در انتظار گشایش

پنج سال گذشته است؛ پنج سالی که دروازه‌های مکتب به روی دختران در افغانستان بسته مانده است. این پنج سال، تنها عددی در تقویم نیست، بلکه قصه‌ای طولانی از سکوت، انتظار و آرزوهای ناتمام دختران این سرزمین است. روزهایی که یکی پس از دیگری آمدند و رفتند؛ اما دروازه‌هایی که باید باز می‌بودند، همچنان بسته ماندند و پشت این دروازه‌ها، دل‌هایی ماند که هنوز هم چشم‌به‌راه‌اند.

روزی، همین دروازه‌ها شاهد قدم‌هایی بودند که با شوق و امید به سوی آینده می‌رفتند. دخترانی که با کتاب در دست، با لبخند بر لب و با رویاهایی در دل، از این درها عبور می‌کردند. هر صبح، آغاز یک امید تازه بود؛ امیدی که در میان تخته‌های سیاه، در میان صدای معلم و در میان ورق خوردن کتاب‌ها جان می‌گرفت؛ اما ناگهان، همه‌چیز متوقف شد. صدای زنگ خاموش شد و دروازه‌ها بسته شدند، گویی زمان برای آن‌ها در همان لحظه ایستاد.

اکنون پنج سال از آن روزها گذشته است. پنج سالی که برای بسیاری از دختران، شبیه به یک انتظار طولانی بوده است. انتظار برای باز شدن درهایی که بسته ماندند، انتظار برای بازگشت به جایی که روزی بخشی از زندگی‌شان بود. در این سال‌ها، سکوت جای صدا را گرفته است؛ سکوتی که در آن، تنها خاطره‌ها سخن می‌گویند.

دختران، همان‌هایی که روزگاری در حویلی مکتب می‌دویدند و در صنف‌ها به آینده فکر می‌کردند، حالا در گوشه‌ای از زندگی ایستاده‌اند و به گذشته نگاه می‌کنند. نه به این خاطر که گذشته زیباتر از آینده است، بلکه به این دلیل که آینده‌ی‌شان برای مدتی طولانی نا معلوم مانده است. آن‌ها هنوز هم رویا دارند، هنوز هم می‌خواهند یاد بگیرند، اما راهی که به این خواستن می‌رسید، بسته شده است.

مکتب، برای آن‌ها تنها یک ساختمان نبود. مکتب جایی بود که در آن خود را پیدا می‌کردند، جایی که می‌فهمیدند چه کسی هستند و چه می‌خواهند باشند. هر درس، قدمی بود به سوی شناخت بیشتر و هر روز، دریچه‌ای بود به سوی دنیایی بزرگ‌تر. حالا اما، این دریچه‌ها بسته‌اند و نگاه‌ها به افقی دوخته شده که هنوز روشن نیست.

با این حال، در دل این تاریکی، هنوز نوری کم‌رنگ اما زنده باقی مانده است. بعضی از دختران، در همین سال‌های خاموش، چراغ کوچکی از یادگیری را در دل خود روشن نگه داشته‌اند. آن‌ها شاید در صنف ننشسته باشند؛ اما در ذهن‌شان هنوز درس ادامه دارد. هنوز هم با خودشان تکرار می‌کنند، هنوز هم به دانستن فکر می‌کنند. این تلاش‌های آرام و بی‌صدا، نشان می‌دهد که امید را نمی‌توان به آسانی خاموش کرد.

پنج سال، برای تغییر یک مسیر کافی است؛ اما برای خاموش کردن یک رویا، نه. رویاها، حتی اگر در سکوت بمانند، زنده می‌مانند. آن‌ها در دل‌ها جا دارند، نفس می‌کشند و منتظر می‌مانند. منتظر روزی که دوباره فرصت پیدا کنند تا خود را نشان دهند، تا از دل سکوت بیرون بیایند و به واقعیت تبدیل شوند.

در این میان، زمان همچنان می‌گذرد. روزها می‌آیند و می‌روند، فصل‌ها تغییر می‌کنند؛ اما این انتظار همچنان پابرجاست. انتظاری که در نگاه دختران دیده، در سکوت‌شان شنیده و در دل‌های‌شان حس می‌شود. انتظاری که نه فریاد می‌زند و نه شکایت می‌کند؛ اما عمیق و واقعی است.

شاید کسی نداند که پشت این دروازه‌های بسته، چند آرزو ایستاده است. شاید کسی صدای آن‌ها را نشنود؛ اما این صداها در دل سکوت، در میان روزهای تکراری و در لحظه‌هایی که امید و ناامیدی به هم می‌رسند، وجود دارند. این صداها، آرام‌؛ اما ماندگارند.

با همه این‌ها، هنوز هم چیزی تغییر نکرده است: امید. امیدی که در دل دختران زنده مانده، امیدی که هر روز، هرچند کوچک، اما ادامه دارد. امید به روزی که این دروازه‌ها دوباره گشوده شوند، امید به بازگشت صداها، به بازگشت قدم‌ها، به بازگشت زندگی به همان جایی که سال‌هاست در سکوت فرو رفته است.

روزی خواهد رسید که این انتظار به پایان برسد. روزی که دروازه‌ها دیگر بسته نخواهند ماند و راه‌هایی که خاموش شده بودند، دوباره روشن خواهند شد. روزی که دختران بار دیگر از همان دروازه‌ها عبور کنند، با همان شوق، با همان امید و با رویاهایی که هرگز از بین نرفتند.

آن روز، نه فقط پایان یک انتظار، بلکه آغاز دوباره‌ی یک مسیر خواهد بود. مسیری که سال‌ها متوقف مانده بود؛ اما هرگز فراموش نشد.

تا آن روز، دروازه‌ها شاید بسته بمانند؛ اما دل‌هایی که به آن‌ها نگاه می‌کنند، هنوز باز هستند. هنوز هم می‌تپند، هنوز هم امید دارند و هنوز هم در انتظار گشایش‌اند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000