رویاهایی که در دستمال پیچیده شدند

مکتب‌ها دوباره باز شده‌اند…! دروازه‌هایی که هر سال، به روی رویاهای کوچک و بزرگ گشوده و حیاط‌هایی که با خنده‌های کودکانه دوباره زنده می‌شوند. صبح‌ها رنگ دیگری گرفته‌اند؛ کوچه‌ها پر از قدم‌هایی شده‌اند که به سوی دانستن می‌روند و آسمان،… بیشتر

سرنوشت ما دست کیست؟

سرنوشت ما دست کیست؟ این پرسش، شاید برای برخی تنها یک سوال فلسفی باشد؛ اما برای بسیاری از دختران این سرزمین، یک دردِ زنده و یک واقعیت همیشگی است. وقتی زندگی میان «خواستن» و «نشدن» گیر می‌کند، وقتی رویاها شکل… بیشتر

زندگی برای جنگیدن است، نه تسلیم شدن!

خوش بودن یک هنر است، نه یک بیچارگی؛ اما بسیاری از انسان‌ها می‌گویند: «تو به هر چیز کوچکی بیش از حد خوشحال می‌شوی.» شاید آن‌ها هنوز به این باور نرسیده‌اند که موفقیت‌های کوچک، پیشرفت‌های بزرگ به بار می‌آورند. باور به… بیشتر

به نام خداوندِ «اقرا»؛ او که قلم را برای شکستنِ قفل‌ها آفرید!

پنج سال است که تقویم‌های روی دیوار، زمستانِ بی‌پایانی را نشان می‌دهند؛ اما در میان سینه‌ی من بهاری ابدی در جریان است. می‌دانم دروازه‌ها بسته‌اند، می‌دانم خیابان‌ها گاهی به جای صدای خنده‌ی دختران، طنینِ سنگینِ سکوت را تجربه می‌کنند؛ اما… بیشتر

«شوهر کن تا هم خودت بی‌غم شوی، هم ما!»

شمسیه نوزده‌ساله است. سنی که باید میان کتاب‌های دانشگاه، در راهروهای دانشکده‌ی طب و در مسیر ساختن آینده‌اش سپری می‌شد. اما او حالا در سکوت خانه‌ای نشسته است؛ جایی که زمان می‌گذرد، اما زندگی‌اش در همان نقطه‌ای متوقف مانده که… بیشتر
میدیا \ جوانان