پشت آن عبای سیاه
فرزانه ساعت هفت صبح از خانه بیرون شد. عبای سیاهی را که چند روز پیش برادرش برایش خریده بود پوشید. عبا آنقدر بلند بود که دنبالهاش روی زمین کشیده میشد و خاکی میشد. هوا هم در این چند روز خیلی…
بیشتر