وقتی به مکتب میرفتم، تمام دغدغهام درس خواندن و پیشی گرفتن از بقیه در امتحانات بود. اصلاً درگیر پیچیدگیهای زندگی نبودم؛ نه درد عشق را میشناختم و نه درد دل را. اما با گذشت روزها، ترسی عجیب در تمام زندگیام ریشه دواند؛ ترسی که نهتنها مرا آزار میداد، بلکه انگار نسلهای بعد از من را هم به لرزه میآورد. به یاد دارم سال آخر مکتب، حس جدیدی مرا دربرگرفت؛ انگار دیگر آن «سلیمه» سابق نبودم. دیگر توانِ زدنِ حرفهای تهِ دلم را نداشتم و سکوت میکردم. وقتی در خانواده یا جامعه بحث از دختران میشد، نمیتوانستم حرفی را که در دل داشتم با جرئت بیان کنم.
سکوت شب، مثل حالِ دلم بود؛ خاموش ولی پر از دغدغه. مانند چرخش زمین که وقتی ما در خواب هستیم میچرخد، اما کسی حسش نمیکند. به سقف خانه نگاه میکردم و کمکم به این درک میرسیدم که اکنون در حال گذراندن امتحان الهی هستم و باید صبوری کنم. ولی چگونه؟ وقتی عدهای نمیخواهند ما در آبادی این کشور نقش داشته باشیم، چگونه صبوری کنم؟ وقتی وقتم که بزرگترین نعمت خداوند است، قرار است صرف چیزهای بیهوده شود، من چگونه صبر کنم؟ دلم برای زندگی با دانش و تجربه تنگ است.
در اوایل، عمق فاجعه برایم معلوم نبود، چون مصروف کورس انگلیسی و مدرسه بودم؛ اما با شروع سال جدید، این حس کمکم مرا ضعیف کرد. با گذشت هر لحظه، خودم را بیچارهتر و تنهاتر حس میکردم. انگار انرژیام برای زندگی و نفس کشیدن تمام شده بود. دیگر نه به مدرسه علاقه داشتم و نه به کورس انگلیسی؛ تمام ذهنم درگیر شرایط کشور و خانواده بود. تمرکزم را بر راهِحل از دست داده بودم و زندگی از کنترلم خارج شده بود. وقتی به کتابهایی که برای صنف جدید خریده بودم نگاه میکردم و با خود میگفتم شاید سال جدید اینگونه نباشد و ما دختران هم حق تحصیل داشته باشیم، اشکهایم بیاختیار جاری میشد.
اشکی که از چشمانم جاری میشد، پایان نداشت. تا اینکه یک روز صبح برای نماز از رختخواب بلند شدم؛ اما پیش چشمانم سیاهی رفت. دیگر نمیتوانستم مثل سابق روی پاهایم بایستم. دکتر گفت: «چرا اینقدر گریه کردی؟ چشمانت ضعیف شده است.» دلم که به دنبال فرصتی برای گریستن بود، با شنیدن حرفهای دکتر، نه تنها آرام نشد بلکه گریهام افزون شد. خانوادهام مرا سرزنش میکردند که چرا در حق خودت چنین میکنی؟
اما هیچکس نمیپرسید چرا دلت تنگ شده و برای چه گریه میکنی؟ با خودم فکر میکردم چند سال است که جملهای در خانهی دلم مانده که گفتنش زبان را آزار میدهد. حتی تا حالا، این درد گاهی دلم را در برابر مشکلات ضعیف میکند؛ ولی از آنجا که معلوم است خداوند هیچ دردی را بیدرمان نمیگذارد، با گذشت سه سال، اکنون حالم بهتر و دلم قویتر شده است. حالا میتوانم آن جمله را در قالب هنرم بیان کنم: «حق درس برای زنان وطنم.»
شاید بعضی حرفها نباید در هر زمانی گفته شوند؛ شاید به زمان نیاز دارند، مثل دردِ دلِ خودم که حالا التیام یافته و قوی شده است. با وجود تمام ناامیدیها، شکستها و عقبماندگیها، این دل هنوز زنده است و رویاهای جدیدی در سر دارد.
دیدگاهها (1)
قلم شما رسا باد.
تشبیهات جالب و زیبا، از خواندن متن شما لذت بردیم.
اما اعتراض هم دارم. متن طوری مینمایاند که مکتب، یگانه راه رسیدن به موفقیت است. ما که مکتب خواندیم، میگوییم شما اگر اهل درس و تحقیق و مطالعه باشید، دهها برابرِ یک مکتبی پیش میروید و اصلا هم غصهی مدرکش را نخورید. جهان امروز دنبال مهارت است نه مدرک.
ارسال دیدگاه