روایت مادرم از روزی که بابه‌ مزاری شهید شد

از مادرم پرسیدم: «روزی که بابه به شهادت رسید را به یاد داری؟ مردم قریه چه حس و حالی داشتند؟»

مادرم گفت: «آن زمان را مثل یک خواب به یاد دارم. من کودکی بودم که خود را با بازی‌های کودکانه مصروف می‌کردم؛ اما خوب به یاد دارم که قریه، رنگِ غم به خود گرفته بود و همه‌ی مردم در شوک عمیقی فرو رفته بودند.»

از مادرم خواستم که بیشتر و مفصل‌تر از آن روز بگوید و او خاطره‌ی آن روز تاریک را این‌گونه توضیح داد: «یک صبح از خواب بیدار شدم و طبق معمول می‌خواستم بازی کنم، گوسفندان را به چراگاه ببرم و داخل جویبار با دوستانم بازی کنم و از احوال مردم روستا خبردار شوم. با عجله و هیجان به چشمه رفتم، صورتم را شستم و جرعه‌ی آبی نوشیدم. با لبخندی کودکانه بر لبانم، قدم‌زنان از میان قریه‌نشینان می‌گذشتم که متوجه زنان و مردان روستا شدم که از چهره‌ی‌شان غم می‌بارید؛ انگار در این روستا عزیزی مرده باشد.

برعکسِ تصوراتم، این صبح زیبا نبود، بلکه غم‌زده و ناامیدکننده بود. همه‌ی مردم روستا در شوک و ناراحتیِ عمیقی فرو رفته بودند. دختران و پسران خردسال با دیدنِ چهره‌های آشفته و ماتم‌زده‌ی والدین‌شان، ناراحت و درمانده شدند و در گوشه‌ای فقط می‌نشستند و حتی از بازی دست کشیده بودند. از دیگران پرسیدم: چرا؟ چه شده است؟ فهمیدم که فرد بزرگی از میان مردم رفته است و این موضوع، عاملِ عزادار شدنِ تمام قریه شده بود. من هم در کنار دیگران نشستم و به فکر فرو رفتم؛ او چه کسی بود که دردِ نبودنش را همه‌ی‌ ما با جان و دل حس می‌کردیم؟ از خانواده‌ام شنیدم که آن فرد بزرگ، بابه مزاری است.

بعدها از خوبی‌های او به ما قصه می‌کردند؛ اینکه چگونه برای مردم‌ آرامش و امید را به ارمغان آورد؟ می‌گفتند هزاره‌ها با در نظر داشتِ اذیت و آزارهایی که در حق‌شان صورت گرفته بود، از دیگر اقوام افغانستان می‌ترسیدند. مردم از بیانِ عقاید، احساسات، فرهنگ و طرز فکر خود هراس داشتند و حتی نمی‌توانستند در محرم آشکارا عزاداری کنند. ما به عنوان «موش‌خور»، «جوالی» و «قلفک‌چپات» معرفی می‌شدیم.

با تعجب گوش می‌دادم و گفتم: ما که مسلمان هستیم و موش نمی‌خوریم، حتی از شنیدن این موضوع حال ‌ما به هم می‌خورد. اما جوالی شاید عده‌ای از مردم‌ باشند؛ چون مردم‌ ما برای خانواده‌های خود جوالی‌گری هم می‌کنند؛ اما قلفک‌چپات چیست؟ بعدها توضیح دادند که به خاطر شکل صورت ‌ما است؛ زیرا هزاره‌ها از لحاظ ظاهری با دیگر اقوام متفاوت هستند و این عامل را با تحقیر و تمسخر می‌نگریستند. اما بابه‌ی‌ ما به ما ارزش بخشید. او به این مملکت فهماند که هزاره‌ها هم انسان و مسلمان هستند. او تلاش می‌کرد تا ما آزادی داشته باشیم، در شهر بدون بیم و ترس قدم بزنیم و از هزاره بودن‌ خود شرم نکنیم.

مادرم گفت: «آن زمان خُرد بودم و تنها این خاطره‌ از درگذشت آن پیر پشمینه‌پوش به یادم مانده است.»

چندین سال قبل، در تلویزیون راه فردا، ویدیویی از بابه مزاری و سخنان پرمعنای آن بزرگوار را که بسیار زیبا به آینده می‌نگریست، تماشا می‌کردم و مشتاقانه گوش فرا می‌دادم. مزاری رهبری نمونه بود؛ اسطوره‌ای که در تاریخ کشور برای نجات مردم از ستم و تبعیض ظهور کرد و اذهان مردم را بیدار ساخت. با رفتن او، مردم هزاره یتیم شدند و جای خالی بابه‌ی‌ ما هرگز پر نخواهد شد. او اسطوره‌ای بود که کشور را به وحدت و همبستگی دعوت می‌کرد و برای عدالت، برادری و پیشرفت کشور جان‌فدایی کرد. روزی که آن قهرمانِ کشور از میان‌ ما رفت، همه‌ی مردم با دل و جانِ خود نبودش را حس کردند؛ حتی از کودکی در روستایی دورافتاده گرفته تا شهر و جمعیت‌های بزرگ کشور، جای خالی او را عمیقاً حس کردند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000