آیا آزادی، تواناییِ خواستن است؟

فکرهای عجیبی در سرم جولان می‌دهند. «چرا»های زیادی در گوشه‌ی ذهنم وجود دارند که خودم هم نمی‌دانم از کجا آمده‌اند، اما به‌قدری مرا درگیر خود کرده‌اند که حتی نمی‌دانم چه چیزی درست است و چه غلط؛ و آیا اصلاً درست و غلطی وجود دارد؟

نمی‌دانم… سردرگمی‌هایم بیشتر از قبل شده‌اند و نمی‌دانم کجا پیِ جواب بگردم. خودم را بیشتر از قبل گم کرده‌ام؛ نمی‌دانم چه می‌خواهم، به کجا می‌روم و حتی نمی‌دانم انتخاب‌هایم چیستند. دست به هر کاری که می‌زنم، بارها و بارها از خودم می‌پرسم: «آیا این خواسته‌ی واقعیِ من بود؟ این واقعاً منم؟» اما جوابی نمی‌یابم که حداقل کمی قانع‌کننده به نظر برسد.

گاهی انتخاب‌هایم زیادی سنگین‌اند و خواست‌هایم متعلق به خودم نیستند. هر بار پیش از آنکه به دنبال چیزی که واقعاً می‌خواهم بروم، به این فکر می‌کنم که آیا خواستنِ آن برای من درست است؟ برخی از خواست‌هایم چنان تحمیلی به نظر می‌رسند که انگار از روی مجبوریت آن‌ها را انتخاب کرده‌ام، در حالی که می‌توانستم نخواهم.

شاید هم مشکل از من باشد که نمی‌توانم انتخاب کنم. اما واقعاً از کجا باید بفهمم چیزی که انتخاب کرده‌ام، واقعاً به خواستِ خودِ من بوده است؟ هرچه بیشتر به این موضوع فکر می‌‌کنم، به همان اندازه برایم گنگ‌تر می‌شود. از کجا باید بدانم چیزی را دوست دارم، نه به این خاطر که برایم «دوست‌داشتنی» تعریفش کرده‌اند، بلکه واقعاً دوستش دارم؟ از کجا بفهمم چیزی که واقعاً می‌خواهم برایم مناسب است یا نه؟ اصلاً چه کسی این مناسب بودن را تعیین می‌کند؟

شاید عجیب به نظر برسد، اما بر این باورم که پیش از آنکه بتوانیم خود را بشناسیم، با معیارهایی روبرو می‌شویم که قرار است با آن‌ها خود را تعریف کنیم. از همان ابتدا چیزهایی هستند که «باید» باشیم و چیزهایی که «نباید» باشیم: دختر نباید بلند بخندد. آدمِ موفق باید این کار را انجام دهد. مردها باید قوی باشند؛ آدمِ عاقل نباید…

این‌قدر این بایدها و نبایدها برای ما تکرار می‌شوند که به آن‌ها خو می‌گیریم و تبدیل می‌شوند به معیاری برای بودن و زیستن، تبدیل می‌شوند به قانون‌های نانوشته. ما از همان ابتدا با معیارهای کورکننده پا به جهان می‌گذاریم و طوری خود را با آن‌ها وفق می‌دهیم که انگار از همان چیزهایی بوده اند که خودمان می‌خواستیم. بایدها و نبایدهایی که پاهای آدم را می‌بندند و او را سردرگم می‌کنند؛ آن‌قدر سردرگم که حتی نمی‌توانی میان آنچه واقعاً خواستِ توست و آنچه معیارها برایت در نظر گرفته‌اند، تفاوتی قایل شوی‌.

زمانی این موضوع وحشتناک‌تر می‌شود که دیدگاه‌ ما تبدیل به همین معیارهای محدودکننده شود؛ آن زمان دیگر نیازی نیست دیگران این معیارها را برایت تعریف کنند، بلکه ذهنِ خودت چنان این کار را قشنگ انجام می‌دهد که سقفِ تمام رؤیاها و خواست‌هایت می‌رسد به همین معیارها. دیگر نیازی نیست کسی بگوید «این کار را بکن» یا «آن کار را نکن»، بلکه ذهنِ خودت قبل از انجام هر کاری دست‌به‌کار می‌شود: «اگر این کار را انجام دهم چه؟ اگر مناسبِ من نباشد چه؟ دیگران چه فکر می‌کنند؟» و تمام! حالا چنان وابسته به این معیارها شده‌ای که خواستِ خودت دیگر معنایی ندارد.

