من دختری هستم که زندگی برایم بازیهای گوناگونی رقم زده است؛ بازیهایی که در دل خود غم و شادی، شکست و پیروزی، ترس و امید و گاهی ناامیدی را جای دادهاند. با این همه، هر چه بیشتر در مسیر زندگی قدم برداشتم، بیشتر فهمیدم که زندگی فقط مجموعهای از اتفاقات نیست، بلکه امتحانی است که باید با تمام سختیهایش از آن عبور کرد و در میان تاریکیهایش، راهی برای رسیدن به روشنایی پیدا کرد.
من از همان کودکی علاقه زیادی به درس خواندن داشتم. زمانی که شش ساله بودم، با اصرار فراوان خودم را به مکتب رساندم و از همان روزهای نخست، مکتب برایم فقط یک مکان برای درس خواندن نبود؛ بلکه جایی بود که در آن رویاهایم را میساختم و آیندهای را تصور میکردم که همیشه آرزوی رسیدن به آن را داشتم. آنقدر درس خواندن را دوست داشتم که حتی وقتی مریض میشدم، باز هم میخواستم به مکتب بروم و اگر مادرم اجازه نمیداد، گریه میکردم و میگفتم: «من میروم، من باید به مکتب بروم!»
روزها میگذشت و من با شوق بیشتری درس میخواندم. هر بار که پارچهام را به خانه میآوردم و در آن نمرههای خوب و درجه «الف» را میدیدم، لبخند رضایت خانوادهام برایم بزرگترین تشویق بود. آنها همیشه مرا تشویق میکردند و همین تشویقها باعث میشد بیشتر تلاش کنم، بیشتر بیاموزم و با انگیزهای قویتر به سوی هدفهایم قدم بردارم.
تا اینکه به صنف ششم رسیدم. هنوز همان دختر مشتاق و پرانرژی بودم؛ هر روز درسهایم را میخواندم و در کنار مکتب، به مدرسه نیز میرفتم. واقعاً از آموختن لذت میبردم و در ذهنم آیندهای را میساختم که در آن بتوانم به آرزوها و هدفهایم برسم. برای من کتاب، قلم و دفتر فقط وسایل درسی نبودند؛ آنها پلی بودند میان زندگیای که داشتم و آیندهای که آرزویش را میکردم.
اما ناگهان شرایط تغییر کرد و با آمدن طالبان، بسیاری از رویای دختران افغانستان با محدودیتها و تاریکی بزرگی روبهرو شد. من نیز ترسیده بودم؛ ترس از اینکه دیگر نتوانم در صنف بنشینم، درس بخوانم و برای رسیدن به هدفهایم تلاش کنم. تصور اینکه شاید دیگر نتوانم قلم را در دست بگیرم و در صنف بنشینم، قلبم را به درد میآورد. گاهی با خودم فکر میکردم: «اگر امروز آخرین روزی باشد که در صنف مینشینم چه؟ اگر آخرین باری باشد که قلم دست میگیرم چه؟ اگر روزی برسد که حتی نتوانم مضمون مورد علاقه خودم را بخوانم چه؟»
این ترسها بارها در دلم رخنه میکردند، اما با وجود تمام سختیها تصمیم گرفتم تسلیم نشوم. نخواستم ترسهایم آیندهام را تعیین کنند. ادامه دادم، تلاش کردم و هر بار که در مسیرم با شکستی روبهرو شدم، دوباره از جایم بلند شدم و به راه خود ادامه دادم؛ زیرا فهمیده بودم که شکست پایان راه نیست، بلکه گاهی تنها یک درس است برای اینکه قویتر از گذشته ادامه بدهیم.
در این مسیر، با ترسهای زیادی روبهرو شدم؛ حرفهایی شنیدم، سرزنش شدم، منتها کشیدم و گاهی آنقدر خسته شدم که با خودم میگفتم: «کاش اصلاً وجود نداشتم تا این همه سختی را نمیدیدم.» اما وقتی آرام میشدم و با خود خلوت میکردم، تنها یک جمله در ذهنم تکرار میشد: «این نیز بگذرد…»
همین جمله کوتاه، بارها مرا از میان ناامیدیها عبور داد. وقتی عمیقتر به معنای آن فکر میکردم، فهمیدم که پشت هر تاریکی، روشنایی وجود دارد و پشت هر ابری، خورشیدی پنهان است. فهمیدم هیچ شبی تا ابد ادامه ندارد و هیچ سختی برای همیشه ماندگار نیست.
آنوقت به خودم میگفتم: «غم نخور؛ این روزها نیز میگذرند. شاید امروز کسی تلاشهایت را نبیند، شاید امروز حرفهایی بشنوی که دلت را بشکند، اما روزی خواهد رسید که نتیجه تمام تلاشهایت را خواهی دید. روزی میرسد که به خودت افتخار میکنی که در سختترین روزها تسلیم نشدی.»
همین حرفها به من قوت میدادند. به من یاد میدادند که خودم را سرزنش نکنم، از شکستهایم نترسم و اجازه نهم حرفهای دیگران چراغ امیدم را خاموش کنند. هر بار که ناامید میشدم، دوباره نوری در دلم روشن میشد و به خودم یادآوری میکردم که هنوز راهی برای ادامه دادن وجود دارد.
امروز بیشتر از همیشه باور دارم که زندگی پستی و بلندیهای خودش را دارد؛ گاهی ما را به اوج میرساند و گاهی در سختترین نقطهها قرار میدهد، اما در نهایت این خود ما هستیم که تصمیم میگیریم در برابر سختیها چگونه ایستادگی کنیم و چگونه ادامه بدهیم. شاید نتوانیم اتفاقات زندگی را تغییر دهیم، اما میتوانیم انتخاب کنیم که در برابر آنها تسلیم نشویم.
پس اگر بخواهم یک حرف از تمام تجربهها برایتان داشته باشم، این است: زندگی را بیش از اندازه سخت نگیرید و برای رسیدن به رویاهایتان از ترسها فرار نکنید.
اگر امروز مسیرتان دشوار است، به این معنا نیست که فردای شما نیز همینگونه خواهد بود. گاهی درست در همان جایی که فکر میکنیم همه چیز تمام شده، آغاز یک فصل تازه از زندگی شکل میگیرد.
در کتابی خوانده بودم: در سواحل ناامیدی، استخوان کسانی دیده میشد که در لحظهی پیروزی تعلل کرده و با تردید، همه چیز را از دست داده بودند.»
این جمله همیشه مرا به فکر فرو میبرد. به همین دلیل میخواهم بگویم: هیچگاه به خاطر ترس و تردید، هدفی را که سالها برایش تلاش کردهاید رها نکنید. شاید رسیدن به رویاها زمان ببرد، شاید بارها زمین بخورید و شاید گاهی احساس کنید دیگر توان ادامه دادن ندارید؛ اما تا زمانی که امیدی در دل شما زنده است، راه نیز وجود دارد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه