کلمات به‌جای صداهای حبس‌شده

دیری‌ست ننوشتم؛ قلمم با من همراه نمی‌شود و کلمات مثل بچه‌های فراری از مکتب، از من دور شده‌اند. ارتباط برقرار کردن با کلمات برایم سخت شده است؛ چرا که یک وقفه، حتی کوتاه، باعث رنجش آن‌ها می‌شود. اما در این میان، فهمیدم که کلمات برای من حکم راهی برای تنفس را دارند؛ شیوه‌ای برای زندگی کردن در جغرافیایی که صداها خفه شده‌اند و هیچ‌کس، دیگری را نمی‌فهمد. نوشتن به من حس آزادی می‌دهد و آموختم که اگرچه بلند حرف زدن شاید «رساندن صدا» باشد، اما نوشتن، «رساندن مفهوم صدا» است. برای همین دوباره می‌نویسم تا فهمیده شوم، دیده شوم و در اسارت خاموشی، محو نشوم.

این کلمات هستند که می‌توانند در تحقق رویاهای من نقشی بزرگ ایفا کنند. در سکوتی سخت و سنگین، کلمات همانند یک جرقه، تمام این سنگینی‌ها را می‌شکنند و صدای من می‌شوند. کلمات بدون من دوام نمی‌آورند و من بدون آن‌ها؛ اگر از هم دور شویم، کلمات پراکنده و محو می‌شوند و صدای من خاموش. خصوصاً در این زمانه‌ی بی‌رحم، من و کلمات باید بیشتر با هم دوست باشیم و هوای همدیگر را داشته باشیم. در روزگاری که صدای یک زن «عورت» پنداشته می‌شود و حق سخن گفتن را از او گرفته‌اند، کلمات باید باشند تا حرف دل او را فریاد بزنند. کلمات باید باشند تا او خفه نشود و صدای حبس‌شده‌اش آزاد گردد. کلمات باید باشند تا زندگی زنی که صدا ندارد، نجات یابد و صدای حق‌خواهی‌اش به گوش جهان برسد؛ تا او بی‌صدا جان نسپارد.

حالا که صدا نداریم، دست‌کم می‌توانیم از قدرت قلم خود استفاده کنیم و کلمات را همچون لشکری برای حفاظت از حقوقمان بسیج کنیم؛ تا مبادا روزی کسی ادعای ندیدن ما را بکند. حالا که حضور ما در خیلی از جاها ممنوع و بلند کردن صدایمان جرم است، باید با لشکر کلمات به جنگ خاموشی و فراموشی برویم. کلمات می‌توانند هم مثل یک دوست خوب، التیام‌بخش دردهای پنهان ما باشند، هم راهی برای تخلیه‌ی افکار منفی و هم لشکری برای نجات هویت خود. همین نوشتن است که به زنِ افغان در قعر محدودیت‌ها، مجال نفس کشیدن می‌دهد.

روزهایی هست که خیلی خسته می‌شویم و دوست داریم قهر کنیم؛ شاید با خودمان، شاید با کلمات و شاید هم با زندگی. اما هرگز ایستادن و حرکت نکردن را به عنوان گزینه‌ی نجات انتخاب نمی‌کنیم. یک دختر حتی اگر از شدت خستگی گریه کند، باز هم تسلیم نمی‌شود؛ چون گزینه‌ی تسلیم برای او وجود ندارد. او باید ادامه بدهد و این دیگر یک انتخاب نیست، بلکه یک «اجبار» است.

چارلی چاپلین چقدر زیبا می‌گوید: «زندگی شاید آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی، اما حالا که به آن دعوت شدی، تا می‌توانی زیبا برقص!» دختران ما هم حالا باید برقصند، حتی اگر زندگی با آن‌ها نامهربانی می‌کند. باید از این جشن زندگی لذت برد و آن را مطابق میل خویش تغییر داد؛ چرا که اگر در این جشن فقط نظاره‌گر باشی، دیگران تو را می‌رقصانند. کلمات را باید همچون صدایی برای تثبیت هویت خود به کار بگیریم و بگوییم: «آی مردم! من هم به این جشن دعوت شده‌ام؛ بیایید با هم برقصیم.»

در جشن زندگی، فقط آن‌هایی دیده می‌شوند که حرفی برای گفتن و صدایی برای ثابت کردن خویش دارند؛ آن‌هایی که نقش خودشان را بازی می‌کنند، نه کسانی که گوشه‌ای نشسته و غصه می‌خورند که چرا سهمی برای آنان در نظر گرفته نشده است. در حقیقت، هر یک از ما سهمی داریم، اما قرار نیست آن را دو دستی تقدیممان کنند. کلمات، به‌جای صدای خاموش‌شده‌ی ما، می‌توانند از ما نمایندگی کنند؛ حتی بدون حضور فیزیکی‌ ما، ما را به دیگران بفهمانند و تصویر ما را در ذهن‌ها بسازند. زنانی که در سکوت می‌جنگند، اگر شنیده و دیده نشوند، در خاموشی به فراموشی سپرده می‌شوند، بدون آنکه کسی از قصه‌ی آن‌ها باخبر شود و این حقیقت تلخی‌ست برای آنانی که جهان به بودنشان سخت نیاز دارد، اما در سکوت باقی مانده‌اند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000