رویای ناتمام، امیدِ‌ ادامه‌دار

من همیشه فکر می‌کردم آدم‌ها یک‌جایی در زندگی‌شان به نقطه‌ای می‌رسند که همه‌چیز روشن می‌شود؛ جایی که دیگر تردید نیست، ترس نیست و راه، صاف و مشخص است. اما زندگی من بیشتر شبیه یک جاده‌ی نیمه‌ساخته بود؛ پر از پیچ‌هایی… بیشتر

جوانه‌های فراموش‌شده و نور بهار

پرسید بهار چیست؟ گفتم: بهار همان دانه‌ی کوچکی‌ست از جنس امید که از دل خاک سرما زده می‌روید… باز بهار آمد و زمین لباس سبز بر تن کرد. صورت صاف و ساده‌اش را با شکوفه‌ها و گل‌های رنگارنگ مزین و… بیشتر

آیا برای ما دختران در افغانستان، بهاری خواهد آمد؟

در صحن حیاط مکتب، دانش آموزان به صف ایستاده بودند. برنامه‌ی مفصلی برای روز اول سال آموزشی جدید ترتیب داده شده بود. فضا با صدا و سرود پُر شده بود. دانش آموزان پسر و دختران کوچک، همه یونیفورم به تن… بیشتر

بهار آمده‌است؛ اما ما هنوز زمستانی‌ایم

بهار از راه رسیده است. یخ‌ها شکسته و هوا گرم شده است. درختان شکوفه کرده‌اند، پرنده‌ها آوازهای زیبا می‌خوانند و پرواز می‌کنند. باران بهاری سرازیر شده و همه‌جا بوی تازگی و امید می‌دهد، زمین دوباره جان گرفته‌است. اما در دل… بیشتر

آفتاب زخمی، امید زنده

زمانی‌که آفتاب جامه‌ی پُرخون بر تن می‌کرد و کم‌کم رخت سفر می‌بست، گویی می‌خواست با غصه‌هایش همه‌جا را غمگین سازد. دختری در کنار پنجره نظاره‌گر او بود و با دیدن غصه‌های آفتاب، غم‌های خودش نیز جان گرفت و بار دیگر… بیشتر
میدیا \ جوانان