قشنگ‌ترین رویا، به مثل گل‌ها

زمانی بود که تیم استادانِ کورس ما تصمیم داشتند علاوه بر تدریس، در فضای کورس نیز تغییر ایجاد کنند. آن‌ها می‌خواستند با کاشتن گل‌های رنگارنگ، فضای کورس را هرچه زیباتر بسازند؛ زیرا با این کار هم حولیِ کورس خیلی قشنگ… بیشتر

 شب‌هایی که فکر، جای خواب را گرفت

بعضی اتفاق‌ها آن‌قدر آرام‌آرام وارد زندگی آدم می‌شوند که در ابتدا فکر می‌کنی موقتی هستند؛ اما بعدها می‌فهمی همان اتفاق ساده، آرامشِ تمام روزهایت را دگرگون کرده است. برای من، بسته شدن مکتب دقیقاً همین حس را داشت. روزی که… بیشتر

شادی فاطمه از اینکه ناکام مانده

فاطمه، دختر همسایه‌ی ما، ده‌ساله است. او دختری بسیار بااستعداد، لایق و تواناست که همیشه به خانه‌ی ما می‌آید تا در درس‌هایش کمکش کنم. او هر سال در مکتب اول‌نمره می‌شود و معلمانش همواره از او تعریف می‌کنند. وقتی درس… بیشتر

زیر نور آفتاب آزادی

آیا واقعاً چیزی به نام «زندگی» وجود دارد؟ اگر وجود دارد، چرا سهم بعضی انسان‌ها از آن فقط تحمل کردن است؟ چرا بعضی‌ها تمام عمرشان را پشت دیوارهایی می‌گذرانند که هیچ‌وقت خودشان نساخته‌اند؟ آیا در این میان، واقعاً دختر بودن… بیشتر

روزی که خنده‌ها ناتمام ماند

روزی که مدت‌ها منتظرش بودیم، قرار بود یکی از شادترین روزهای زندگی ما باشد. بعد از ماه‌ها تلاش، تمرین و درس خواندن، قرار بود برنامه فراغت زبان انگلیسی برگزار شود. دخترها با شوق از آن روز حرف می‌زدند. بعضی‌ها لباس‌های… بیشتر
میدیا \ جوانان