سرنوشت آدمی را جغرافیا رقم می‌زند

با گریه می‌گفت: «کاش دختر نبودم، کاش در سرزمین دیگری به دنیا می‌آمدم.» آن موقع کودک بودم و همه‌ی گریه کردن‌ها و گفتن‌هایم برای این بود که کسی به من اجازه نمی‌داد تا در کوچه بازی کنم و پارکی هم نبود تا در آنجا برویم و تفریح، هرچند کوچک، داشته باشیم. همه‌ی سرگرمی‌ام خلاصه می‌شد در بازی کردن با عروسک‌هایی که داشتم، یا بوتل آبی که آن را سیرم می‌ساختم، با میخی به دیوار می‌آویختم و با نخ و سوزنی آن را به دست عروسکم وصل می‌کردم و خود شبیه به یک داکتر به عروسک بی‌جانی که مریض به نظر می‌رسید رسیدگی می‌کردم.

بعداً رفتن به مکتب بود؛ آن هم بعد از پنج یا شش سالگی. آن موقع تازه اول کودکی‌هایم بود، زمانی که می‌توانستم بازی کنم و به پارک بروم، شبیه به دختران و پرنسس‌های کارتون‌هایی که می‌دیدم، اما امکان نداشت. اینجا افغانستان بود. پارک‌ها از منازل مسکونی کیلومترها فاصله داشت و دارد. در کوچه‌ها تا یک سن‌وسالی را به خاطر اینکه گم نشویم نمی‌توانستیم بازی کنیم. بعدها که کمی بزرگ‌تر شدیم و راهمان را بلد شدیم، ما را به جرم اینکه دختریم و با پسران بازی نکنیم، در خانه‌ها به بازی با عروسک‌ها دعوت کردند. از کودکی مردها برای ما شبیه به کسی بودند که ممکن است به ما ضرر برسانند؛ هرچند حالا به حقیقت پیوسته است، اما همیشه که این‌طور نبود، یا حداقل نه همه‌ی شان.

کم‌کم بزرگ شدیم، اما نظر به دیگر کشورها نه. می‌دانید چرا؟ چون در افغانستان دختران بعد از نه سالگی جوان، بالغ، هوشیار و شبیه به یک بانوی رشیده به نظر می‌رسند و باید برسند! در حالی که در کشورهای غربی دختران و پسران تا هجده سالگی کاملاً کودک شمرده می‌شوند و عروسک‌های‌شان هم‌دم‌شان است؛ اما در دیار من همه‌چیز فرق می‌کرد. اینجا خیلی‌ها بعد از نه سالگی هم‌دم کودکان‌شان بودند، همسری زیبنده و باوقار برای شوهرشان، عروسی که در شأن خانواده باشد برای فامیل همسرش و دختری بااحترام که در مقابل هیچ‌چیزی دم نمی‌زند برای فامیل خودشان.

از کودکی برای ما ظروف بازی خریدند تا به پختن، دوختن، شستن و جمع کردن عادت کنیم. برای بازی‌ها فرق گذاشته شد و هر یک جدا قرار گرفت؛ بازی پسرانه و دخترانه. مثلاً فوتبال بازی پسرانه و عروسک‌بازی دخترانه خطاب شد. از همان موقع می‌گفتم کاش در فلان جا بودم، کاش در فلان کشور بودم. این دیار را دوست داشتم؛ اما محدودیت‌هایش را نه. اینجا برایم شیرین بود و زادگاهم؛ اما قرار نبود تا آخر این‌گونه برایم زیبا بماند.

دیگر بیزار بودم از کوچه‌هایی که در آن یک زمانی عشق بود و صفا؛ اما حالا باران حقارت و ظلمت است که در این کوچه‌ها می‌بارد. در کوچه‌ها زنی تنها نمی‌تواند راه برود، قدم بزند، سخن بگوید، بخندد، صدای پاشنه‌ی کفش‌هایش شنیده شود و حتی عطر وجودش بپیچد. از کوچه‌های این دیار سخت می‌ترسم؛ گویا تنها هستم در قبرستانی تاریک و متروکه.

از دست مردان بیزارم؛ مردانی که دست‌های‌شان بر روی بدن ما می‌لغزد و گوش‌های ما به شنیدن الفاظ زشتی که از دهان بیرون می‌کشند عادت کرده است؛ عادتی شبیه به مرگ. از وجود خودم بیزارم؛ از وجودی که نمی‌تواند در کوچه‌های شهری که در آن متولد شده است قدم بزند، راه برود، بدود، بخندد و برقصد. حالا این‌ها به کنار، حتی نباید صدایش را نامحرمی بشنود.

از مرد می‌ترسم در هر سن‌وسالی که باشد، از کودکان، نوجوانان و حتی پیرمردان می‌ترسم. شاید باورتان نشود؛ اما پسران خردسال که هنوز حتی به بلوغ نرسیده‌اند، دختران را با الفاظ زشت و ناپسند اذیت می‌کنند و حتی خیلی‌ها به خود اجازه می‌دهند تا به بدن و اندام دختران دست بزنند؛ پسران خردسالی که حتی نمی‌دانند دست چپ و راست‌شان کدام است! یا پیرمردانی که حتی نمی‌توانند درست راه بروند، با قامت لرزان و زبان تیز و برنده دختران مردم را اذیت می‌کنند.

این است داستان این روزهای این دیار و این زنان؛ زنانی که محکوم‌اند به سکوت تا مبادا به جرم اغوا کردن مردان پاک‌دامن محکوم شوند، سنگسار شوند، شلاق بخورند، به زندان برده شوند، مورد تجاوز گروهی قرار گیرند و یا باعث سکته و مرگ پدر یا برادر نشوند؛ مبادا دوباره تقصیر به گردن آن‌ها بیفتد و آش‌نخورده و دهان‌سوخته شوند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000