از قصههای مادر تا قولهای دختر
ساعت ۱۱:۳۰ شب بود. بعد از نوشتن کارخانگی، که البته بیشتر وقتش را صرف فکر کردن به آیندهی نامعلومی که داریم کرده بودم، تلفنم را برداشتم و پیامهایی را که دریافت کرده بودم، خواندم. دیدم دوستانم همه چپتر خواستهاند؛ من…
بیشتر