قطرههای اشک با لجبازی تمام از چشمانش سقوط میکردند و آسمان ابری و آرام چشمانش برخلاف همیشه طغیان کرده بود؛ طوری که اثرات این طغیان دامن ابرهای سفید را هم گرفته بود و تماماً به رنگ سرخ گراییده بودند. قهوهایِ غلیظ نگاهش زیر نور آفتاب روشنتر از همیشه رخ نشان میداد و قطرات اشک نیز به این درخشیدن دامن زده بودند. موهایش برعکس همیشه نامنظم و افسارگسیخته بود و لبهایش همچون غنچهی تازه شکوفاشده از هم باز مانده بودند. رنگ سرخشان کاملاً در تضاد با چهرهی مهتابی و رنگپریدهاش بود؛ ولی از بس برای مهار اشکهایش آنها را زیر فشار دندانهای تیزش فشرده بود، حال به سرخی لاله طعنه میزدند.
نگاهش به دستان چروکیدهای بود که با تمام قوا تنِ عزیزش را در برگرفته بودند و قصد جدا شدن نداشتند؛ دستانی که در پسِ هر خط و چینِ آن قصهای نهفته بود؛ قصهای از جنس روزها و شبها پیهم کار کردن و دم نزدن، بارها شکستن و دوباره ایستادن، سالها خستگی و قرنها دوندگی و در نهایت کوهی از محبت و دلتنگی. حال، همان دستها مجبور به ترکِ عزیزی شده بودند که دلیل تمام خطوط و چین و چروکهایش بود.
پلکهای سنگینشدهاش با رخوت بسته میشوند و پس از لحظاتی دوباره باز میشوند. بالاخره آن دستهای چروکیده موفق به خداحافظی شدهاند و حال نوبت دستهای ظریفی شده است که از هر بند انگشتش محبت چکه میکند. شانههای زن از شدت گریه میلرزند و چشمان بارانیاش بر سر شانهی پسر فشرده میشوند؛ شاید با این کار میخواهد اشکهایش را از دید پسر پنهان کند و یا شاید هم میخواهد با بوی تلخ اشکهایش آخرین یادگاری را برای پسرِ عزیزتر از جانش بر جا بگذارد.
دقیقهها میگذرند و ابرِ سیاهِ دلتنگی بیشتر و بیشتر بر دلهای داغدیدهیشان سایه میافکند. دستهای پسر به دور شانههای نحیفِ زن پیچیده میشوند و او را به سختی از خود جدا میکند. نگاهِ به رنگِ خونش در نگاه بارانزدهی مقابلش گره میخورد و انگار این گره آخرین رشتههای مقاومت پسر را هم میشکند که قطره اشک درشتی از گوشهی خونین چشمانش سقوط میکند. این سقوط انگار که مجوزی باشد برای سقوطهای بعدی، زانوهای پسر خم میشوند و انگشتانش دستانِ شکنندهی مقابلش را چنگ میزنند. صورت نمناکش را به کف دستان زن میچسباند و لبهایش بیوقفه و پیدرپی بر آن دستان پرمحبت، بوسه میکارند؛ بوسههایی برای قدردانی و برای تسکین دلی که از همین حالا بنای ناسازگاری گذاشته است.
لحظهها سریعتر از همیشه میگذرند و ابرها تیره و تیرهتر میشوند. در این میان، فقط دو نفر هستند که بیتوجه به زمان و مکان در دنیای خود غرق شدهاند و عالم و آدم را از یاد بردهاند. بالاخره پدر به پاهای سنگینشدهاش حرکت میدهد و وقتی به آن دو میرسد، با همان چشمان غرق در خونش چیزی در گوش پسر زمزمه میکند، سپس بیتوجه به کمر خمشدهی خودش دست زن را میگیرد و کمک میکند از زمین بلند شود.
چشمانِ پسر با سردرگمی به اطراف میچرخد و بالاخره دخترک را میبیند که از همان اول آرام و ساکت در گوشهای ایستاده بود و از هم گسسته شدن خانوادهاش را تماشا میکرد. با دیدن دخترک انگار نیروی مضاعفی به پاهای پسر تزریق میشود که یکباره آنطور به سمت دخترک قدم تند میکند.
دستها در هم تنیده میشوند و قلبها تپیدن را از سر میگیرند، آسمان ابری دل شروع به باریدن میکند و نفسها عمیق و عمیقتر میشوند؛ انگار هر کدام میخواستند عطر وجود دیگری را در اعماق قلب خود ذخیره کنند. دخترک برخلاف دقایقی قبل قطرهای هم اشک نمیریزد، فقط با تمام وجود دستهایش را به دور تنِ پسر حلقه میکند و نفسهای عمیق میکشد. چشمانش بسته است و تمام خاطراتش از ایام کودکی تا همین امروز پشت پلکهای بستهاش شکل میگیرند.
با هدایت دست پسر که بر روی کمرش گذاشته شده است به گوشهای خلوت میروند و بغض بیشتر و بیشتر به گلوی دخترک چنگ میکشد. به محض ایستادن، بیطاقت دوباره به آغوش پسر پناه میبرد و سرش را روی سینهی امنش میگذارد. صدای خشدار پسر به گوشهایش میرسد و او را بیشتر از قبل دلتنگ میکند. حرفهای پسر را میشنود و دلش میخواهد از این بازی بیرحمانهی زندگی زارزار گریه کند.
چرا باید اویی که تازه پانزده سال از عمرش را زندگی کرده است متحمل این حجم از درد و رنج باشد؟
چرا باید با برادری که از کودکی لحظه به لحظه با او بوده است به این زودی خداحافظی کند؟
چرا باید پدری که تمام این سالها برای پیشرفت فرزندش بیوقفه زحمت کشیده است، حال که میتواند با خیال راحت از نتیجهی زحماتش لذت ببرد، با خاطرات او زندگی کند؟
چرا باید مادری که جانش بند فرزندش است، او را راهی ملکی غریب کند تا مبادا در این سرزمین رنجکشیده آیندهی پسرش بر باد برود؟
از همه بیشتر دلش برای این میگیرد که این خداحافظی و این وداع نه برای اولین بار است و نه آخرین بار. این روند درست از پنج سال قبل و روزی که پرچم سفید جای پرچم سه رنگ این وطن را گرفت شروع شد و تا امروز هم ادامه دارد. دلش برای تمام مادران و پدرانی که سالها زحمت میکشند تا فرزندشان به ثمر برسد و بعد مجبور به خداحافظی میشوند میگیرد؛ برای پدر و مادر خودش که میداند در همین لحظه به رفتن خودِ او هم فکر میکنند، میگیرد؛ پدر و مادری که ته دلشان میدانند روزی همینجا دوباره این لحظات تکرار خواهند شد، اینبار برای دخترشان. ولی با وجود همهی اینها باز هم دلشان را قربانی رؤیاهای فرزندانشان میکنند؛ فقط به امید رقم خوردن آیندهای بهتر.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه