از خیابان‌های ایران تا کوچه‌های کابل

در طول زندگی‌ام، «وطن» برای من واژه‌ای غریب و ناآشنا به حساب می‌آمد. برای کسی مثل من که تمام دوران کودکی و خاطراتش متعلق به دیار دیگری بود. برای کسی که در کوچه‌های خاکِ دیگری بازی کرده و با فرهنگ و زبانِ دیگری بزرگ شده بود؛ جغرافیایی که با همه‌ی ویژگی‌های خوبش، هیچ‌گاه برای او «خانه» نشد. همیشه یک بخش از وجودم در گوشم نجوا می‌کرد: «من متعلق به این‌جا نیستم! خانه‌ی من جای دیگری است؛ جایی که هر لحظه مرا به سوی خود فرا می‌خواند.» در تمام طول زندگی‌ام در آن دیارِ ناآشنا، عمیقاً می‌دانستم که روزی به خانه‌ی اصلی‌ام باز خواهم گشت، انگار تمام زندگی‌ام را صرفِ تصور کردنِ آن لحظه‌ی باشکوهی می‌کردم که سرانجام قدم بر خاکِ پاکِ خودم می‌گذارم.

و اما روزی که وارد خاک افغانستان شدم… روزی بود طولانی و طوفانی. از آن روزهایی که پس از شبِ طولانیِ یلدا، با تمام وجود منتظر طلوعِ اولین نورِ خورشید هستی. همه‌چیز به هم ریخته بود، از خانه‌ی مادری گرفته تا افکارِ سرگردانِ ذهنِ من. بسیار خسته بودم و طاقتم طاق شده بود. آن سه روزی که در اردوگاه و در مسیر برگشت بودیم، وحشتناک‌ترین خاطرات را برای من رقم زد؛ خاطراتی تلخ که هنوز هم در بعضی شب‌ها، صدای گریه‌ی کودکان خردسالی که از فرطِ گرمای طاقت‌فرسای اولین ماهِ تابستان رو به هلاکت بودند، در گوشم می‌پیچد. هنوز صدای آن طفلِ پنج‌ماهه‌ای که از شدت گرمازدگی حالش خراب بود و مادری که با تضرع و گریه می‌گفت: «خدایا، فرزندم را به من ببخش!» در اعماق ذهنم طنین‌انداز است. بدتر از همه‌ی این‌ها، رفتارهای توهین‌آمیزِ مسئولین ایرانیِ اردوگاه بود؛ آن‌ها خانواده‌ها را داخل چادرهای کثیف و پاره‌پاره می‌فرستادند و مردان و پسران مجرد را به ردیف، در گرمای سوزان ظهر در حیاط اردوگاه می‌نشاندند و با ناسزا به آنان، هر حرفی را که دلشان می‌خواست بر زبان می‌آوردند. در آن لحظات، تنها می‌خواستم چشمانم را ببندم و وقتی باز می‌کنم، خود را در افغانستان بیابم.

وقتی بالاخره خبر دادند که وارد خاک افغانستان شده‌ایم، با اشتیاق از موترها پیاده شدیم و قدم به خاک هرات گذاشتیم. آن روزِ گرم و طاقت‌فرسا را خوب به یاد دارم؛ همین که از موتر پیاده شدم، باد گرمی به همراه مقدار زیادی خاک به صورتم خورد! محیط اطراف برایم بسیار جالب بود. بعد از آن همه خیابان‌های آراسته، اسفالت و تمیزِ ایران، دیدنِ آن دشتِ بی‌آب و علف و خاکی که پر از زباله بود، برایم تازگیِ عجیبی داشت. اما با وجود تمام این‌ها، بندبندِ وجودم به یک آرامشِ ناب رسیده بود؛ گویی پس از یک سفرِ طولانی، سنگین و طاقت‌فرسا، سرانجام به خانه‌ی امنِ خود بازگشته بودم. به راستی که انسان هرگز اصالت و ریشه‌ی خویش را فراموش نمی‌کند!

در آن لحظه، کنترل اشک‌ها و لبخندهایم دست خودم نبود. با هر قطره اشکی که بر زمین می‌ریختم، احساس می‌کردم خاکِ وطنم زیر پاهایم به جنبش و رقص درمی‌آید. گویی نیاکانم با همان رقصِ بادِ گرمی که به صورتم می‌خورد، به من خوش‌آمد می‌گفتند. تا آن روز هرگز چنین احساس باارزشی را تجربه نکرده بودم؛ حسِ عمیقِ متعلق به یک جا بودن! بله، درست بود. من دخترِ خاکِ کابل بودم، دخترِ کوچه‌های پرخاطره‌ی هرات و شب‌های سوزناکِ قندهار! من از سرزمینی سرمایه داشتم که سنگ‌فرش‌های بلخِ باستانش زیر پای شاعرانِ بزرگ ساییده شده بود؛ جایی که مولانا در آن به رقص و سماع درآمده و سناییِ بزرگ، خدا را در خلوتِ این خاک یافته و به آرامش رسیده بود. من دختر دیاری بودم که بر سرِ هر آواره و مسافرش، هزاران داستان از ایستادگی و پایمردی فریاد می‌زد.

آن روز همه‌چیز برای من رنگ و بوی تازگی داشت و با اشتیاق و ولع به اطرافم نگاه می‌کردم؛ به خانه‌های کاه‌گلی، به آدم‌های آشنا، به کوه‌های استوار و به آسمانِ آبی… گویی خورشید گرم‌تر و صمیمی‌تر از همیشه به صورتم می‌تابید و آسمان، بزرگ‌تر و آبی‌تر از هر جای دیگری بود. حتی نور آفتاب هم در وطنی که متعلق به خودم بود، دلنشین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. اولین باری که پا به خاک کابل گذاشت، نخستین چیزی که نظرم را عمیقاً جلب نمود، کوه‌های بلندش بود. به همین خاطر این شهر را در ذهنم «کابلِ در تصرفِ کوه‌ها» نامیدم؛ جایی که هزاران داستانِ مگو برای گفتن و شنیده شدن دارد و خواهد داشت. جایی که مرا وادار می‌کند تا هر بار با یکی از قصه‌های پنهانش، قلمم را روی کاغذ به رقص درآورم!

درست است که در تمام این مدت، تمام وجود من متعلق به این دیارِ غبارآلود از جنسِ غم و جنگ بود؛ اما در عین حال زیبا، به معنای واقعیِ کلمه به نظر می‌رسید. واژه‌ی وطن برای من معنای خاص و مقدسی دارد. وطن و اصالتِ من، مایه‌ی افتخار و سربلندی من است. برترین تعبیرِ وطن برای من، همان خواندنِ سرود ملی افغانستان در یک کشورِ کاملاً بیگانه است، که با چشمانی اشک‌بار؛ اما با غروری بی‌کران، هر بیتِ آن را زیر لب زمزمه می‌کنم!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000