گاهی یک تجربهی ساده، دریچهای تازه به روی انسان میگشاید؛ دریچهای که نهتنها مسیر زندگی خودش، بلکه راهی برای دیگران نیز روشن میکند. بعضی تجربهها شاید در آغاز چندان مهم به نظر نرسند، اما در گذر زمان معنای عمیقتری پیدا میکنند و انسان را به سوی مسئولیتهای تازه سوق میدهند.
آشنایی من با فعالیتهای فرهنگی، از تجربهای آغاز شد که در ابتدا با هدف یادگیری و شناخت راههای موفقیت به آن روی آورده بودم. روزی در یکی از گروههای واتساپ، آگهی کاری را دیدم و با مسئولان آن تماس گرفتم. پس از آشنایی با شرایط، وارد فعالیت بازاریابی شبکهای شدم و کارم را با سه هزار افغانی آغاز کردم.
در جریان این فعالیت، در برنامههای آموزشی شرکت میکردیم و با موضوعاتی چون رویا، هدفگذاری، تعهد، تهیهی فهرست، دعوت، پیگیری، ارایه و مشورت آشنا میشدیم. این آموزشها به من نشان دادند که رسیدن به هدف، تنها به داشتن آرزو وابسته نیست؛ انسان باید برای خواستههایش قدم بردارد، پیگیر باشد و از تجربههای دیگران بیاموزد. بهتدریج دریافتم که میتوان آموختههای خود را در مسیری فراتر از فعالیت شخصی به کار گرفت؛ مسیری که با آموزش، آگاهی و خدمت به مردم پیوند داشته باشد.
در همین روزها، اطلاعیهای توجهم را جلب کرد. بر اساس آن، دخترانی که از ادامهی آموزش محروم مانده بودند، میتوانستند در آزمونی شرکت کنند و در صورت موفقیت، با پرداخت هزینههای تحصیل از سوی برگزارکنندگان، در رشتههای قابلگی و پرستاری در کاپیسا درس بخوانند.
اطلاعیه را با دختران منطقهی خود شریک ساختم. شماری از آنان علاقهمند شدند، اما مخالفت خانوادهها مانع شرکتشان میشد. در میان این دختران، یکی در آغاز تمایل چندانی به استفاده از این فرصت نشان نداد. او گفت که خانوادهاش اجازه نمیدهد و خودش نیز فورم ثبتنام ندارد.
به او گفتم دختری دیگر فورم دارد، اما نمیتواند در آزمون شرکت کند؛ شاید بتواند فورم او را بگیرد و فرصت را از دست ندهد. مدتی گذشت تا اینکه پیامی از او دریافت کردم. گفت یکی از آشنایانش در بامیان برایش فورم تهیه کرده است.
این تصمیم، آغاز مرحلهای تازه در زندگی او بود. او در آزمون شرکت کرد و بالاترین نمره را در بامیان به دست آورد. سپس برای ادامه تحصیل به کاپیسا رفت. با اینحال، پس از چند ماه، به دلیل مخالفت طالبان، انستیتوت بسته شد و دختران ناچار شدند به خانههایشان برگردند.
برای بسیاری، بستهشدن یک مرکز آموزشی میتواند پایان راه به نظر برسد؛ بهویژه زمانی که انسان برای رسیدن به آن، دشواریهای فراوانی را پشت سر گذاشته باشد. اما این دختر نخواست تسلیم شرایط شود. او به ادامهی آموزش میاندیشید و برای یافتن فرصتی دیگر تلاش میکرد.
اینبار راه کابل را در پیش گرفت تا در کورسهای زبان انگلیسی شرکت کند. شش ماه درس خواند و در اتاقی همراه با چند دختر دیگر زندگی کرد. با وجود تلاش و علاقهمندیاش، شرایط دشوار زندگی اجازه نداد که آموزش را ادامه دهد؛ بنابراین، ناچار شد دوباره به منطقه برگردد.
با بازگشت من از قندهار، فعالیتهای فرهنگی را در منطقه آغاز کردم. برگزاری مسابقات کتابخوانی و سمینارهای آموزشی، بخشی از این تلاشها بود. در نخستین سمینار منطقه، مسابقه کتابخوانی نیز برگزار شد. این برنامه فرصتی فراهم کرد تا با شماری از دختران آشنا شوم و از علاقهمندیها و نیازهای آموزشی آنان بیشتر بدانم.
پس از اعلام نتایج مسابقه، درباره ادامه آموزش زبان انگلیسی با دختران صحبت کردم و دو نفر را برای تدریس به آنان پیشنهاد کردم. دختران یکی از آن دو نفر، راضیه صالحی، را انتخاب کردند و آموزش زبان انگلیسی آغاز شد. به این ترتیب، زمینه شروع کورس زبان انگلیسی در منطقه فراهم آمد.
در همین میان، داستان دختر دیگری نیز ادامه داشت؛ دختری که برای یافتن فرصت آموزش، راه کاپیسا و کابل را پیموده بود و با وجود موانع، از تلاش دست نکشیده بود. او سرانجام به منطقه برگشت و امروز به دختران منطقهاش آموزش میدهد. کسی که روزگاری برای یافتن فرصت درسخواندن تلاش میکرد، اکنون خود در جایگاه آموزگار ایستاده است و در آموزش دختران دیگر سهم میگیرد.
مسیر زندگی این دختر نشان میدهد که گاهی راه رسیدن به هدف، آنگونه که انتظار داریم پیش نمیرود. ممکن است دروازهای بسته شود و تلاشهای ما به نتیجه دلخواه نرسد؛ اما پایان یک فرصت، الزاماً به معنای پایان همه فرصتها نیست. گاهی ادامهدادن، به معنای یافتن راهی دیگر است.
شاید هیچکس نتواند با اطمینان بگوید اگر آن اطلاعیه به دستم نمیرسید، اگر آن تماس تلفنی انجام نمیشد یا اگر آن دختر تصمیم دیگری میگرفت، امروز چه اتفاقی میافتاد. اما یک چیز روشن است: تلاش برای آموزش، حتی در دشوارترین شرایط، میتواند راهی تازه پیش پای انسان بگذارد؛ راهی که گاهی از زندگی یک نفر آغاز میشود و به زندگی دیگران نیز میرسد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه