از قصه‌های مادر تا قول‌های دختر

ساعت ۱۱:۳۰ شب بود. بعد از نوشتن کارخانگی، که البته بیشتر وقتش را صرف فکر کردن به آینده‌ی نامعلومی که داریم کرده بودم، تلفنم را برداشتم و پیام‌هایی را که دریافت کرده بودم، خواندم. دیدم دوستانم همه چپتر خواسته‌اند؛ من… بیشتر

روزهای ساده، درس‌های بزرگ

در یک اتاق، پنج نفر هستیم و سکوت کامل بر فضای اتاق حاکم است. هر یک از ما در گوشه‌ای نشسته‌ایم و کتاب‌هایی با عناوین مختلف مانند «فرستاده»، «هیچ ملاقاتی تصادفی نیست»، «دانشکده کسب و کار»، «بیژن و منیژه» و… بیشتر

می‌خواهم زیر نور ماه قدم بزنم

هوا مثل هر روز زمستانی سرد بود؛ اما من نمی‌توانستم سردی را حس کنم. با سرعت گام برمی‌داشتم و می‌کوشیدم هرچه زودتر به خانه برسم. هوا تاریک شده بود و کم‌کم چراغ‌های دکان‌ها روشن می‌شدند. ازدحام و رفت‌وآمد زیاد بود… بیشتر

می‌خواهم دختر بودنم جرم نه، افتخار باشد

وقتی چشم به این دنیا گشودم، نامم را با لبخند بر زبان آوردند؛ اما در همان لحظه‌ی تولد، صدای آهی پنهان نیز شنیده شد. من دختر به دنیا آمده بودم. در جامعه‌ای که هنوز میان سنت و تغییر سرگردان است،… بیشتر

آرزویی که به حقیقت پیوست

سال‌ها پیش، در یکی از روزهای آرام و صمیمی، کنار مادرم نشسته بودم. حس آرامش خاصی در نگاه مهربانش موج می‌زد؛ اما گاهی که به گذشته فکر می‌کرد، نمایی از حسرت و پشیمانی در چشمانش دیده می‌شد. کنجکاو شدم که… بیشتر
میدیا \ جوانان