گاهی از جامعه متنفر می‌شوم که چنین معیارهایی را برایم خلق کرده است، اما می‌ترسم؛ چرا که آن‌قدر این معیارها را برای خودم دیکته کرده‌ام که حالا بدون آن‌ها نمی‌دانم واقعاً چه کسی هستم. اینجا سؤالِ مهم‌تری برایم ایجاد می‌شود: با وجود تمام این معیارها، با وجود این بایدها و نبایدها، آیا هنوز هم آزادی به معنای «خواستن» است؟

اگر خواسته‌ام از روی ترس باشد چه؟ اگر انتخاب‌هایم تحت‌تأثیر معیارهای دیگران شکل گرفته باشد چه؟ قبلاً بر این باور بودم که آزادی یعنی انتخاب کردن و خواستن، اما حالا نمی‌دانم چقدر حق با من بوده است. شاید آزادی فقط در «خواستن» خلاصه نشود و چیزی فراتر از این‌ها باشد. من می‌خواهم لباسی را که دوست دارم بپوشم، اما تحت‌تأثیر معیارهای تعریف‌شده می‌ترسم؛ می‌ترسم که نکند مناسبِ من نباشد یا دخترِ خوبی به نظر نرسم، پس چیز دیگری را انتخاب می‌کنم. در هر دو صورت من خواستم، اما خواستنم تحت‌تأثیر خواستِ دیگران بود. پس فکر نمی‌کنم آزادی فقط در چنین خواستنی معنا پیدا کند.

ممکن است آدم آزادیِ انتخاب داشته باشد، اما آیا به این فکر کرده‌اید که اگر خواستن‌هایش تحت‌تأثیر محیط شکل گرفته باشد چه؟ اینجا دیگر موضوع این نیست که «چه چیزی» را انتخاب می‌کنم، بلکه برمی‌گردد به اینکه «چه کسی» برای من تصمیم می‌گیرد که چه چیزی را بخواهم؟ خودم یا دیگران؟

فکر هم نمی‌کنم آزادی به معنای رها شدنِ مطلق از نظر دیگران باشد. اما سؤال اینجاست: پس آزادی چیست؟ آیا واقعاً وجود دارد یا خیالی ساخته‌ی ذهنِ بشر است؟

شاید آزادی به معنای انتخاب کردن بدون هیچ تأثیرِ بیرونی نباشد، بلکه به این معنا باشد که چقدر «آگاهانه» انتخاب می‌کنیم. شاید آزاد بودن به این معنا نباشد که جدا از جامعه و فرهنگ به بی‌راهه برویم و اسمش را بگذاریم «خواستن»، بلکه برگردد به شناختِ تمام این‌ها و انتخابِ آگاهانه‌ی ما؛ اینکه بدانیم بایدها و نبایدها از کجا آمده‌اند و بعد تصمیم بگیریم که به آن‌ها گوش بدهیم یا نه. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، به جامعه، خانواده، فرهنگ و محیط وابسته‌ایم و نمی‌توانیم کاملاً جدا از آن‌ها زندگی کنیم.

شاید آزادیِ مطلق وجود نداشته باشد و هیچ‌کس به تمام معنا آزاد نباشد. من هم کامل نمی‌دانم آزادی یعنی چه و هرچه به آن فکر می‌کنم برایم مبهم‌تر می‌شود، اما حالا می‌دانم که هر انتخابی لزوماً آزادی نیست، هر خواستنی الزاماً از خودِ ما نیست و هرچه حقیقت نامیده شده، دقیقاً حقیقت نیست. شاید درست ندانم، اما بر این باورم که آزادی یعنی شکستنِ دیوارها، شک کردن به حقیقت‌های خودخوانده و پرسیدنِ «چرا»های تهِ ذهن‌ ما.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000