دختری که آرزوهایش پشت درهای بسته ماند

من دختر یک خانواده‌ی فقیر بودم؛ خانواده‌ای که با هزاران مشکل، با دستانی پینه‌بسته و قلبی سرشار از امید و روشنایی برای آینده‌ی فرزندشان می‌جنگیدند. پدر و مادرم با سختی‌های فراوان، با آنکه توانایی تهیه‌ی همه‌چیز را برای ما نداشتند، باز هم با کلی دشواری، نان سفره، لباس، کتاب و کتابچه‌ی ما را فراهم می‌کردند. گاهی خودشان از خواسته‌هایشان می‌گذشتند تا ما از درس خواندن بازنمانیم.

مکتبی که در آن درس می‌خواندم، شباهتی به مکتب‌های رویایی نداشت. صنف‌های ما زیر خیمه‌های کهنه و پاره برپا می‌شد و روی خاک می‌نشستیم. در گرمای سوزان تابستان و سرمای استخوان‌سوز زمستان، تنها چیزی که ما را سرِ پا نگه می‌داشت، امید به آینده بود. باور داشتیم که روزی همین کتاب‌های خاک‌آلود، سرنوشت ما را تغییر خواهند داد. آرزوی راه یافتن به بهترین پوهنتون و داکتر شدن را در سر می‌پروراندم و همیشه می‌گفتم وقت به هدفم رسیدم، با افتخار به پدر و مادرم بگویم که زحماتتان بی‌جواب نماند. من با هزار امید درس خواندم، شب‌های زیادی را با نوری کم، خستگی و نگرانی سپری کردم؛ زیرا هر صفحه‌ای که می‌خواندم، برایم یک قدم به سوی آرزوهایم بود. رویایم این بود که روزی تحصیل کنم، به مردم کمک نمایم و دست پدر و مادرم را که سال‌ها برایم زحمت کشیده بودند، با افتخار بگیرم.

اما ناگهان همه چیز تغییر کرد!

درهای مکتب به رویم بسته شد؛ انگار در یک لحظه، تمام رویاهایی که سال‌ها برایشان جنگیده بودم، پشت همان درها زندانی شدند. هر روز با حسرت به کتاب‌هایم نگاه می‌کردم و اشک می‌ریختم. احساس می‌کردم دنیا برایم تاریک شده است. آینده‌ای که همواره در ذهنم ساخته بودم، آرام‌آرام رنگ باخت و جای آن را سکوت، غم و ناامیدی گرفت. دیگر حتی به خودم گفته نمی‌توانستم که روزی داکتر می‌شوم، به مردم کمک می‌کنم و دست پدر و مادرم را می‌گیرم.

سختی فقط فقر نبود، دردِ واقعی این بود که ببینی توانایی و انگیزه داری؛ اما فرصت از تو گرفته می‌شود، اینکه هر روز با این سوال از خواب بیدار شوی که: «آیا روزی دوباره می‌توانم درس بخوانم؟» و شب‌ها با همین پرسش بی‌خوابی بکشی. هیچ دردی برای یک دخترِ مشتاقِ علم، بزرگ‌تر از دفن شدنِ آرزوهایش در سکوت نیست.

بارها احساس کردم دیگر هیچ امیدی باقی نمانده است. روزهایی بود که اشک‌هایم تنها همدمم بودند و کسی از دردهایی که در قلبم پنهان کرده بودم خبر نداشت. همواره با اشک‌هایم تنها بودم. در هر گوشه و کنار تنها می‌نشستم، با خود می‌جنگیدم و فکر می‌کردم که دیگر همه چیز تمام شده است؛ من مانده‌ام و اشک‌هایم و هیچ آینده‌ی خوبی در انتظارم نیست. هر روز آرزو می‌کردم که دوباره به درس خواندن ادامه دهم؛ اما با این همه غم و سختی، هنوز شعله‌ی کوچکی از امید در وجودم خاموش نشده است.

شاید امروز آرزوهایم پشت درهای بسته مانده باشند؛ اما باور دارم هیچ دری برای همیشه بسته نمی‌ماند. روزی خواهد رسید که دختران این سرزمین، بدون ترس و محدودیت، دوباره به مکتب و پوهنتون بروند، روزی که اشک‌های ما جای خود را به لبخند بدهد و زحمات پدران و مادرانمان بی‌ثمر نماند.

من هنوز همان دخترم؛ دختری که با وجود تمام دردها، شکست‌ها و اشک‌ها، آرزوهایش را از یاد نبرده است. شاید مسیرم دشوار شده باشد؛ اما ایمان دارم که امید، حتی در تاریک‌ترین شب‌ها، می‌تواند راهی به سوی روشنایی پیدا کند. من به دنبال روشنایی هستم، ادامه خواهم داد و سرانجام به آرزوهایم دست خواهم یافت.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000