روزهای بی‌پناه

دوباره شروع شد! روزهایی که نباید شروع می‌شد و دوباره غم روی دل‌های‌ ما سنگین‌تر از قبل شده است. آیا روزی این درد پایان خواهد یافت؟ روزی خواهد رسید که وقتی چشمان‌ خود را باز می‌کنیم این روزهای تلخ تمام شده باشند؟

در راه بودم و با قدم‌هایی نهایت سنگین که نمی‌توانستند بلند شوند، به طرف مکتب حرکت کردم. با خود می‌گفتم روز خوبی را در پیش خواهم داشت، اشکالی ندارد، این روزها می‌گذرد و من باید قوی باشم. وقتی حرکت کردم چیزی نبود جز سرک خالی؛ سرکی که هر روز خنده‌های دختران در آن موج می‌زد. امروز خبر رسید که دوباره دختران را جمع می‌کنند و نمی‌گذارند که در سرک‌ها بگردند. این درست است که در سراسر جهان دختران افغانستان قوی‌ترین نسل بشر شناخته شدند؛ اما مردم فقط همین ظاهر را می‌نگرند. هیچ چیز دیگری را نمی‌بینند، نه دردی را که متحمل می‌شویم و نه ترسی را که لحظه لحظه در وجود ماست.

روزهایی که دوباره شروع می‌کنند به جمع کردن دختران، هر لحظه یک چیز به خود می‌گویم؛ اینکه باید قوی باشم و باید ادامه بدهم. اما اگر بگویم اصلاً نمی‌ترسم، دروغ گفته‌ام. هر موتری که از کنارم می‌گذرد مرا به ترس می‌اندازد. ترسی از اینکه مبادا من را بگیرند و ببرند.

دختر نام دیگرش آبرو است؛ آبرویی که مثل یک زنجیر او را از هر بلندپروازی‌اش منع می‌کند. زنجیری که نمی‌گذارد حتی نفسی را هم به خاطر خودش بکشد. وقتی به آیینه نگاه می‌کنم، دختری را می‌نگرم که اصلاً باور نمی‌کردم روزی به او تبدیل شوم. دختری که تمام روح و جسمش خسته است؛ اما باز هم روی پاهای خود ایستاده و دوباره ادامه می‌دهد. دختری که فکر هم نمی‌کرد روزی معنی واقعی شجاع بودن را در رگ‌رگ وجودش درک کند. اما حالا اگر یک لحظه از زندگی‌اش را شجاع نباشد و ادامه ندهد، چگونه زندگی کند؟ و چگونه به قولی که به خود داده است عمل کند؟

بعضی اوقات دلم تنگ می‌شود برای روزهایی که بلند می‌خندیدیم، هر چه می‌خواستیم می‌پوشیدیم و درس می‌خواندیم. اما کیست که به حرف‌های ناگفته‌ی ما دختران گوش کند؟ اگر سکوت کنیم پس حق‌ خود را چگونه بگیریم؟ و اگر دهان باز کنیم و برای حق‌ خود بجنگیم، کشته می‌شویم یا به اسارت گرفته می‌شویم. تنها راهی که مانده است، ادامه دادن در دل این محدودیت‌هاست و تنها چیزی که ما را وادار به ادامه دادن می‌کند، امید است و بس.

اگرچه این روزها سخت می‌گذرد؛ اما چیزی در درونم به این سخن مولانای بزرگوار سخت اعتماد دارد که می‌گوید: «روزی می‌رسد که گل‌هایی که گفتی باز نمی‌شوند، باز می‌شوند. غمی که گفتی تمام نمی‌شود، تمام می‌شود. زمانی که گفتی نمی‌گذرد، می‌گذرد. زندگی یک راز است؛ نخست شکر، سپس صبر و در پایان باور.» باور به روزی که همه‌ی این‌ها پایان می‌یابد و زندگیِ تازه و زیبایی آغاز می‌شود، آن‌هم به میل دل تو…!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000