او از ترس به خانهی ما پناه برد…!
امروز صبحگاه، با شنیدن صدای اذان و پرندگان، بلند شدم و مثل همیشه به خواندن نماز و نشستن جلوی آیینه و شانه کردن موهای خرماییام پرداختم. با نگاه کردن به ساعت باید دقیقهای بعد روانهی راه شوم. در آموزشگاه چیزی…
بیشتر