میان این همه ترس، از دینی که اجباری می‌شود…

این روزها بیشتر از ترس، میان دوراهی‌های عجیب روزگار قرار دارم؛ بین این‌که بجنگم یا تسلیم شوم، بروم یا بمانم، فریاد بزنم یا سکوت کنم، شب‌ها بخوابم یا به فکرها فکر کنم، صبح‌ها برای زندگی بیدار شوم یا هزاران بار… بیشتر

واقعیت‌هایی که با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم

آن روز از اول حس خوبی نداشتم؛ اما نمی‌دانستم چرا؟ طبق روال همیشگی آماده شده و به طرف کورس رفتم. وقتی به کورس رسیدم، شاگردان خیلی کم آمده بودند. وقتی استاد داخل صنف آمد همه سلام کردیم. استاد گفت: «چطور… بیشتر

ما هنوز هستیم؛ اما نیستیم!

گاهی فکر می‌کنم درد ما آن‌قدر طولانی شده که دیگر کسی صدایش را نمی‌شنود. ما در سرزمینی زندگی می‌کنیم که سال‌هاست دخترانش میان چهار دیوار، میان حسرت و انتظار بزرگ می‌شوند؛ سرزمینی که در آن بعضی آرزوها پیش از آن‌که… بیشتر

حس باران، روایتی از آسمان برای یک دختر

احساسات از کجا پیدا می‌شوند؟ از جایی که فقط انسان آن را تجربه کند؟ یا نه، فقط ببیند، فقط بشنود یا حسش کند؟ متنی که می‌خواهم بنویسم درباره‌ی باران و ابراز احساسی است که به آن دارم. باران برای من… بیشتر

بهانه‌ها؛ ضرب صفر

برای رؤیاهایم در حال برنامه‌ریزی بودم و به همه‌چیز فکر می‌کردم؛ به سختی‌هایی که سر راهم قرار گرفته‌اند، سختی‌هایی که در آینده قرار خواهند گرفت و سختی‌هایی که در این مسیر تا به حال کشیده‌ام. به یاد آوردم گفته‌های دیگران… بیشتر
میدیا \ جوانان