آنچه در این روایت گفته میشود، تنها روایت درگذشت یک پزشک جوان نیست؛ بلکه پرسشی است که پس از مرگ او باقی مانده است. شاید هیچگاه معلوم نشود که آخرین ساعتها و دقیقههای زندگی علیجان عتیق، پزشک جوان در ولسوالی پسابند ولایت غور، چگونه گذشته است؛ اما مرگ او پرسشی پیش روی ما میگذارد: چرا خبر درگذشت بسیاری از جوانان در سالهای اخیر بیش از گذشته در حافظهی جمعی مردم تکرار میشود و چرا دربارهی شماری از این مرگها، دستکم برای خانوادهها و افکار عمومی، پاسخ روشنی وجود ندارد؟
در سالهای اخیر، خبر درگذشت پزشکان، دانشجویان، آموزگاران، کارگران و دیگر جوانان بارها در رسانههای اجتماعی بازتاب یافته است. هر بار خانوادهای عزادار میشود، قرآن ختم میکند، خیرات میدهد و زندگی با همهی اندوهش، ادامه پیدا میکند؛ اما پرسشها همیشه بیپاسخ میمانند و کسی به طور قطعی نمیگوید که علت مرگهای خاموش در جامعه چیست.
پزشک جوان در ولایت غور چگونه درگذشت؟
ساعت چهار بامداد روز شنبه، ششم سرطان ۱۴۰۵ بود که یک مریض عملیاتی به بیمارستان ولسوالی پسابند ولایت غور انتقال داده شد. همکاران دکتر علیجان عتیق با او تماس گرفتند تا از حضور مریض آگاهش کنند؛ اما هرچه تماس گرفتند، پاسخی دریافت نکردند. ساعت پنج شد، شش شد و سپس هشت؛ اما از علیجان خبری نشد. نه به تماسها پاسخ داد و نه خودش به شفاخانه آمد.
همکارانش محافظ شفاخانه را به خانهی او فرستادند؛ اما محافظ نیز دست خالی برگشت و گفت که دروازهی حویلی قفل است و هرچه در زده، کسی پاسخ نداده است.
یکی از همکاران علیجان که این جزییات را با خانوادهی او شریک کرده، گفته است که پس از بینتیجه ماندن تلاشها، کارمندان شفاخانه با ولسوالی تماس گرفتند. نیروهای طالبان از دیوار حویلی بالا رفتند و دیدند که دروازهی دهلیز و اتاقی که علیجان در آن خوابیده بود، هر دو از داخل قفل شدهاند. پس از شکستن قفلها وارد خانه شدند و پیکر بیجان او را روی بستر یافتند.
در دستش یک «کنول» بسته بود و در کنار بسترش یک «سرنج» خالی دیده میشد. علیجان دیگر زنده نبود و این که علت اصلی فوتش چه بوده است، هنوز برای خانواده و نزدیکانش روشن نیست.
او آن شب در خانه تنها بود. نه همسرش کنارش بود و نه همکارش که باشندهی ولسوالی یکهولنگ ولایت بامیان است و در همان حویلی زندگی میکند.
یکی از نزدیکان دکتر علیجان میگوید: «کسی نمیداند که چطور فوت شد و دلیل فوتش چیست. کسی از نزدیکان و خانواده هم همراهش نبود. این چیزها را ما از زبان همکارش شنیدهایم. فقط همینقدر میدانیم که علیجان تا جمعهشب در شفاخانه سر کار بود و فردای آن شب خبر مرگش به ما رسید. پس از آن که جسدش را به شفاخانهی ولایتی غور انتقال دادند، به ما گفتند که او تکلیف قلب داشت.»
خانوادهی علیجان هنوز نمیدانند که او از چه بیماریای رنج میبرد. کسانی که جسد او را دیدهاند، میگویند به جز جای «کنول» در دستش، اثر آشکار دیگری بر بدنش دیده نمیشد که علت مرگ را توضیح دهد.
پس از یک روز از درگذشت دکتر علیجان، این خبر به سرعت در رسانههای اجتماعی دستبهدست شد. دوستان، همصنفیها و آشنایانش از او به نیکی یاد کردند و نوشتند که علیجان پزشک پرتلاش، امیدوار و خوشبرخورد بود؛ کسی که استعدادش او را از یک روستای دورافتاده به دانشگاه رساند و سپس برای خدمت، صدها کیلومتر دورتر از خانهاش، در یک منطقهی محروم.
علیجان عتیق؛ از روستایی در پنجاب تا دانشگاه کابل و کار پزشکی در غور
علیجان ۳۲ ساله، در روستای «گلیسای»، منطقهی «مهر» ولسوالی پنجاب ولایت بامیان به دنیا آمد. دورهی مکتب را در مکتب مهر به پایان رساند و سپس در آزمون کانکور شرکت کرد. نخست در دانشگاه پلیتخنیک کابل و رشتهی مهندسی برق پذیرفته شد؛ اما به دلیل علاقهی فراوان به پزشکی، تحصیل در آن رشته را ادامه نداد، بار دیگر در آزمون کانکور شرکت کرد و این بار در دانشگاه طبی کابل کامیاب شد.
پس از فراغت از دانشگاه طبی کابل و سپریکردن دورهی استاژ، به عنوان پزشک در ولسوالی پسابند ولایت غور مشغول به کار شد و نزدیک به سه سال در آنجا خدمت کرد.
برای بسیاری از جوانان روستایی، رسیدن به پزشکی پایان یک رؤیا است؛ اما برای علیجان، این تازه آغاز مسوولیتی بود که او را صدها کیلومتر دورتر از خانه و خانوادهاش برد. او در یکی از محرومترین ولسوالیهای افغانستان کار میکرد و پذیرفته بود که در منطقهای دوردست، به مردمی خدمت کند که دسترسی به پزشک برای آنان همواره آسان نبوده است.
مسأله بزرگتر از یک مرگ است
علیجان از یک روستای محروم برخاست، سالها درس خواند، پزشک شد تا جان دیگران را نجات دهد؛ اما خودش در جوانی از دنیا رفت. شاید روزی علت مرگ او روشن شود و شاید هرگز نشود؛ اما آنچه امروز روشن است، این است که افغانستان یکی دیگر از جوانان تحصیلکردهی خود را از دست داده است.
داستان علیجان، فقط داستان یک پزشک نیست. روایت نسلی است که با امید درس خواند، برای ساختن آینده تلاش کرد و در دشوارترین بخشهای کشور به مردم خدمت رساند؛ اما اکنون جامعه بارها با خبر مرگ جوانانی روبهرو میشود که رفتنشان، بیش از آن که پاسخی بر جا بگذارد، پرسشهای تازه ایجاد میکند.
شاید علت مرگ هر یک از این جوانان متفاوت باشد و شاید هر پرونده، روایت جداگانهای داشته باشد؛ اما یک واقعیت انکارناپذیر است: هر بار که یکی از آنان از میان میرود، افغانستان بخشی از سرمایهی انسانی خود را نیز از دست میدهد.
مرگ علیجان نیز شاید هیچگاه پاسخ قطعی پیدا نکند؛ اما زندگی او، از روستایی کوچک در ولسوالی پنجاب تا کار در شفاخانهی ولسوالی پسابند، یادآور این حقیقت است که گاهی دردناکترین بخش یک مرگ، نه دانستن علت آن، بلکه ناتمام ماندن زندگی انسانی است که هنوز میتوانست سالها به دیگران زندگی ببخشد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه