زندگیهایی که با تصمیم دیگران به پایان میرسد
صنف سوم بودم. در نیمههای سال بود که روزی دختری با چشمانی درشت و قامتی بلند وارد صنف شد. او نسبت به ما بزرگتر بود. رفت و در یکی از چوکیهای آخر صنف نشست. استاد از او پرسید: «دختر جان،…
بیشتر