یک متر خاک برای خودم

من تکه‌ای از یک زندگیِ ناتمامم؛ دختری که در گوشه‌ای از جهان به دنیا آمد که جغرافیا پیش از آن‌که خودش را بشناسد، برایش تصمیم گرفته بود.

گاهی فکر می‌کنم اگر آدم می‌توانست قبل از تولدش آدرسِ زندگی‌اش را انتخاب کند، شاید من جای دیگری را انتخاب می‌کردم؛ جایی که دختر بودن توضیحِ اضافه نمی‌خواست، جایی که برای بیرون رفتن از خانه لازم نبود هزار بار به لباس، ساعت، مسیر و نگاهِ آدم‌ها فکر کنی. جایی که یک دختر می‌توانست فقط دختر باشد، نه نماینده‌ی آبرو، نه نگهبانِ سنت و نه کسی که باید همیشه مراقب باشد مبادا وجودش برای کسی مساله‌ساز شود.

اما من اینجا به دنیا آمدم؛ در خانه‌ای که گاهی حتی سکوت هم حریمِ خصوصی ندارد. من یک اتاقِ مخصوصِ خودم ندارم؛ گوشه‌ای که بتوانم در آن را ببندم و برای چند دقیقه از نقش‌هایی که دیگران برایم ساخته‌اند بیرون بیایم. اگر خسته باشم، باید طوری خسته باشم که کسی متوجه نشود. اگر دلم گرفته باشد، باید دلیلِ قابلِ قبولی برایش داشته باشم. اگر گریه کنم، ممکن است کسی بپرسد: «باز چه شده؟» و من همیشه جواب ندارم.

بعضی غم‌ها اسم ندارند. بعضی روزها فقط دلت می‌خواهد سرت را روی زانوهایت بگذاری و آن‌قدر گریه کنی تا چیزی درونت سبک شود، اما حتی گریه‌کردن هم گاهی در خانه‌ی ما یک کارِ خصوصی نیست.

من مدت‌هاست احساس می‌کنم شبیه به گرگور زامزا شده‌ام؛ همان آدمی که یک روز چشم باز کرد و دید دیگر خودش نیست. با این تفاوت که من در یک صبحِ عجیب به حشره تبدیل نشدم؛ آرام‌آرام تبدیل شدم با هر «نمی‌شود»، با هر «دختر است»، با هر «مردم چه می‌گویند؟» و با هر رویایی که مجبور شدم پیش از تولدش دفنش کنم.

گاهی به خودم نگاه می‌کنم و می‌پرسم: از من چه مانده است؟ یک دخترِ هفده‌ساله‌ که هنوز رویا دارد، اما باید رویاهایش را آهسته در ذهنش تکرار کند مبادا کسی بشنود. هنوز دوست دارم کتاب بخوانم، هنوز دلم می‌خواهد درس بخوانم، کار کنم، سفر کنم، ورزش کنم، بنویسم و روزی جایی زندگی کنم که پنجره‌اش رو به آینده باز شود. اما در این سال‌ها فهمیده‌ام که برای بعضی دختران، آینده یک کلمه‌ی بسیار دور است.

بعد از خانه سرک شروع می‌شود و سرک همیشه برای من معنای آزادی نداشته است. گاهی سرک‌ها را با احتیاط قدم می‌زنم؛ نه به خاطر این‌که از راه رفتن می‌ترسم، از نگاه‌ها می‌ترسم. از نگاه‌هایی که پیش از آن‌که مرا بشناسند درباره‌ام قضاوت می‌کنند. از نگاه‌هایی که لباس، راه رفتن، خندیدن و حتی سکوتِ یک دختر را تبدیل به موضوعی برای داوری می‌کنند. من خسته‌ام از این‌که بدنم را پیش از خودم واردِ هر گفت‌وگویی می‌کنند. خسته‌ام از این‌که باید ثابت کنم انسانم، پیش از آن‌که اجازه داشته باشم رویا داشته باشم.

این شهر زمانی برای من فقط کابل بود؛ شهری با کوچه‌های شلوغ، نانِ تازه، صدای موترها، کتاب‌فروشی‌ها و عصرهایی که می‌شد برای‌شان برنامه داشت. حالا کابل برای من شهری است که در هر گوشه‌اش خاطره‌ای از یک نشدن جا مانده است. اینجا بعضی دخترها خیلی زود پیر می‌شوند؛ نه به خاطرِ گذشتِ سال‌ها، به خاطرِ وزنِ چیزهایی که حمل می‌کنند. دختری را می‌بینی که هنوز سنش به بیست نرسیده؛ اما در چشمانش خستگیِ چند نسل نشسته است، دختری که باید به جای فکر کردن به دانشگاه، آینده و شغل، مدام حساب کند چه چیزی ممکن است برایش دردسر درست کند.

با این همه، ما هنوز هستیم. شاید بزرگ‌ترین اشتباهِ جهان این باشد که فکر کند سکوتِ ما به معنای تمام‌شدنِ ماست.

من هنوز می‌نویسم. این صفحه‌ی روشنِ گوشی برای من فقط یک صفحه نیست؛ گاهی اتاقی است که هیچ‌کس نمی‌تواند درش را به رویم ببندد. جایی است که می‌توانم برای چند دقیقه خودم باشم، بدون این‌که کسی بگوید چه باشم و چه نباشم. هر کلمه‌ای که می‌نویسم، انگار یک خط روی دیوارِ بلندِ این زندان می‌کشم؛ نه برای این‌که فردا همه‌چیز ناگهان تغییر کند، برای این‌که اگر روزی کسی پرسید ما در این سال‌ها چه کردیم، چیزی از ما باقی مانده باشد.

من می‌خواهم نوشته‌هایم شهادت بدهند که ما فقط قربانی نبودیم. ما دخترانی بودیم که ترسیدیم اما ادامه دادیم، گریه کردیم اما صبح دوباره از جا بلند شدیم، رویاهای‌ خود را پنهان کردیم اما نکشتیم.

و اگر روزی تاریخ از ما پرسید: «در سال‌هایی که جهان کوچک‌تان کرده بود، کجا ایستاده بودید؟» من می‌خواهم جوابم ساده باشد: من همین‌جا بودم؛ در گوشه‌ای از افغانستان، با یک گوشی در دست، یک مشت رویای دفن‌نشده در سینه و انگشت‌هایی که هنوز بلد بودند بنویسند و تا وقتی بتوانم یک کلمه بنویسم، هنوز تمام نشده‌ام.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000