کسانی است که یاد گرفته‌اند چگونه در دل تاریکی رشد کنند و چراغ دانش را روشن نگه دارند. هیچ دیواری بلندتر از اراده‌ی انسانی نیست که می‌خواهد پرواز کند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000