سر نوشتی که به اجبار تغییر کرد

پانزده یا شانزده سال پیش، در ولایت دایکندی، در منطقه‌ی میرامور دختری به نام لیلا در یک خانواده‌ی فقیر به دنیا آمد. او تنها یک برادر داشت و در محیطی ساده و صمیمی بزرگ می‌شد. اما سرنوشت همیشه به همین… بیشتر

این‌بار برای تاریخ می‌نویسم!

این‌بار می‌خواهم برای تاریخ بنویسم، برای فردای‌مان، برای نسل بعدی، برای آنانی‌که شاید سرنوشت شان با ما متفاوت‌تر باشد و یا شاید هم اصلاً متفاوت نباشد و هم‌سرنوشت باشیم. برای تاریخی می‌نویسم که امیدوارم روزی تغییر کند و همه در… بیشتر

ام‌البنین: نامی که به من قدرت می‌دهد

اسم فقط یک واژه برای شناسایی نیست؛ بلکه یک هویت، یک داستان و گاهی یک سرنوشت است. آری، هر انسانی در این دنیا نامی دارد و هر نام، معنای خاصی با خود حمل می‌کند. من هم اسمی دارم: ام‌البنین. امروز… بیشتر

آزادی افغانستان؛ سرزمین صلح و اتحاد

روز از دل تاریخ برخاست. خورشید بر فراز کوه‌های بلند افغانستان طلوع کرد و نور تازه بر این سرزمین تابید. نوری که همراه خود پیام صلح، امید و رهایی داشت. خیابان‌‌ها پر از مردمی بود که با چهره‌‌های پر از… بیشتر

«لبخندهایم را فراموش کرده‌ام»

این داستان تلخِ مادری‌ست که لبخندهایش را فراموش کرده و گریه‌کردن را آموخته است. مادری که هر لحظه‌ی عمرش را وقف فرزندش کرده، خواب‌هایش را فراموش کرده و با تمام وجود از پسرش مراقبت کرده است. او همه‌ی زندگی‌اش را… بیشتر
میدیا \ جوانان