باید نوشتن را از درون خود شروع کنیم!

این جمله همیشه برایم معنای عمیقی داشت؛ ولی امروز واقعاً آن را درک کردم. شاید همیشه فکر کنیم زندگی روندی ثابت است و هر روز، همان‌طور که می‌آید، می‌رود؛ اما امروز برایم تجربه‌ای بود که با تمام پیچیدگی‌ها و شگفتی‌هایش،… بیشتر

کتاب‌های زندانی

حالا در میان کتاب‌هایم نشسته‌ام و این را می‌نویسم… کتاب‌هایی که هر صفحه‌‌ی شان قصه‌های تلخ و شیرین گذشته را در گوشم نجوا می‌کنند. می‌دانید این چه کتاب‌هایی هستند؟ کتاب‌های مکتبم، همان‌هایی که هر بار نگاهم به آنها می‌افتد، مرا… بیشتر

مرگ‌های خاموش…!

بعدازظهر روز جمعه بود. من و مادرم که تمام کارهای مان را انجام داده بودیم، روبه‌روی تلویزیون نشسته و به پشتی‌هایی که در کنار دیوارهای نسبتاً سرد خانه گذاشته شده بودند، تکیه زده بودیم. یکی از کانال‌های آشپزی در طبیعت… بیشتر

حکایت شجاعت و ایستادگی زنانه

در همین حال، وضعیت شوهرم هر روز بدتر می‌شد. درباره این موضوع با پدر، مادر و برادرانم صحبت کردم. آن‌ها گفتند که باید عصمت را به کمپ ببرم تا در آن‌جا تحت درمان قرار گیرد. عصمت به مدت هفت ماه… بیشتر

قدم قدم، در مسیر آگاهی

ساعت ۶:۲۰ صبح برای ادای نماز بیدار شدم. هوا هنوز تاریک بود، انگار نصف شب بود. البته باید چند دقیقه بعد، برای رفتن به کلاسِ «امپاورمنت»، آماده می‌شدم. با عجله بلند شدم تا به مکتب برسم. نماز را خواندم و… بیشتر
میدیا \ جوانان