استاد با لبخند زیبایی که بر لب داشت و با ملایمت کلامی مثل همیشه، درس را تشریح میکرد. شاگردان با چشمان پر از امید و دستانی که تکیهگاه سرشان کرده بودند، مشتاقانه به درس گوش میدادند. برق چشمانشان هویدا بود و نکاتی را که در آن مشکل داشتند، از استاد میپرسیدند. درس تمام شد و همصنفیام که با من بیشتر صمیمی بود، آمد کنارم نشست، دست دور گردنم حلقه کرد و از من راجع به روز گذشته پرسید: «معصومه، چگونه روز جمعه را گذراندی؟ آیا خوش گذشت؟ برای فردا نوبتِ صنفِ ماست، آیا آمادگی گرفتهای؟» و من هم با لبخندی آمیخته از عشق، به این شور و هیجانش نگاه میکردم و تکبهتک سؤالاتش را پاسخ میدادم. اسمش راحله بود؛ دخترک خردسالی که نظر به سن و سالش، درجه و حتی صنفش بالا بود. مثلاً این دخترکِ سیزدهساله در صنف هشتم درس میخواند و بارها امتحانِ سویه داده بود. برای آینده امیدوار بود و از رویاهایش با شور و هیجان صحبت میکرد.
ساعتهای درسی گذشت و نوبت رسید به ساعتِ تفریحِ ما. تفریح درستی نداشتیم، اما در حیاط بزرگ مکتب مسابقهی دوش میدادیم و گاهی هم گرگوبره بازی میکردیم. بعضی اوقات آنقدر سر و صدا راه میانداختیم که نگهبان مکتب ما را تا صنفهای ما دنبال میکرد. پیرمرد مهربان و دوستداشتنیای بود، اما ما شاگردان شوخی بودیم و گاهی او را با سروصداهایمان اذیت میکردیم. او ما را مانند دختر خودش دوست داشت. به من میگفت: «تو که نباید در صنف هشتم درس بخوانی دختر، با این قدت! معلوم است که خردسال هستی.» گاهگاهی هم میگفت که یک سال مکتب نیا و از درس فاصله بگیر؛ چون بیشتر اوقات سردرد میشدم و همهی اطرافیانم فکر میکردند از بس سن و سالم خرد است و صنفم بلند، حتماً بالایم فشار وارد میشود و سردرد میشوم. برایش میگفتم: «کاکاجانم، من اگر یک روز هم مکتب نیایم، سردرد میگیرم.» میگفت: «بچهام، آیندهات روشن است.» میگفتم: «برایم دعا کنید.»
از مکتب برگشتیم به خانه. خسته و گرسنه بودم، هوا هم که گرم بود، ناگهان به خواب رفتم. با نوازشهای دستان گرم مادر از خواب بیدار شدم. با صدای نازنینش میگفت نمازم قضا میشود، بیدار شوم و نمازم را بخوانم. به سختی و خمیازهکنان بیدار شدم. اصلاً فکرم سر جایش نبود و گفتم: «اول یونیفرم مکتبم را عوض کنم.» مادر خندید و گفت: «دخترم دیوانه شدهای؟ بیدار شو، گویا هنوز خواب هستی و خواب میبینی! یونیفرم کجا بود؟ بخیز که چاشت بود و شام شد!» حیران و وارخطا به خودم نگاه کردم؛ دیدم که با لباس خانه بودم. ناگهان گفتم: «پس مثل همیشه خواب دیدهام…» نشستم و اشکهایم جاری شد. این خواب مرا رها نخواهد کرد. اما این خواب بیشتر شبیه به حقیقت بود؛ راحله مرا در آغوش گرفته بود و استاد با دستِ نوازشی که بر سرم کشیده بود؛ من همهی اینها را با عمق وجودم حس کرده بودم.
به خودم تشر زدم و گفتم: «باز هم رویا و امان از این رویا! از این نوازشهای خیالی.» نوازش خیالیای که سالهاست مرا در آغوش خود گرفته است و کاکای مهربانم که گفته بود از درس فاصله بگیر، او از کجا میدانست که قرار است به مدت طولانی اما نامعلوم از درسهایم عقب بمانم و با نوازش خیالی که هر روز و هر شب مرا در آغوش میگیرد، انس بگیرم؟
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه