هنر ساده زندگی کردن

گاهی اوقات فکر می‌کنم اگر زندگی ساده‌تر از چیزی باشد که ما هر روز می‌سازیمش چه؟ یا اگر راز زندگی خوب، دقیقاً در ساده نگه داشتنش باشد چه؟ گاهی اوقات وقتی می‌اندیشم، می‌بینم آرامش زندگی خیلی نزدیک‌تر از چیزی است که فکرش را می‌کردم. می‌بینم آدم‌ها بیش از حد زندگی را دشوار کرده‌اند. نه فقط با افکارشان و نه فقط با توقعاتشان، که با مقایسه‌های بی‌معنایشان. انگار همه‌چیز باید بزرگ و پر سروصدا باشد تا ارزشمند به نظر برسد و میان این همه اغراق، چیزهای کوچک آرام‌آرام فراموش می‌شوند، همان چیزهایی که شاید اصل زندگی را تشکیل بدهند.

مدت‌ها بود تصور می‌کردم خوشبختی قرار است ناگهانی از راه برسد. روزی که همه‌چیز بالاخره طبق میل می‌شود، نگرانی‌ها تمام می‌شوند و آدم با یک لبخند مطمئن به زندگی نگاه می‌کند. اما زندگی هیچ‌وقت آن‌قدر نمایشی نبوده است. بیشتر شبیه عصرهایی است که بی‌دلیل آرام‌اند، یا شبیه وقتی که بعد از یک روز خسته‌کننده، طعم چای، خستگی‌ات را در هم می‌شکند. همین برای چند دقیقه کافی است تا دنیا برایت رنگ دیگری بگیرد. فکر می‌کنم هنر ساده زندگی کردن از همان‌جایی شروع می‌شود که آدم دست از پیچیده کردن همه‌چیز برمی‌دارد؛ این‌که لازم نیست برای هر احساس، یک توضیح طولانی داشته باشی، لازم نیست همیشه در حال اثبات خودت باشی و لازم نیست هر لحظه زندگیت «خاص» باشد تا واقعی به نظر برسد.

بعضی روزها فقط روزند. نه فوق‌العاده‌اند و نه غمگین و عجیب است که همین روزهای معمولی، بیشتر از هر اتفاق بزرگی در ذهن می‌مانند. کم‌کم فهمیدم آرامش لزوماً در دور شدن از دنیا نیست. گاهی در آشتی کردن با ریتم معمولی زندگی است. در این‌که صبح بدون عجله بیدار شوی، در این‌که وسط راه رفتن ناگهان به آسمان نگاه کنی بی‌آن‌که خیال زمین‌ خوردن را داشته باشی و در این‌که بعضی لحظه‌ها را فقط برای دل خودت نگه داری. شاید هم ما زیادی عادت کرده‌ایم همه‌چیز را تبدیل به نمایش کنیم، حتی رشد کردن را، حتی خوب شدن را و حتی ساده زیستن را. انگار اگر کسی نفهمد که ما در حال بهتر شدنیم، آن بهتر شدن واقعی نیست، در حالی که عمیق‌ترین تغییرات آدم معمولاً بی‌صدا اتفاق می‌افتند. این‌ها شاید از بیرون اتفاق بزرگی نباشند، اما درون آدم شبیه یک‌جور بالغ شدنِ آرام‌اند.

هنر ساده زندگی کردن شاید همین باشد، این‌که بتوانی از کنار بعضی چیزها عبور کنی، بدون آن‌که تمام روحت را درگیرشان کنی، این‌که برای هر آدمی درِ قلبت را تا آخر باز نکنی و این‌که بلد باشی گاهی گوشی‌ات را کنار بگذاری و چند دقیقه به زندگی واقعی اطرافت نگاه کنی. ما آن‌قدر درگیر آینده می‌شویم که فراموش می‌کنیم درون ما به اندکی آرامش نیاز دارد. آرامشی که گاهی حاصل همان لحظه‌ای است که روی تخت دراز کشیده‌ای و به هیاهوی شهر گوش می‌دهی، یا همان خنده‌ی زیبایی است که خودش را پهن صورتت می‌کند.

شاید مهم‌ترین بخش ساده زندگی کردن، پذیرفتن ناقص بودن همه‌چیز باشد. با تمام نواقصش، زندگی هنوز می‌تواند دوست‌داشتنی باشد و هنوز می‌تواند آغوش دلگرمی برایت باز کند. فکر می‌کنم آدم وقتی واقعاً بزرگ می‌شود که دیگر دنبال زندگی بی‌نقص نمی‌گردد. وقتی بزرگ می‌شود که میان بی‌نظمی‌های کوچک، برای خودش آرامش بسازد و وقتی می‌تواند به بلوغ خود اطمینان داشته باشد که بعضی از غم‌ها را بدون جنگیدن بپذیرد و بعضی خوشحالی‌ها را بدون ترس زندگی کند.

ساده زندگی کردن به معنی کم‌رنگ زندگی کردن نیست؛ بلکه یعنی بفهمی کدام چیزها واقعاً ارزش انرژی قلبت را دارند. یعنی بدانی لازم نیست همیشه بلند باشی تا عمیق به نظر برسی. بعضی از قشنگ‌ترین چیزهای دنیا آرام‌اند. مثل نور عصر، مثل آدم‌های مهربان، مثل طلوع دل‌انگیز آفتاب یا مثل دلی که بعد از مدت‌ها یاد گرفته خودش را سخت نگیرد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000