هنوز آن مستند را فراموش نکرده‌ام!

یگانه جمله‌ای که تمام روز ذهنم را درگیر خودش کرده بود و اجازه‌ی فکر کردن به چیزهای دیگر را نمی‌داد، آن مهاجرت و ترس بود. امروز شاید دومین یا سومین بار بود که آن مستند را تماشا می‌کردم، یعنی همان… بیشتر

نشد که بروم…!

امروز صبح وقتی چشمانم را گشودم و بیدار شدم، همه چیز عادی بود. مردم دنبال کارهای‌شان بودند و روی سرک‌ها رفت‌وآمد باز هم جریان داشت. کسانی که پیاده می‌رفتند، کسانی که سوار بایسکل بودند و کسانی که داخل موترها بودند،… بیشتر

ما چرا باید آبروی خانواده‌ی خود را ببریم؟

این روزها در خانه‌ی خود هم احساس امنیت ندارم، انگار دلم می‌خواهد این دنیا را ترک کند. هر صبح که چشمانم را باز می‌کنم، یک غوغای جدید را می‌بینم. صدای ترس نمی‌گذارد که شب‌ها را به خوبی صبح کنم و… بیشتر

قفسِ گناه‌های نکرده

کلمات را با غلظت ادا می‌کرد. صورتش در احاطه‌ی سفیدی چادر بود و چشمانش را روی هم نهاده بود. دستانش را رو به آسمان بالا برده بود و کلمات عربی همچون باریکه‌ی نور، از میانِ انبوه غصه‌های تلنبارشده‌ی دلش به… بیشتر

قدم‌های یخ‌زده در مسیر مرگ

دست‌هایش را داخل جیب پالتویش کرده بود و لرزان‌لرزان ایستاده بود، طوری که صدای به‌هم خوردن دندان‌هایش سکوت را می‌شکست. چشمانش پر از ترس بود، ترسی آمیخته با اضطراب، استرس و ناامیدی. دماغ و گونه‌هایش سرخ و یخ‌زده شده بود… بیشتر
میدیا \ جوانان