جماعتی «کور» و «کر»

در گذر از شهری، با انبوهی از مردم کور و کر رو‌به‌رو شدم. همه برایم تعجب‌آور بودند؛ جمعیتی به این بزرگی چطور می‌تواند همگی‌شان ناشنوا و نابینا باشند؟ برایم سوال خلق شد که این‌ها زندگی‌شان را چگونه سپری می‌کنند و… بیشتر

تلخ‌ترین و بدترین روز زندگی‌ام

روز جمعه بود. دلم شوری عجیب داشت؛ حتی خودم هم نمی‌دانم چرا این‌گونه شده بودم. خواستم خودم را مشغول کنم. کتابی برداشتم و شروع به خواندن کردم. مدتی نگذشت که مادرم صدایم کرد و از من خواست به بازار بروم… بیشتر

تجاوز در امن‌ترین پناه‌گاه

اولین بار چهارده سالم بود. درست در شروع بلوغ قرار داشتم و اندام‌های بدنم رو به برجسته شدن بود که نگاه سنگین و معنادارش را حس کردم. آن نگاه و آن لحظه را خوب به خاطر دارم؛ عصر روز جمعه… بیشتر

روزهای سخت و سرنوشت نامعلوم

این روزها ثانیه ثانیه‌اش برایم مثل یک سال می‌گذرد؛ البته نه تنها برای من، بلکه درک می‌کنم تک‌تک هم‌وطنانم روزهای سختی را پشت سر می‌گذرانند. این روزها انگار همه‌ی آدم‌های این سرزمین منتظر یک معجزه‌ی خوب هستند. می‌دانم آن‌ها هم… بیشتر

نگاهی دیگر به افرادی که ما را تحقیر می‌کنند

از وقتی بزرگ شدم، همگان می‌گویند اگر جایی دیدی کسی به شما می‌خندد، حتماً عیب و کمبودی داری که منجر به ایجاد خنده و تمسخر برای آن‌ها شده‌ای، حتماً چیزی در تو غیرمناسب و خنده‌دار است و یا هم شاید… بیشتر
میدیا \ جوانان