ادامه‌ی بازیِ «تا امر ثانی»؛ هنوز امید دانشگاه رفتن دارم

من دختری بودم با رویای دانشگاه؛ از کودکی تا صنف دوازده، همه‌چیز آماده بود جز دروازه‌ی باز دانشگاه. از کودکی که به مکتب می‌رفتم، رویای رفتن به دانشگاه را همیشه در سر داشتم. در قریه‌ای زندگی می‌کردیم که کیلومترها دورتر… بیشتر

کسی که از نور می‌ترسد در تاریکی‌ست

۱۵ اگست برای بعضی‌ها شاید فقط یک روز در تاریخ باشد یا شاید یک روز جشن  و پیروزی؛ اما برای من… برای من، ۱۵ اگست مثل خراشی است روی قلبم که هر سال تازه می‌شود. دخترکی بودم که در آن… بیشتر

وطن هنوز وطن است، فقط کمی رنگ می‌خواهد

دوباره ماه آگست شده است؛ ماه و تاریخی که هرگز نمی‌توانم فراموش کنم. دفترم را باز کردم، قلم را در دست گرفتم و شروع کردم به نوشتن… چهار سال گذشت، اما این چگونه دردی است که با گذشت این همه… بیشتر

خاطره‌ای از سقوط افغانستان

چند روزی بود که جنگ در مناطق مختلف افغانستان شدت گرفته بود و از هر سو خبر سقوط ساحه‌ها به دست طالبان می‌رسید. هرچند ترس، دلهره و وحشت داشتم از اینکه نکند کشورم سقوط کند، اما باز هم خودم را… بیشتر

آمدن طالبان، آمدن یک مهِ سیاه در زندگی من

روزی که طالبان افغانستان را به دست گرفتند، من در راهِ مکتب بودم و از هیچ چیزی خبر نداشتم. من صنف هفتم مکتبِ «چهل‌دختران» واقع در دشتِ برچیِ کابل بودم. من و دوستانم مثل روزهای معمولی، با شوخی و خنده… بیشتر
میدیا \ جوانان