سکوت و ترس در خیابان‌ها

وقتی صبح راهی کورس شده بودم، سرک‌ها وحشت‌ناک بودند و همه‌جا از سکوتی مطلق پر شده بود. احساس می‌کردم در این سرک هیچ دختری حضور ندارد و تنها من در میان این سکوت سنگین قرار گرفته‌ام. در تنم لباس سیاه… بیشتر

روایت دختری که در فقر، زندگی کرد

دختری را می‌شناختم که در یک خانه‌ی کوچک و سرد زندگی می‌کرد، خانه‌ای که دیوارهایش بوی نم می‌داد و زمستان‌هایش دشوار‌ترین روزها را در خود جا داده بود. وقتی باد می‌وزید، صدای وهم‌انگیزش از کلکین‌های شکسته به داخل اتاق می‌پیچید… بیشتر

درد میهن چیست؟

پرسید: «درد میهن را تجربه کردی؟» لبخند تلخی زدم. با چشمانی که هنوز رد اشک‌هایش پاک نشده بود نگاهش کردم و با صدایی که از بغض در حال ترکیدن بود گفتم: «آری، من بارها است که با این درد آشنا… بیشتر

خواهرم هنوز در قید طالبان است

از آغاز دیگرگون شدن زندگی ما حدوداً پنج سال می‌گذرد. دقیقاً چهار سال و ده ماه شده است که شادی‌ها جایش را به غم داد و بی‌سوادی جای تحصیل را گرفت، پدر از وظیفه‌اش برکنار شد و خیر و برکت… بیشتر

امروز از آینده‌ی خودم و کشورم می‌ترسم

واقعاً دیگر از افغانستانی بودن خسته شده‌ام. دیگر از زندگی کردن در این‌جا خسته شده‌ام، از آدم‌هایی که هیچ منطقی سرشان نمی‌شود. وقتی داخل فضای مجازی می‌شوم، دیگر هیچ خبر امیدوارکننده‌ای نیست جز بازداشت زنان و دختران در افغانستان و… بیشتر
میدیا \ جوانان