بازارها از شلوغیِ مردم و موترها پر شده بود و هر کسی در راهِ خود با عجله حرکت میکرد. صدای بوقِ موترها، فریادِ فروشندهها و رفتوآمدِ مردم در هم آمیخته بود. من هم در میان این شلوغی در حرکت بودم که ناگهان متوجه شدم تعداد زیادی از مردم با نگرانی به طرف شفاخانهی «امام زمان» میروند. چهرهها مضطرب بود و هرکس با عجله از دیگری دربارهی اتفاقی که افتاده بود میپرسید.
من در میان این جمعیت، مات و مبهوت ایستاده بودم و نمیدانستم چه شده است. در همین لحظه، خانمی که در کنارم بود پرسید: «چه گپ شده؟»
گفتم: «نمیدانم.»
چند لحظه بعد، خانم دیگری از راه رسید و با صدای نگران گفت: »در شهرک مهدیه انفجار شده…»
با شنیدن این جمله، قلبم فرو ریخت. با خودم گفتم: «وای خدای من! در شهرک مهدیه دوستانم زندگی میکنند. حالا چه حالی دارند؟ آیا انفجار نزدیک خانهی آنها بوده؟ آیا خانوادهیشان سالماند؟ آیا حادثه در نزدیکی مکتب اتفاق افتاده؟ آیا مسجد یا خانهای آسیب دیده است؟» این سوالها یکی پس از دیگری در ذهنم تکرار میشد و هرچه بیشتر فکر میکردم، نگرانیام بیشتر میشد.
در همین لحظهها صدای آمبولانسها به گوش میرسید. مردم میگفتند تعدادی از زخمیها را به شفاخانه آوردهاند. میان زخمیها کودکانی هم بودند؛ کودکانی که تنها ۹ تا ۱۴ سال سن داشتند. گفته میشد دو انفجار در نزدیکی یک مکتب اتفاق افتاده است؛ درست زمانی که شاگردان از مکتب بیرون میشدند.
با شنیدن این خبر، دیگر توان راه رفتن نداشتم. برای چند لحظه همانجا ایستادم و از خودم پرسیدم: «چرا؟ چرا باید یک کودک در راهِ برگشت از مکتب قربانی انفجار شود؟ چرا جایی که باید محل آموختن و ساختن آینده باشد، به صحنهی ترس و خون تبدیل شود؟»
کودکانی که باید با کتاب و قلم به خانه میرفتند، حالا با آمبولانس به شفاخانه منتقل میشدند. کودکانی که شاید صبح با شوق از خانه بیرون شده و به مادرشان گفته بودند بعد از مکتب برمیگردند، دیگر به خانه نرسیدند و بعضی دیگر، با زخمی بر بدن و ترسی عمیق در قلبشان به شفاخانه رفتند.
همین فکرها مرا دوباره به یاد دوستانم انداخت. با خودم گفتم بهتر است به خانه بروم و برایشان پیام بفرستم. وقتی رسیدم، فوراً تلفنم را برداشتم و پیام دادم. صفحه را نگاه کردم؛ اما آنلاین نبود.
همین موضوع نگرانیام را دوچندان کرد. دوباره پیام فرستادم و منتظر ماندم. چند دقیقه گذشت؛ اما هیچ جوابی نیامد. با خودم گفتم شاید تلفنش خاموش است، شاید در راه است، یا اینترنت ندارد. اما هرچه زمان میگذشت، فکرهای ترسناکتری به ذهنم میآمد. به یاد پسرِ برادرش افتادم: «نکند او هم در میان زخمیها باشد؟ نکند بلایی سر خانوادهشان آمده باشد؟»
آن لحظه فهمیدم که انفجار، تنها همان لحظهای نیست که صدای مهیبش شنیده میشود. انفجار برای خانوادههای قربانیان ساعتها، روزها و حتی سالها ادامه دارد؛ در انتظار یک تماس، در انتظار یک خبر، در انتظار باز شدنِ درِ خانه و دیدن دوبارهی عزیزی که شاید دیگر هرگز برنگردد.
تا زمانی که این متن را مینوشتم، هنوز منتظر جوابش بودم؛ اما نه آنلاین شده بود و نه تلفنش را پاسخ میداد. بارها به صفحهی خاموش تلفن نگاه کردم…
کابل برای من فقط یک شهر نیست؛ شهری است که در کوچههایش رویاهای زیادی نفس میکشند. کودکانی که میخواهند داکتر، معلم، مهندس، نویسنده و رهبر شوند. دخترانی که با کتاب به مکتب میروند و پسرانی که با شوق، آیندهیشان را تصویر میکنند. اما هر انفجار، بخشی از این رویاها را با خود میبرد.
کابل نباید دریایی از خون باشد. مکتب باید جایی برای ساختن آینده باشد، نه ترسیدن از مرگ. کودک باید با کتاب و قلم به خانه برگردد، نه با آمبولانس به شفاخانه.
نمیدانم دوستم چه زمانی جواب خواهد داد و نمیدانم فردا چه خبری از این شهر خواهم شنید؛ اما یک آرزو دارم: روزی برسد که مردم کابل به جای دویدن به سوی شفاخانهها، به سوی مکتبها و دانشگاهها بروند، به جای صدای انفجار، صدای خندهی کودکان و زنگ مکتب شنیده شود و دیگر هیچ مادری با شنیدن صدای انفجار، نترسد که شاید فرزندش قربانی بعدی باشد.
کابل حق دارد شهرِ زندگی باشد، نه شهرِ مرگ؛ شهرِ رویا باشد، نه شهرِ خون.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه