دلدادگی و هرگز نرسیدن
در بازار گیروبار و پُرهیاهو با دوستم در حرکت بودم و تلاش میکردم از میان جمعیت و ازدحام، راهی برای گذر بیابم. چشمم به کودکی افتاد که روی سَرک نشسته بود و دلم برایش سوخت. با لباسی کهنه و سر…
بیشتر