روزها در فکر آیندهای درخشان برای خودم و دوستانم بودم. برنامهای برای آیندهی خود و دوستانم طرحریزی کرده بودم که لحظهبهلحظهی زندگی ما سرشار از علم، موفقیت و امید باشد.
امروز من و دوست عزیزم، به سوی کورس میرفتیم و در راه صحبت میکردیم که چگونه یک سخنرانی خوب برای دختران صنف ارایه کنم. بعد از چند دقیقه به کورس رسیدیم و وارد صنف شدیم. در صنف صحنهای دیدیم که تمام بدنم به لرزه افتاد. سوال کردم: «چی شده دوست خوبم؟ مهتاب جان! چرا گریه میکنی؟» اما اشکهای گرم و مزاحم به او امان نمیداد.
بعد از چند دقیقه که کمی آرام شد، شروع به صحبت کرد. با گریه میگفت: «پدرم مرا مجبور به ازدواج کرد. اصلا پدرم از من هیچ سوالی نکرد که آیا تو میخواهی ازدواج کنی؟ آیا این زمان مناسبی برای ازدواج است؟ آیا این پسر مورد علاقهات است؟ بدون این که چیزی به من بگوید، مرا نامزد او کرد.»
اینجا بود که غم بزرگی قلبم را میفشرد؛ این که باز هم مردان افغانستان همان مردان سابق هستند و افکارشان تغییر نکرده است؛ این که باز هم شاهد این هستم که پدری دختر خود را به ازدواج اجباری وادار میکند. شاید هم دلیل دیگری داشته باشد… در فکرم هزار حرف دیگر بود که مهتاب کارت عروسیاش را دست من و بهار گذاشت و با چشمان نمناک صنف را ترک کرد. وقتی کارت عروسی را باز کردیم، مات و مبهوت مانده بودم. به دوستم بهار نگاه کردم و گفتم: «این چیست؟ چرا اینقدر زود؟»
یادم میآید که مهتاب چه رویاهایی داشت! وقتی برای اولین بار استاد از اهداف و رویاهای ما سوال کرد، مهتاب گفت: «استاد جان! من میخواهم زبان انگلیسی را تمام کنم، بعد امتحان تافل را سپری کنم و ادامه تحصیلاتم را در کشور کانادا بگذرانم. من دوباره به افغانستان برمیگردم. وقتی آمدم، همه مردم من را نه فقط به عنوان مهتاب، بلکه به عنوان یک داکتر موفق در بخش جراحی عمومی میشناسند. اینها رویاهای من است که میخواهم به آنها برسم.»
باورم نمیشد که چند روز دیگر عروسی دوستم است. به این فکر بودم که مهتاب با آن همه رویا، با آنقدر سختکوشی و استقامتی که از همهی ما بیشتر بود و همواره از رسیدن به رویاهایش برای ما صحبت میکرد، چرا تسلیم این سرنوشت شد؟ چرا پدرش را قانع نکرد؟
شاید مهتاب تسلیم سرنوشت نشده بود؛ شاید اصلا فرصتی برای انتخاب نداشت. گاهی انسان شکست نمیخورد، بلکه حق انتخاب از او گرفته میشود. مهتاب هنوز همان دختری بود که رویای داکتر شدن داشت، اما حالا میان کتابها و لباس عروسی، مجبور بود یکی را انتخاب کند؛ انتخابی که خودش هرگز نکرده بود.
از آن روز تصمیم بزرگی گرفتم؛ باید هم برای خودم و هم برای تمام دختران درس بخوانم، با سختکوشی تلاش کنم و به رویاهایم برسم. سهم ما تسلیم شدن نیست. ما باید خود را برای هر شکستی در زندگی آماده کنیم، دوباره برخیزیم و به راه خود ادامه دهیم.
من نمیخواهم روزی داستان زندگی همه دختران هم مانند مهتاب به یک کارت عروسی ختم شود. ما میخواهیم کتابهای خود را باز کنیم، درس بخوانیم و آیندهی بهتری را برای دختران سرزمین ما رقم بزنیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه