برای من، زندگی فقط تمرین درد بود

بعضی شب‌ها فکر می‌کنم زندگی من هیچ شباهتی به زندگی ندارد. بیشتر شبیه فیلمی است که کارگردانش از همان آغاز تصمیم گرفته پایان خوشی برایش نسازد. فیلمی طولانی، تاریک و خاموش که در هر فصلش چیزی از من کم می‌شود.… بیشتر

آیا دوباره همان آدم‌های قبلی می‌شویم؟

روزی اگر افغانستان دوباره آزاد شود، باز هم نمی‌دانم که روح زخمیِ ما آزاد می‌شود یا نه، چرا که گاهی فکر می‌کنم آزاد ساختن جغرافیا و خاک، بسیار آسان‌تر از آزاد کردن روح‌های مچاله‌شده‌ی ماست. وطن شاید در آینده دوباره… بیشتر

او تکه‌ای از من را ربوده است

او تکه‌ای از من را ربوده است. بخشی از وجودم را با خود برده که هیچ‌چیز و هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند جای خالیِ آن را پر کند. هنوز هم وقتی به گذشته فکر می‌کنم، تمام صحنه‌ها با وضوحی عجیب و آینه‌وار… بیشتر

از دلِ اضطراب تا خودآگاهی

هوایِ نگرانی و اضطراب، آغشته با صدای غرشِ رعدوبرق و لرزش برگ‌ها به مشامم می‌رسد. باران به صدا درمی‌آید و بارشِ اشک‌هایم شدت می‌گیرد؛ انگار امشب آسمان هم دلش گرفته است، مجالی برای آرامش ندارد و مدام اشک می‌ریزد. من… بیشتر

از پشت چرخ خیاطی

در سرزمین کوه‌ها و بادها، در اعماق محدودیت‌ها، دختری به نام شگوفه در گوشه‌ی آرام و خاموش خانه؛ اما با قلبی پر از رؤیا، بر چوکی چوبی نشسته است. چوکی سختی که نه از روی شوق، بلکه از روی اجبار… بیشتر
میدیا \ جوانان