نزدیک به پنج سال بلاتکلیفی؛ از ۱۳۹۹ تا امروز

شبی مادرم بود و عمه‌ام که همراه خانواده‌اش قصد داشتند به ترکیه بروند. در مرز، پولیس‌های ترکیه آن‌ها را گرفتند و رد مرز کردند و سپس به هرات برگشتند. دوباره تصمیم گرفتند به ایران بروند؛ اما خبر رسید که مادرشوهر… بیشتر

می‌افتم؛ اما دوباره بلند می‌شوم!

سلام به آن‌کس که این نامه را می‌خواند و دریغ‌ها و رویاهای مرا می‌شنود. من سهیلا اکبری، دختر ۱۵ساله از کابل هستم. در روزگاری به دنیا آمده‌ام که هنوز آرزوها در دل جوانه می‌زنند؛ اما دیوارهایی بلند جلوی‌شان را می‌گیرند.… بیشتر

مکتب‌های دختران؛ آشیانه‌ای برای پرندگان

مکتب‌های دخترانه به آشیانه‌ی پرندگان تبدیل شده‌اند. در راهی پرپیچ‌وخم بودم که چشمم به لانه‌های پرندگان افتاد. با هر قدم، لانه‌ی دیگری نمایان می‌شد. ناگهان، دروازه‌ای توجهم را جلب کرد؛ دروازه‌ای که روزگاری باز بود و امید را به درون… بیشتر

گل‌های رُزِ سیاه

این متن را به مناسبت هشتم مارچ می‌نویسم. طبق پیام دیشب استادم، امروز قرار بود جلسه‌ی مهم داشته باشیم و ما میزبان این برنامه بودیم. باید هرچه زودتر خودم را می‌رساندم. با عجله از خانه بیرون شدم. هوا با وجود… بیشتر

جگرگوشه‌ی مادر

از دور خصوصیاتش آشکار بود: ایده‌آل، قد بلند چون شمشاد، پوست روشن، چشمان درشت، لباس‌های مرتب، کفش‌های مارک‌دار و موهای فرفری که در هر حلقه‌اش گویا با نوازش‌های مادرانه نوشته بود: «جگرگوشه‌ی مادر.» او به سمت من می‌آمد و من… بیشتر
میدیا \ جوانان