امروز وقتی به طرف کورس میرفتم، واقعاً خوشحال بودم؛ چون از خانه بیرون میشدم. این خانه دیگر برایم مثل یک زندان شده بود. هر شب با آمدن پدرم، خواهر و برادرهایم همه ساکت میشدند، چون پدرم اصلاً با ما حرف نمیزد و حتی درست جواب سلام ما را هم نمیداد. اما رفتارش با کاکایم که معتاد بود، خیلی بهتر بود؛ با او با بسیار مهربانی حرف میزد، در صورتی که کاکایم اصلاً به پدرم احترام نمیگذاشت و حتی جواب سلامش را هم نمیداد.
ما تظاهر میکردیم که حال ما خوب است، اما اینگونه نبود؛ همه ما از ته دل ناراحت و سردرگم بودیم. یک روز، پدرم بدون کدام دلیل مادرم را دو سیلی و یک لگد زد و منت یک لقمه نانش را میداد و مدام میگفت: «تو و فرزندانت زندگیام را خراب کردید؛ به خاطر تو خواهرانم مرا دیگر دوست ندارند و…»
بعد از شنیدن حرفهای پدرم، واقعاً دلم خیلی از او سرد شد. انتظار منت برای یک لقمه نان را نداشتم؛ چون برای زن و فرزندان خودش زحمت کشیده بود، نه برای بیگانه. هر روز بحثش همین حرفها بود. حتی یکی از دلایلم برای آمدن در کورس این است که چند ساعت از این زندانی که نامش را برایم خانه گذاشتند، آزاد شوم.
وقتی در حال آمدن به کورس بودم، باز هم به جنجالهایی که در خانه بود فکر میکردم. با همه این حال، اصلاً نمیتوانستم روی درسهایم متمرکز باشم. هر بار به یاد حرفهای پدرم میافتادم و درس را فراموش میکردم. من از کورس ساعت ۴:۳۰ رخصت میشدم، اما دلم نمیخواست اینقدر زود به آن خانه برگردم. برای همین، تا ساعت پنج و پنجاه دقیقه عصر در همانجا نشستم. تمام حرفهایی که در دلم بود، روی برگهی سفیدی نوشتم؛ با نوشتن، دلم کمی آرام گرفت.
بعد از آن راهی خانه شدم. در مسیر راه فکر میکردم امشب چه ماجرایی منتظر ماست و بالاخره به خانه رسیدم. وقتی خانه رسیدم، با چهرهی ناراحت مادر و خواهر بزرگترم مواجه شدم، اما هیچ سوالی نپرسیدم؛ چون فقط یک دلیل داشت. همینگونه ساعتها میگذشت و رو به آمدن پدرم از کار نزدیکتر میشد.
بیشتر از این ناراحت بودم که وقتی به عروسی خواهرم نزدیکتر میشدیم، اینگونه غم، ناراحتی، جنگ و جنجال شروع به آمدن به خانه ما میکرد. خواهرم مثل بقیه دختران نبود؛ بیشتر دخترها وقتی به ازدواجشان نزدیک میشوند، سرخوش و شادند و بیشتر اوقات لبخند میزنند، اما خواهرم بهجای خندیدن میگریست. بهجای فکر کردن راجع به لباس عروسی و آرایش مدل موهایش، به این فکر میکرد که خدای نکرده پدرم با نامزدم دعوا نکند.
کمکم هوا تاریک شد و ساعت هشت، پدرم از کارش برگشت. با مادربزرگم با لفظ لطیف و ملایم حرف میزد. وقتی من گفتم: «سلام!» پدرم حتی جواب سلامم را هم نداد. خواهرم به محضی که پدرم را دید، اشک از چشمانش سرازیر شد و رفت. من خواهرم را تنها گذاشتم تا با گریستن دلش را خالی کند.
وقتی گریههایش تمام شد، من او را صدا زدم که بیاید غذا بخورد. خواهرم آمد. پدرم پرسید: «چی شده، چرا چشمانت سرخ شده، گریه کردی؟»
خواهرم در جواب گفت: «نه!»
«پس چرا چشمانت اینقدر قرمز شده است؟»
خواهرم بعد از شنیدن حرف پدرم، دوباره اشکهایش سرازیر شد و رفت. پدرم وقتی غذایش را تمام کرد، رفت پهلوی خواهرم و گفت: «چرا، چی شده؟»
خواهرم هم میگریست و هم میگفت چیزی نیست، اما پدرم اصرار کرد. خواهرم گفت: «من فکر میکنم که هیچ کسی را ندارم که به او تکیه کنم.»
پدرم گفت: «چرا این حرف را میزنی؟ من که هستم، اگر من نباشم برادرت که هست.»
خواهرم گفت: «حالا که نزدیک عروسی من شده، چرا اینقدر مشکل، جنگ و جدل شما بیشتر شده است؟ پدر، در تمام این مدت خرجام را فراهم کردی و برایم پول خرج میکردی؛ من همه آنها را فراموش کردم، اصلاً یادم نمیآید، چون این وظیفهی تو بود. زمانیکه طالبان نمیگذاشتند دختران درس بخوانند و حتی بسیاری از خانوادهها اجازه بیرون رفتن به دخترانشان نمیدادند، تو بودی که مرا هر روز با موترسایکلت دم دروازهی کورس میرساندی. آن کارهایت را خیلی خوب یادم هست و هرگز فراموش نمیکنم.»
خواهرم حرفهای زیادی به پدرم گفت. پدرم بعد از شنیدن حرفهای خواهرم کمی آرامتر و بهتر از قبل شده بود. خواهرم میگفت: «دلم کمی آرامتر شد.» چون بحث عروسیاش معلوم شد.
خدا هیچوقت جنگ، ناراحتی و غم را وارد خانهی کسی نکند؛ چون انسان را قسماً نابود میکند که در آن زمان، حتی به مرگ خود راضی میشوی.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه