من هنوز پشت همان در ایستاده‌ام

به نامِ آفریدگارِ رویاهای ناتمام؛ خالقی که رویاها را آفرید تا هیچ قفلی نتواند آن‌ها را زندانی کند و قلم را برای روشنایی خلق نمود.

نامه‌ای به کسانی که حقِ آموزشِ دختران را گرفته‌اند؛ به آنان که امروز تصمیم گرفتند دختران از درس و آموزش محروم بمانند.

السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، سلامِ من به آن‌هایی که کلیدِ درهای مکتب را در دست دارند.

این نامه را پشتِ همان دروازه‌ای می‌نویسم که سال‌هاست باز نشده است؛ دروازه‌ای که شاید برای شما فقط یک تخته چوب و یک قفل باشد، اما برای من مرزِ میان «آنچه می‌توانستم باشم» و «آنچه مجبور شدم باشم» است.

من این نامه را نه با خشم، بلکه با اندوه و درد می‌نویسم؛ اندوهی که در دلِ میلیون‌ها دخترِ جوان سال‌هاست ریشه دوانده است؛ دخترانی که هر صبح با آرزوی رفتن به مکتب بیدار می‌شوند؛ اما امروز کتاب‌های‌شان در قفسه‌ها خاک می‌خورند و صنف‌های‌ ما خالی مانده است. هر صبح پیش از آن‌که آفتاب کاملاً طلوع کند، از کنارِ مکتبم می‌گذرم؛ قدم‌هایم بی‌اختیار آهسته می‌شوند و دل کندن از آن مکان برایم سخت است.

دیوارها همان دیوارهایند، پنجره‌ها همان پنجره‌ها و زنگِ مکتب هنوز بر سرِ دروازه‌ی ساختمانش آویزان است، اما دیگر کسی برای شنیدنِ صدایش نمی‌آید. سکوت جایِ خنده‌های دخترانی را گرفته است که روزی با هزاران امید و رویا از آن دروازه‌ها عبور می‌کردند. پنج سال می‌شود که کتاب‌هایم هنوز روی طاقچه‌اند. گاهی می‌روم و گردوغبارشان را پاک می‌کنم؛ نه برای این‌که قرار است فردا به مکتب بروم، بلکه برای این‌که فراموش نکنم روزی قرار بود خوانده شوند، اما هنوز به انتظار نشسته‌اند.

شاید فکر کنید که فقط چند صنفِ درسی تعطیل شده؛ اما حقیقت این نیست. با بسته شدنِ یک دروازه، فقط راهِ یک ساختمان و مکتب بسته نمی‌شود، بلکه آینده‌ی یک انسان، یک خانواده و حتی یک ملت پشتِ همان دروازه می‌ماند.

ما جرمِ بزرگی نداریم؛ نه سلاحی داریم و نه جنگی را آغاز کرده‌ایم. تنها یک جرم داشتیم و آن هم این بود که درس بخوانیم، بیاموزیم و روزی با دانشی که به دست می‌آوریم به سرزمینی که ما را آتش‌ زده و حتی خاکستر ما را هم نمی‌خواهد، خدمت کنیم. شاید امروز فکر کنید که با خاموش کردنِ صدای قلم همه‌چیز به پایان رسیده است، اما اشتباه می‌کنید. اندیشه را نمی‌توان زندانی کرد؛ اشتیاقِ یادگیری در قلبِ انسان هرگز خاموش نمی‌شود، حتی اگر کتاب‌ها بسته و صنف‌ها تعطیل باشند.

آیا تا به حال به دختری فکر کرده‌اید که هر شب خوابِ دانشگاهش را می‌بیند و هر صبح با واقعیتی روبرو می‌شود که به او می‌گوید: «هنوز نه»؟ آیا به مادری فکر کرده‌اید که همیشه دخترش را در لباسِ داکتری می‌دید، اما حالا هر روز نگاهِ غمگینِ دخترش را می‌بیند و پاسخی برای سوالش ندارد که: «مادر، من چه زمانی دوباره به مکتب می‌روم؟»

من از شما نفرت نمی‌خواهم؛ نفرت هیچ دروازه‌ای را باز نمی‌کند. من فقط می‌خواهم لحظه‌ای به این فکر کنید که اگر این تصمیم برای دخترانِ خودتان بود، آیا باز هم همین تصمیم را می‌گرفتید؟ کشوری که نصفی از فرزندانش را از آموختن محروم کند، مثلِ این است که نیمی از آینده‌ی خود را خاموش و نابود کرده باشد. دانایی و علم دشمنِ هیچ ملتی نیست؛ نادانی است که جامعه را از بیخ ویران می‌کند.

شاید سال‌ها بعد نام‌های ما در کتاب‌های تاریخ نوشته شود، اما امیدوارم آن کتاب‌ها ننمایند که: «روزگاری دخترانی بودند که تنها به جرمِ دختر بودن از حقِ آموختن محروم شدند، از حقِ بیرون رفتن و خریدنِ لباسِ مورد علاقه‌شان منع شدند.» امیدوارم بنویسند: «روزی انسانیت بر ترس و محرومیت پیروز شد و درهای مکتب دوباره به روی همه باز شدند؛ روزی همه مهربان شدند، یکدیگر را پذیرفتند و همه، چه زن و چه مرد، پیر و جوان، در شلوغیِ خریدهای بازار گم می‌شدند و خوشحال بودند.»

هنوز پشتِ همان در هستم؛ نه با خشم، بلکه با امید. امید به روزی که کلیدِ آن دروازه نه برای یک نفر، بلکه برای همه‌ی دخترانِ این سرزمین بچرخد و دوباره زنگِ مکتب با صدای خنده‌ها و رویاها در هم بیامیزد. تا آن روز کتابم را کنار نمی‌گذارم؛ زیرا باور دارم ممکن است دروازه‌ها بسته شوند، ولی رویا اگر در دلِ انسان زنده بماند، راهش را پیدا می‌کند.

روزی هزاران دختر و پسر در رویاهای خونین‌شان غوطه‌ور می‌شدند، اما من و صدها دخترِ دیگر هنوز به مکتب می‌رفتیم. روزی که در گوش‌های‌ ما صدای نابودکننده‌ی انفجار ترس به جان‌ ما می‌انداخت، امیدِ ما قطع نشد. بعد از آن دوباره فضای مکتب با برگشتِ ما و روشنیِ رویای ما جانِ دوباره گرفت. دانشگاه کابل صدها انجنیر، داکتر و استاد را در خود دفن کرده است؛ ولی هنوز داکتران و انجنیرهای دیگری مشغولِ ساختن هستند. آموزشگاهِ کوثرِ دانش جوانانی را که برای رفتن به دانشگاه و رشته‌ی مورد علاقه‌‌ی‌شان درس می‌خواندند از دست داد؛ خونِ تازه برای جوانانش با جوهرِ قلم‌های‌شان و دفتری که رویاهای‌شان بود مخلوط شد، ولی باز هم در همان مکان، جوانانِ دیگری دوباره با همان اشتیاق، رویا و امید ادامه دادند. مکتبِ سیدالشهدا که جوی‌ها و سرک‌هایش از خونِ دخترانِ عاشقِ درس سیراب شدند… ما ادامه دادیم، اما باز هم راه‌ ما بسته شد.

و همین‌طور صدها آموزشگاهِ دیگر که جوانانی را دفن کرده و دیگران را به آغوشِ درس فرا می‌خوانند. شاید هزار بار بشکنیم، ریشه‌های‌مان بریده شود و مکان‌های‌ ما را ببندند، ولی رویاهای ما در حالِ جوانه زدن است. امیدوارم روزی برسد که هیچ دختری با حسرت به کتاب‌هایش نگاه نکند، هیچ مادری شاهدِ شکستنِ آرزوهای فرزندش نباشد و هیچ پدر و مادری کفنِ جوان نخرد. با امیدِ روزی که قلم از ترس خاموش نشود و درهای مکتب و آموزش به روی همه باز گردد.

اگر روزی برسد که به آرزوهایم برسم، اولین چیزی که می‌خرم خانه یا لباسِ لوکس نیست؛ یک کتابخانه خواهد بود تا هیچ کودکی به خاطرِ فقر، محدودیت‌های خانواده یا محرومیت‌های جامعه ناامید نشود و حسرتِ داشتنِ یک کتاب را نخورد. اگر روزی دختری کوچی از من پرسید: «آیا می‌توانم درس بخوانم؟»، تمامِ دنیا را کنار می‌زنم تا یک حرف بگویم: «رویاهایت را زندگی کن؛ هیچ دختری به خاطرِ دختر بودن از حقِ آموزش محروم نیست!»

با احترام: دختری از میانِ میلیون‌ها دخترِ در افغانستان که هنوز منتظرِ باز شدنِ همان درهاست.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000