من هنوز به رویاهایم خیانت نکرده‌ام

گاهی فکر می‌کنم زندگی من شبیه کتابی است که بعضی از صفحه‌هایش را قبل از خوانده شدن پاره کرده‌اند. دختری هستم از سرزمینی که آرزو کردن همیشه آسان نبوده است؛ جایی که بعضی وقت‌ها برای رسیدن به ساده‌ترین خواسته‌ها باید… بیشتر

من از درد به نوشتن پناه آوردم

همه‌ در مجلسی نشسته بودیم. همه مشغول بگو و بخند و حرف زدن و لذت بردن از مجلسی بودند که بیشترِ دوستان و آشنایان در آن حضور داشتیم. جوانان در یک سمت بودند و اشخاص مسن در سمت دیگر مشغول… بیشتر

معمار سرنوشت خویش باشیم

گاهی انسان در سکوت شب، زمانی که از هیاهوی زندگی فاصله می‌گیرد، از خود می‌پرسد آیا من زندگی‌ام را می‌سازم یا زندگی مرا می‌سازد؟ این پرسشی است که شاید بارها از ذهن هر انسانی گذشته باشد؛ پرسشی که پاسخ آن… بیشتر

روزهای بی‌پناه

دوباره شروع شد! روزهایی که نباید شروع می‌شد و دوباره غم روی دل‌های‌ ما سنگین‌تر از قبل شده است. آیا روزی این درد پایان خواهد یافت؟ روزی خواهد رسید که وقتی چشمان‌ خود را باز می‌کنیم این روزهای تلخ تمام… بیشتر

دوای درد یک دختر جوان…!

وقتی صبح‌ها چشمانم را باز می‌کنم، یک لحظه فکر می‌کنم که فرصت برای گفتن ناگفته‌هایم خیلی زیاد است؛ به‌خصوص وقتی که سرم را روی کتاب‌هایم می‌گذارم، احساس می‌کنم که دردهایم را درمان می‌کند. نوشتن و روایت کردن تجربه‌هایم، مثل یک… بیشتر
میدیا \ جوانان