مدتی در تاریکی…!

  روزهای آخر امتحانات وسط سال بود. کم کم برای رفتن به رخصتی‌های تابستانی آماده می‌شدیم. رخصتی‌هایی که بهترین بهانه برای دورهمی‌های فامیلی و افزودن مهر و دوستی میان مان بود. اما حیف …! روز امتحان تفسیر قرآن کریم بود… بیشتر

محکوم به جرمی که خود در آن سهمی نداریم!

امروز تنها در گوشه‌ای نشسته‌بودم و به «ای‌کاش»های زندگی‌ام فکر می‌کردم. ای‌کاش‌هایی که همه‌ی ذهنم را مصروف خود  کرده بود و همین‌طور با آنها قدم می‌زدم و می‌نوشتم که: کاش دختر بودن اوج استقامت و افتخار می‌بود، نه اسمی برای… بیشتر

محرم؛ یک یاد و یک راه

محرم که می‌آید، گویا دل‌ها آرام نمی‌نشینند. آسمان رنگ دیگری می‌گیرد، زمین حال دیگری پیدا می‌کند و اشک، بی‌اجازه از چشم‌ها جاری می‌شود. محرم فقط یک ماه نیست؛ یک یاد است، یک درد، یک فریاد بلند از تاریخ که هنوز… بیشتر

محرم؛ فصل عشق و ایمان

آن سال، محرم در روستای ما حال و هوای خاصی داشت. آسمان آبی با ابرهای سفیدی که انگار دست در دست هم داده بودند، گاهی اشک‌های بارانی می‌ریختند و زمین تشنه را سیراب می‌کردند. من هشت ساله بودم و همراه… بیشتر

محرم امسال و شرایط دشوار مهاجران افغان

نه پناه، نه وطن و نه امید؛ فقط چمدان‌هایی که دیگر هیچ‌جا خانه‌ی‌شان نیست و مردمانی که از هر سو طرد شده‌اند؛ از جنگ و از برادران مسلمان همسایه. امروز از مهاجرانی می‌نویسم که سال‌ها سخت تلاش کردند و به‌صورت‌های… بیشتر
میدیا \ جوانان