آخرین نگاه به مکتب

روز به پایان می‌رسید و آفتاب کم‌کم رخت غربت می‌بست و پشت قامت بلند کوه‌ها ناپدید می‌شد. ابرهای آسمان با آخرین پرتوهای آفتاب به رنگ نارنجی گراییده بودند. صدای پرنده‌ها در فضا می‌پیچید و نسیم ملایمی شاخه‌های درختان را آرام… بیشتر

وقتی زنگ مکتب برای من خاموش شد

وارد پنجمین سالی می‌شوم که دیگر زنگ دل‌نواز مکتب را نشنیده‌ام. پنج سال است که لباس سیاه و چادر سفید مکتب را نپوشیده‌ام، کیف نو نخریده‌ام و کتاب‌هایم گوشه‌ای، خاک گرفته و بی‌استفاده مانده‌اند. هر صبح وقتی پسران به مکتب… بیشتر

کوله‌ای پر از رویاهای ممنوعه

چی بنویسم؟ از شروعی که پایان نداشت، یا از غروبی که طلوع نداشت؟ چه بگویم؟ از دردها یا از درمان‌ها؟ از حسرت‌ها یا از رویاها؟ از «اقرأ باسم ربک الذی خلق» بگویم یا از بسته ماندن پنج‌ساله‌ی درهای مکتب‌ها؟ چه… بیشتر

قلم را بردارید، نوبت شماست!

خیلی از انسان‌ها فکر می‌کنند که نوشتن، آن‌قدرها هم ارزش و اهمیتی ندارد که از آن تعریف می‌شود. به نظر شما، آیا قرآن کریم، بدون این‌که بر پیامبر اسلام نازل می‌شد، هیچ تأثیری بر قلب او نمی‌گذاشت؟ البته که قدرت… بیشتر

پنجمین سال، پشت دروازه‌های بسته‌ی مکتب‌ها

باز هم با غم، با ناامیدی، با ترس و با دلی پر از آرزو از کنار دروازه‌های بسته‌ی مکتب می‌گذریم. این پنجمین سال است. پنج سال… چهار سالش را بدون مکتب گذراندیم. چهار سال افسرده شدیم، چهار سال هر روز… بیشتر
میدیا \ جوانان